تبليغاتX
یک سکسولوژیست

یک سکسولوژیست

آنیما ، آنیموس و ما ایرانیان

 

 

 

نوروز : نماد چیرگی شور زندگی به جای شوق مرگ

 

نوروز ، چیرگی شور زندگی بر شوق مرگ  

 

دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد ) *

 

 www.iranbod.com

 

 

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو بر خواهد رست!

(خیام)

 

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه ، کامیاب و سرشار می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا و دو رویی ، خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم تا آن جا که هم آغوشی و هم بستری – این زیبا ترین و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را «خاک تو سری» دانسته و آن را نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه چه بسیار آن چنان در کردار بدان اصرار و تکرار می جوییم که وابسته و معتادش شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم!

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده و حتا دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی – لذت و عیش و خوشی و شادی – خو گرفته اند.

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش (ختنه) سوران همراه است، اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست؛ مگر اندکی، از تکفیر گشته و رانده‌شده‌يی چون خیام، حافظ، مولانا، ایرج میرزا، صادق هدایت، جمال زاده، فروغ فرخزاد، ارحام صدر اصفهانی، پرویز صیاد و دو نصرت رانده‌شده سینمای ایران: کریمی و وحدت و مانند اینها!

«به کجا چنین شتابان؟»

گورستان برای مان رامشکده و آرامگاه است، و چه بسیار گورستان – دست کم « تخت پولاد » ما اصفهانی ها - تا نیم سده پیش برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است ! شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این « پایان گاه » است !! ما یگانه ملتی هستیم که تا این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایشگر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی های مان بر پا می داریم ، و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم !

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه – « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند !!

( سرچشمه های این همه پاسداشت « شور مرگ و اشتیاق نابودی » به جای « شور و اشتیاق زندگی » و چیستی و چرایی و چگونگی رشد و چیره شدن این شیوه ی نگرش و رویکرد بر ذهن و اندیشه ی ما ایرانیان را در نوشتاری با عنوان « به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » نوشته ام که علاقه مندان می توانند را به جست و جوی آن در فضای مجازی ره می نمایم. )

 

هفت سین و نوروز باستانی ایرانیان در سرزمین پارس

 

در چنین اجتماعی ، نوروز و آیین های پیرامون پس و پیش اش ، نقش و جایگاهی هم چون اکسیر و نوشدارو پیدا می کنند.

نوروز این آیین کهن ملی و جشن باستانی ایرانیان ، آن چنان شکوه و گیرایی و سیمایه و درون مایه دارد که سترگ ترین رویدادهای سیاسی ، اجتماعی ، هنری ، ورزشی و ......... به سادگی در برابر آن رنگ باخته ، به حاشیه رفته و گرد فراموشی می گیرند. به راستی کدام نوشتار می تواند برازنده ی چنین سیمایه ی شکوهمند و درون مایه ی نیرومند باشد ؟ نیک می دانم که رازگشایی از آثار و برآمدهای روان شناختی نوروز نیازمند نگاشتن کتابی درخور و نه نوشتاری چکیده وار است ؛ از این رو خود را در این گزیده نگاشت ، آن چنان که می خواهم و می پسندم ، سربلند و کامیاب نمی دانم.

در این سرزمین که بارها و بارها مزه ی ناگوار و دردناک « شکست » و « اشغال » را چشیده و به سان « چهارراه حوادث » از سوی قوم و نژاد و قبیله و نیرویی – بیابانگرد و بیغوله نشین یا جز آن – در نوردیده شده است ، « تحقیر » تجربه ای « مکرر » بوده است. و مگر مردمان سرزمین همیشه تحقیر و فرو داشته شده را جز اکسیر چاره ای هست ؟

رازهای روان شناختی نوروز فراوان است. ژرف ترین و سترگ ترین شان همین نوشدارو و اکسیر زندگی بودن آن است. نوروز همواره برای مردمان ایران زمین نوشدارویی نیرومند و اثر بخش « پس از مرگ » مکرر سرزمین سهراب بوده است ! نوروز همانند کیمیایی پیش دست توانسته گرد « تحقیر مکرر ملی » مان را هر بار تا سالی دیگر خوب بروبد و بزداید و در کالبد بی سرزمین تر از باد ما ایرانیان ، « جان » و « منش » و « انگیزش » نوین و نیرومند بدمد و « فرهنگ و هویت ملی » کمرنگ و گم شده مان را در ذهن و اندیشه ی فردی و جمعی مان دوباره زنده کند. آیا همین یک راز استوار تاریخی دلیل دشمنی بیگانگان چیره و کامیاب با نوروز و آیین های پیش و پس از آن نیست ؟؟

استواری تاریخی و نیرومندی سهمگین نوروز نه در شکوه رویایی و سترگی خاطره انگیز « جشن سده ی مردآویژ » که در همین سادگی و صفا و صمیمیت سرشته و پیوسته به آن است. نوروز را سفره ی هفت سینی بس است. هفت سینی که خوان راستی ، مهر و خرد می گستراند تا در سایه ی آن آشتی و گذشت و بخشش و بردباری بر ستیز و کینه توزی و دشمنی و بخل و حسد چیره شوند.

نوروز پشتوانه و پشتیبان روح و روان و خرد و گمان جمعی ما ایرانیان است که در سایه ی چیره و سترگ آن ، فرهنگ و هویت کهن ملی مان به سان سبزه ی سفره ی هفت سین هر سال دوباره می روید و برافراشته می شود. این سبزه و این سفره درفش زنده و استوار بودن ملت ایران در جای جای گیتی ست. سبز و سپید و سرخ همواره در این سبزه و سفره هم چون تابش زرد خورشید و آبی نیلگون خلیج پارس و دریای مازندران برقرار و ماندگار بوده و هست.

مایه شگفتی و افسوس فراوان است که برخی به ظاهر ایرانیان با «فرهنگ و هویت ایرانی» و از جمله «نوروز» و آیین های پیش و پس از آن همچون « چهار شنبه سوری » و « سیزده بدر » سر ستیز و دشمنی دارند و از هر فرصت و فراغتی برای کینه توزی بدان سود می جویند. اینان نا آگاهان و نادانانی هستند که « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » را نمی شناسند و از فرجام آن یعنی « اختلال شخصیت مرزی / آشفته و روان پریش » - که به باور همه ی روان پزشکان و روان شناسان سراسر گیتی از بد فرجام ترین و درمان نا پذیر ترین اختلالات روان پزشکی ست – بی خبرند ، هر چند شب و روز درگیر و گرفتار برآمدهای آشوبناک و دشواری آفرین آن بوده و هستند و خواهند بود !!

در راستای پایان بخشیدن به کوشش بیهوده و بد فرجام به چالش و کشمکش کشیدن « فرهنگ و هویت ملی » ناگزیر باید به مبحث « هویت » و شناساندن آسیب شناسی روانی « اختلال هویت » پرداخت ، شاید بیان اندکی از برآمدهای ناگوار و فاجعه آمیز این گونه کوشش های بدفرجام ناآگاهان نا دوراندیش مایه ی عبرت شود.

مفهوم « هویت » ساختاری پیچیده و در هم تنیده از درون مایه های شناختی ، زیست عصب شناختی ، روانی – اجتماعی ، فرهنگی ، رشدی ، روان پویشی ، و روانی – جنسی است و اهداف دراز مدت ، الگوهای دوستی ، حرفه گزینی ، ارزش گرایی ، وفاداری جمعی و ملی ، و گرایش و کردار جنسی – آمیزشی را در برمی گیرد. برآمدهای پیدایش اختلال و بحران در هویت آدمی ناگوار و مشکل آفرین هستند که از آن جمله می توان به اختلالاتی هم چون « اختلال شخصیت مرزی / آشفته و روان پریش » ، « اختلالات خلقی ( افسردگی یک قطبی و یا دو قطبی ) » ، « اختلال تنش و فشار پس از آسیب» و «اسکیزوفرنی» اشاره نمود.

«اختلال بحران هویت» به معنای دشواری و رنج شدید و فراوان ناشی از نا مشخص بودن و نبود قطعیت درباره ی هویت و موجودیت فرد مبتلا است. این اختلال در جوامع در حال گذار از سنت ، دامپروری و کشاورزی به صنعت ، فناوری و مدرنیته فراوان تر و چشمگیرتر از جوامع صنعتی و یا سنتی دیده می شود.عوامل پدیدآورنده ی « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » چند بعدی هستند و می توان آن ها را از دیدگاه های زیست شناختی ، روان شناختی ، برهمکنش های خانوادگی ، و فرهنگی – اجتماعی مورد ارزیابی قرار داد.

تغییرات عصبی – هورمونی گسترده و چشمگیر ، به دست آوردن توانایی جنسی – آمیزشی و همانند آفرینی ( تولید مثل ) ، تجربه های عاطفی عمیق انتقال داده شده ، رشد و پیشرفت اندیشه ی عملیاتی صوری ، و نیازهای روان شناختی و تکاملی برای جدا شدن و استقلال یافتن از پدر و مادر ، دست یافتن به کاشانه ای شخصی ( اتاقی از آن خود ) ، به دنبال اهداف حرفه ای رفتن و درگیر صمیمیت احساسی و جنسی – آمیزشی شدن همه و همه دگرگونی هایی ویژه ی سنین نوجوانی و جوانی هستند که تنش و استرس فراوانی را بر آدمی وارد می سازند.

دست یافتن به سازگاری فردی و اجتماعی در زمینه هایی چون کنترل تکانه ، خلق ، تصویر بدنی ، روابط بین فردی ، چیرگی بر دنیای پیرامون ، پیگیری اهداف حرفه ای و آموزشی ، آسیب های روان شناختی ، و سازگاری با افراد فراتر مواردی ست که در پرسشنامه ی تصویر از خویش نوجوانان برای ارزیابی اختلال بحران هویت به کار رفته است. از نوجوانان نرمال این انتظار می رود که بتوانند خودشان را در برابر موقعیت های گوناگون زندگی حفظ و کنترل نمایند و دچار تنش و اضطراب و آشفتگی و آشوب بیش از اندازه نشوند ؛ در روابط با والدین و آموزگاران خویش مشکلات جدی ، شدید و دیرپا پیدا نکنند ، و در روابط نزدیک ، صمیمانه و عاطفی ، ضمن دارا بودن برداشت شخصی و تصویر بدنی خوب ، مناسب و منطقی از خویش ، در گرایش و رفتارهای جنسی – آمیزشی شان استوار ، پایدار و با ثبات باشند. این انتظارات درست همزمان با هنگامی ست که نوجوان « فردیت یافتن دوم » خویش را سپری نموده و به یک پیوستگی رو به ثبات نقش ها ، ارزش ها ، آرمان ها ، و احساس های ناهمگون زندگی می رسد.

این همانا پیدایش سازگاری میان برداشت از خویش نوجوان و جوان با برداشت ها ، انتظارات ، و فرصت هایی ست که در پهنه ی اجتماع پیرامون او به چشم می آید. پیوستگی هویت در زیر ساختارهای جنسی ، همانندسازی با همتایان ، تصویر بدنی و سیرت و اخلاقیات برآمد چنین سازگاری خواهد بود.

آن چه در « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » رخ می نماید و کانون توجه و تمرکز بالینی می شود ، سردرگمی و نبود قطعیت و یقین درباره ی اهداف درازمدت ، برگزیدن حرفه ، الگوهای دوستی ، گرایش و کردار جنسی و وفاداری جمعی و ملی است. بنابراین ، « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » درست در سرنوشت سازترین سال ها همه ی جنبه های مهم زندگی افراد را دگرگون نموده و مورد آسیب ژرف ، فراگیر و دیرپا قرار می دهد تا آنان از یافتن یک مسیر منطقی واقع بینانه برای گذار همراه با کامیابی و سربلندی به دوران بزرگسالی محروم باشند. از این رو اینان جبر گرا گشته و بیش از خواست و اراده به تقدیر و طالع و سرنوشت و استخاره رو می آورند.

اینان نمی دانند که هستند ، برای چه به دنیا آمده اند ، و برای امروز و فردایی بهتر و آسوده تر چه باید بکنند. اینان در امروز سرگردان و به فردا نا امیدند و از این رو تنش ، تشویش ، اضطراب ، ترس و هراس و افسردگی ( یک قطبی و یا دو قطبی ) و ناکامی و خشم و پرخاشگری را بارها تجربه می نمایند.این گونه افراد توانایی ناچیزی برای عشق ورزیدن و صمیمیت دارند و نزدیکی به دیگران برای شان تنش و اضطراب پدید می آورد پس به انزوا و جدایی گزینی یا گرویدن به گروه هایی خاص با آرمان ها و ایده هایی ویژه – و از جمله باندهای خلاف مدار ، تبهکار و جامعه ستیز - کشیده می شوند. دوره های اضطراب و افسردگی و برآمدهای از دست رفتن فرصت های رشد و تکامل روانی – اجتماعی و تجربه های تکانه ای و بی اندیشه ی این گونه بیماران آن ها را به سوی مصرف مواد محرک و مخدر و الکل می برد.

کردارها و گرایش‌های جنسی‌ غير طبيعي و انواع و اقسام هنجارگریزی‌ها، ارزش‌ستیزی‌ها و لاابالیگری‌های جنسی و آمیزشی در این گونه بیماران شایع است. اینان ممکن است بارها و بارها دچار کشمکش ذهنی و عملی با میل و کشش و کردار‌های جنسی همجنس‌گرایانه شوند و درست در همان هنگام که چنین کشش و کرداری را با هویت و روابط کلی خویش پیوسته و هماهنگ نمي‌یابند، به‌گونه‌يی تکراری بدان تن دهند. البته این اختلال (بیماری) ممکن است به‌گونه‌يی واژگون به آنچه گفته شد، باعث شود تا فرد نسبت به آزمودن تجربه‌های جنسی دچار شرم بیش از اندازه، غیر منطقی و بیمارگونه شده و از هر گونه گرایش جنسی سازگار با هویت و نقش جنسی‌اش بگریزد.

در نگاهی ساده و کوتاه و نه‌چندان ژرف و تخصصی به اجتماع نوجوانان و جوانان و حتي بزرگسالان، شیوع بالای این اختلال (بیماری) و برآمدهای ناگوار بیان شده در بالا (به‌ویژه «اختلال شخصیت بوردرلاین (مرزی)/آشفته و روان‌پریش» و «کردارهای گروهی تبهکارانه و جامعه‌ستیز») را مي‌توان به آسانی تماشا كرد. با توجه به بدفرجام و بسیار دشوار درمان‌پذیر بودن عواقب «اختلال بحران هویت»، آیا پیشگیری جامعه‌نگر بر درمان مقدم نیست؟ و کوشش در مسخ و نابودی آیین و فرهنگ و هویت ملی و برگزیدن و جایگزین كردن آیین و فرهنگ و هویت ناخودی و بیگانه به افزایش شیوع و گسترش و شدت یافتن این بیماری نمي‌انجامد؟ فرجام و برآمدهاي ناگوار و فاجعه‌آميز اين بيماري را به‌آساني هر روز و همه‌روزه با نگاهي شتابان در لابه‌لاي اخبار دردناك و تاسف‌براگيز صفحه‌هاي حوادث روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها جست‌وجو كرد. فزوني يافتن وسواس‌هاي جنسي، جسماني (زيبايي چهره و پيكر) و مذهبي (كفرآميز) در ميان نوجوانان، جوانان و بزرگسالان نيز برآمد همين اختلال (بيماري) بحران هويت است.

 

 

هفت سین نوروز باستانی ایرانیان در سرزمین پارس

 

 

راز « نوروز » تنها در دمیدن معنا و آفریدن هویت ملی نیست. « نوروز » آیینی ست که با پیش نیازها ، فرآیندها ، سیمایه ها و درون مایه های « شناختی » و « رفتاری » خود آلودگی ، زشتی ، پلیدی ، کینه توزی ، دشمنی ، دوری ، افسردگی ، سرخوردگی ، سرگردانی ، تنش ، اضطراب و مانند آن را در گستره ای پهناور و اندازه ای ژرف برای هفته ها می زداید و در عمل به سازگاری و رشد و تکامل ویژگی ها و زیر ساخت های « منش » ، « انگیزش » و « جان و روح » ما ایرانیان برخوردار و پذیرای آن می انجامد و روزی « نو » را برای مان به ارمغان می آورد.

« چهارشنبه سوری » این آیین کهن ، ماندگار و هرگز فراموش ناشدنی در پیشواز نوروز ، و همچنین « سیزده بدر » باستانی و همواره پاس داشته شده کارکردها و اثرهای روان شناختی فراوانی در راستای رشد و تکامل « اندیشه » ، « شناخت » و « رفتار » افراد – به ویژه در مراحل پیاژه ای « اندیشه ی پیش عملیاتی ( دو تا هفت سالگی ) » ، « عملیات غیر انتزاعی ( هفت تا یازده سالگی ) » و « عملیات صوری ( یازده سالگی تا پایان نوجوانی ) » - دارد.

به راستی کدام آیین همچون « نوروز » ، « چهارشنبه سوری » و به ویژه « سیزده بدر » این چنین توانمند و سرشار می تواند در آستانه ی دگرگون شدن آفرینش و شکفتن شکوفه های بهار زندگانی ، افزون بر دمیدن « روح و جان » و « هویت ملی » در کالبد سرگردان ، مرگ گرا و زندگی گریز ما ایرانیان ، به رشد و تکامل ژرف و گسترده ی « اندیشه ی انتزاعی » ، « استدلال قیاسی » و « اندیشه ی فرضیه ای – قیاسی » نوجوانان مان بینجامد ؟؟؟ در هنگامه ی دور شدن انسان ها از یکدیگر و از دست رفتن و مرگ « باغچه » ها در زیر گام های مجتمع های آپارتمانی فراگیر ، بر درون مایه ی غنی و سرشار شناختی – رفتاری « نوروز » ، « چهارشنبه سوری » و « سیزده بدر » - این اندک اشانتیون باقی مانده از طبیعت خدادادی گیتی و عناصر چهارگانه ی آن ( آب ، باد ، خاک و آتش ) – با ساده انگاری و نا آگاهی چشم فرو نبندیم و میراث ملی کهن این چهارراه تاریخی حوادث ، این سرزمین کینه زده را پاس داریم.

هفت سین نوروز باستانی ایرانیان بر روی تمبر ملی: نوروز 1349 خورشیدی

 

 

به یاد او که نیک سرود: «من از بیگانگان هرگز ننالم/ که با من هر چه کرد، آن آشنا کرد!»

 

 

*روان‌پزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:25  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 سونامی : موج سوم انتشار ایدز در ایران در دهه های 1390 و 1400 خورشیدی

 

 

 

سونامی ایدز : موج سوم انتشار ایدز در ایران

 

( در سونامی ، آب اقیانوس نخست به پس می رود و فرو می نشیند اما سپس سرکش و سنگین و وحشی و شتابان یورش می آورد. )       

 

سونامی ایدز در ایران : دهه ی 1390 و 1400 خورشیدی ( پیشگیری بر درمان مقدم است ! )

 

 

سنگری ستبر در برابر سونامی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

و بالاخره در سال 1387 سخن از دگرگونی الگوی گسترش ایدز در ایران بر زبان آمد:

« موج سوم انتقال ایدز در ایران ، از طریق آمیزش های جنسی است ».

از شناسایی نخستین موارد بیماری ایدز در ایران ، نه سال ها که دهه ها می گذرد؛ در همه ی این سال ها فقط به آمار مرحله ی پایانی ابتلا یعنی « بیماری ایدز » اشاره شده است و از هزاران هزار شمار آدمیان دچار آلودگی به ویروس این بیماری یعنی « اچ آی وی مثبت ها » هرگز سخنی بر زبان آورده نشده و با آزمایش های اجباری پیش از ازدواج شناسانده نشده اند.

در همه ی این سال ها و دهه ها ، موارد « بیماری ایدز » در ایران منحصر و محدود به زندانیان و معتادان تزریقی برشمرده می شد و بر انتقال از راه های دیگر و به ویژه آمیزش های کنترل نشده ی جنسی به سادگی چشم پوشی صورت می گرفت. از این رو ، سخن گفتن از دگرگونی الگوی انتقال و انتشار ایدز در ایران ، از اعتیاد تزریقی به آمیزش جنسی ، « رخدادی سترگ » بوده است؛ پذیرش این واقعیت که « واقعیت گریز ناپذیر بوده و هست ».

این سومین موج ، متقاوت از نخستین و دومین موج گسترش ایدز در ایران بوده و خواهد بود؛ این سومین ، « سونامی وار » بر می خیزد و « طاعون وار » اجتماع نا آماده و خواب را در هم می کوبد. درمانگر و درمانجو هر دو در این سونامی گرفتار و سرگردان خواهند بود، مگر آن که سنگری استوار و سترگ در برابر آن بسته و برپا شود.

سخن از « موج سوم » بالاخره بر زبان آمد ، فرخنده باد ، اما افسوس که چه دیر هنگام !

« موج سوم » شناسانده شد اما شیوه های رویارویی با این سونامی ویرانگر شناسانده نشد. سکوت و خاموشی هنوز راهبرد بنیادین و کردار نخست ماست !! کدامین اجتماع ، نادوراندیشانه ، چنین راهبرد و کرداری در برابر سونامی ای این چنین ویرانگر بر گزیده است که ما دومینش هستیم ؟!؟

بی گمان دیگر دهه هاست که فاش و آشکار دریافته ایم که پافشاری بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی » سودمند و اثرگذار نبوده و نخواهد بود.

به دلیل افزایش نادوراندیشانه و غیر منطقی شمار جمعیت در سه دهه ی پیش ، مشکلات جدی روانی - اجتماعی در پی کاستی توان رشد و پیشرفت اقتصادی برآمده و بر اجتماع در حال گذار ما چیره شده است. ازدواج در چنین ایستاری نمی تواند راهبرد بنیادین و سنگر نخست ما در برابر « سونامی ایدز » باشد.

ازدواج بر پایه ی اقتصاد استوار می شود؛ آن هنگام که اقتصاد ، آشفته و نابسامان باشد ، اجتماع از ازدواج ناتوان و گریزان خواهد شد. گریز پسران و مردان جوان از ازدواج ، واقعیت نمایان و هویدای دو دهه ی اخیر ماست؛ ازدواج کم رخ می دهد و بسیار به شکست می کشد ، چرا که بنا بر برخی پژوهش ها ، به ازای هر یک پسر و مرد جوانی که آمادگی بستن پیمان زناشویی را دارد ، بیش از بیست دختر آماده ی ازدواج وجود دارد.

دهه هاست که چهارچوب های کارآمد و به هنگام جنسی – زناشویی برای مردمان – به ویژه نوجوانان و جوانان – اندیشیده نشده است؛ ناتوان و گریزان بودن جوانان ، حتا پسران و دختران رو به میانسالی ، از ازدواج را عیان و عریان می بینیم و می شنویم و هنوز که هنوز است ، سخن از « خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی » بر زبان می آوریم. خویشتن داری و پرهیز کامل تا کدامین هنگام ؟؟؟

شمار فراوانی از جوانان مان پا به میانسالی نهاده اند؛ خاکستر و گرد سپید پیری بر موهای شان این واقعیت را به ما می رساند. رو به سالمندی و پیری و فرتوتی اند و هنوز ناکام و نابرخوردار از آن چه رویای نخست نوجوانی شان بود : عشق ورزی و هماغوشی ای پاک و پایدار.

دهه هاست که روابط عاطفی - آمیزشی پیش از ازدواج را مردود می شماریم و همه چیز را محدود و منحصر به ازدواج می شناسانیم و بر این واقعیت فاش و آشکار به آسانی چشم پوشی می نماییم که « کدامین ازدواج » ؟!؟

و این همه در حالی ست که ازدواج ، آن چنان که باید و شاید رخ نمی دهد و کم رخ می دهد. می بینیم که دختران و پسران شایسته و خویشتن دار ، بیش از همه در گرداب اندوه و افسردگی و اضطراب و وسواس گرفتار آمده اند و هنوز ساده انگارانه ، هوش و ذهن و منطق از واقعیت باز می داریم و فرمان به « سکوت و خاموشی » و « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی »  می دهیم و به خود می بالیم که در برابر « سونامی ایدز » ، بی کار ننشسته ایم و راهبردی سودمند و اثرگذار برگزیده ایم !!

و این همه در حالی ست که آشکارا می بینیم و می شنویم که که نه تنها جوانان ، که نوجوانان هم به « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » تن نمی دهند؛ نسل میانسال ناکام ، با چهره های اندوهگین و موهای سپید سیمگون ، به سان آیینه ی آینده نما ، پیش چشم و ذهن نسل جوان و نوجوان است.

دهه هاست که از گذر نابسامانی اقتصاد ، متوسط سن ازدواج در کلان شهرها و حتا روستاها ، آهسته و پیوسته ، افزایش داشته است. متوسط سنی که برای دختران به سی و برای پسران به چهل رسیده است.

این سن در دهه ی 1350 ، برای دختران زیر بیست ( شانزده تا هژده ) و برای پسران زیر سی ( بیست و پنج ) سال بود. در آن هنگام ، سخن گفتن و پافشاری نمودن بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » ساده و آسان بود.

دختران در سیزده - چهارده سالگی بالغ می شدند و سه چهار پنج سال پس از آن به خانه ی شوهر می رفتند. از هر ده زن ، نه تن به شوهر بسنده می کردند و پا به وادی پیمان شکنی و روابط برون زناشویی نمی گذاشتند. اکنون دخران در یازده – دوازده سالگی بالغ می شوند و در سی و یک و سی و دو سالگی هنوز نمی دانند که آیا بالاخره ازدواج خواهند کرد یا نه. اگر در آن سال ها ، دختران تنها مجبور بودند که چهار – پنج سال « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » را الگوی نوجوانی خود قرار دهند ، اکنون این دوره ی خویشتن داری و پرهیز ، به اندازه ی چهار تا پنج برابر گذشته افزایش یافته و به بیست سال خویشتن داری و پرهیز و در موارد بسیاری بیش از آن رسیده است.

بنا بر آمارهای گفته شده ، در سال 1400 خورشیدی ، بین پنج تا ده ( متوسط هفت ) میلیون نفر دختر جوان و میانسالی داریم که هرگز طی زندگی شان ، امکان ازدواج را پیدا نخواهند نمود. در همان هنگام و با توجه به رشد آمار طلاق ( که هم اکنون از سی و پنج درصد در تهران تا هفده درصد در کمترین استان کشور متفاوت است ) ، شمار بانوان مطلقه و بیوه مان چیزی بین ده تا بیست ( متوسط سیزده  ) میلیون نفر خواهد بود. مدیریت این بیست میلیون نفر خانم جوان و میانسال نیازمند روابط عاطفی و آمیزشی خود به تنهایی راهبردهایی نیرومند و کارآمد می خواهد. به ویژه آن هنگام که مشکلات اقتصادی – اجتماعی پسران جوان و مردان مجرد و مطلقه ی میانسال ، که سبب رویگردانی و گریز ناگزیر آنان از ازدواج نخست و دوباره می شود ، را به حساب آوریم.

چه گونه می توان به راحتی از این توده ی بیست میلیونی دختران ناامید از ازدواج در آینده ی نزدیک و دور ، انتظار « خویشتن داری و پرهیز کامل و مطلق عاطفی و آمیزشی پیش از ازدواج » داشت ؟؟ تا کدامین ازدواج ؟!؟

آیا تن ندادن پسران و مردان مجرد و مطلقه به ازدواج نخست و دوباره ، بنیانی استوار و پیوسته برای شکست این راهبرد ساده انگارانه و کوته نگرانه نبوده و نخواهد بود ؟؟؟

بی گمان ، در چنین ایستاری ، انکار و چشم پوشیدن بر واقعیت برهنه و نمایان ، راهبردی کارآمد و سودمند برای اجتماع در آستانه ی سونامی ما نخواهد بود.

« موج سوم » ایدز در راه است؛ موجی سترگ تر و گسترده تر از دو موج پیشین که ساده انگارانه ، کوته نگرانه و نادوراندیشانه در بوق و کرنا می شد تا مردمان در آرامشی از دست رفتنی و زودگذر بپندارند که از این « عذاب الهی و طاعون سیاه جوامع غربی غرقه در باتلاق تباهی و منجلاب فساد » ایمن و به دور مانده اند.

اما واقعیت فاش و آشکار این است که موج سوم ، « سونامی وار » در راه است؛ ناگهان از راه می رسد و بی درنگ همچون نهنگی غول پیکر هر آن کس که درست نیندیشد و راست به کار نبندد و در راه بایستد را به کام خواهد کشید. خانواده های بی شماری « داغ دار » خواهند شد. داغی که هم « سوگی گران » خواهد بود و هم « انگ و نشان و ننگی ماندگار ».

آیا پافشاری نخ نما شده بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی »  ، سنگری استوار و ستبر در برابر این سونامی خواهد بود ؟؟

دهه هاست که خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی »  در جوامع پیشرفته و در حال رشد ، جای خود را به راهبردی کارآمد تر و به هنگام تر به نام « آموزش جنسی – زناشویی ( Sex education  ) » داده است.

در همه ی پژوهش های سال های اخیر ، سودمندی ، کارآیی و اثرگذاری راهبرد « آموزش جنسی – زناشویی » بر  راهبرد « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » چربیده است. در واپسین پژوهشی که در سال 2008 در ایالات متحده ی آمریکا منتشر یافت ، نشان داده شد که « آموزش جنسی – زناشویی » در دبیرستان ها و کالج های آمریکا بدان برآمد نیکو انجامیده است که در بیش از هفتاد و یک درصد دختران ، تا نود و یک درصد پسران سن آغاز « نخستین آمیزش ( Intercourse  ) » بیش از پنج سال افزایش یابد.

کدامین راهبرد می تواند همچون پرهیز نسبی در روابط عاطفی و هماغوشی و خویشتن داری و خودداری از آمیزش کامل ، در سایه ی آموزش مخاطرات جنسی ، به ویژه در سال های آغازین که جوانی – که دوران چیرگی احساسات بر خرد و منطق و دوراندیشی ست - در پیشگیری از ایدز ، کارآ و سودمند واقع شود ؟؟

راهبرد بنیادین « آموزش جنسی – زناشویی » نه برای « آزادی و رهایی لاابالی گرایانه ی جنسی » ، که برای « تعدیل و تنظیم غریزه ی جنسی و شهوانی » پایه گذاری و به کار بسته شده است. متاسفانه ، این واقعیت در میهن ما به گونه ای واژگون شناسانده و از این رو همواره بدان به دیده ی تردید نگریسته شده است.

این گونه است که می بینیم که در ساختار معاونت سلامت وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی و زیر مجموعه ی اداره ی کل سلامت روان ، حتا یک دفتر برای « بهداشت ، سلامت و آموزش جنسی » اجتماع رو به سونامی مان نداریم. آیا هنگام آن فرا نرسیده است که وزیر بهداشت ، دستور برپا داشتن « اداره ی بهداشت ، سلامت و آموزش جنسی » را در ساختار معاونت سلامت این وزارتخانه را صادر نماید تا سنگر بستن در برابر موج سوم « سونامی وار » انتشار و فراگیری ایدز و ویروس اچ آی وی به گونه ای کارآمد و اثرگذار آغاز شود ؟؟.

در جهان نخست ، « نبود آموزش جنسی » را « آموزش جنسی نادرست و به خطا » برمی شمارند ( No sex education , Is sex education ).

چرا که کنجکاوی کودکان و نوجوانان با خاموشی و سکوت پدر و مادر و آموزگار فرو نمی نشیند و روند پرسشگری ، ره پاسخ جویی و تجربه آموزی در پیش می گیرد.

آموزش و پرورش جنسی باید در ایران جدی گرفته شود و راهبرد بنیادین سال ها و دهه های پیش روی مان باشد. آموزشی که برای تعدیل و تنظیم روابط جنسی پیش و پس از ازدواج بنیان گذاشته شده است. آموزش و پرورش جنسی ای که متناسب با ویژگی های اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ، ارزشی و معنوی و بهره گیری از فقه پویای شیعه ی جعفری انجام شود و سمت و سو و آماجش پرهیز نسبی در روابط عاطفی و هماغوشی و خویشتن داری و خودداری از آمیزش کامل - دست کم تا بیست و یک سالگی - باشد ، می تواند سنگری استوار ، ستبر و سرنوشت ساز در برابر سونامی موج سوم فراگیری ایدز در ایران باشد.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی 

 

 

سونامی ایدز : موج سوم انتشار ایدز در ایران در دهه های 1390 و 1400 خورشیدی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:1  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

تاکسی های دریایی مالدیو ( maldives taxis )

 

در بیرون از سالن ترانزیت فرودگاه مالدیو ، مسافران مشغول گفت و گو با غرفه های هتل های گوناگون بودند. ما در همان آژانس بومرنگ تهران ، هتل یعنی همان جزیره ی خودمان را برگزیده بودیم.

هتل ( ریزورت : Resort ) ما ، هتل - جزیره ی بهشت یا پارادایس ( Paradise resort ) بود که نزدیک ترین هتل - جزیره به جزیره ی فرودگاه و نیز جزیره ی پای تخت : ماله بود.

البته ما Resort های دیگری را پسندیده بودیم اما فاصله ی آن ها از فرودگاه دور بود و هزینه ی انتقال از فرودگاه به آن جزایر با خود مسافران بود که با تاکسی های هوایی ( هواپیماهای یک یا دو موتوره ی ملخی سرخ فام ) از ۸۰ تا ۲۰۰ دلار برای هر نفر تمام می شد و با کشتی های تندرو هم چند ده دلار و البته ۴ تا ۸ ساعت سفر دریایی - چه در رفت و چه در برگشت - هزینه داشت و از زمان سکونت و آرامش یابی در هتل می کاست.

 

Maldives Full Moon Resort هتل - جزیره ی فول مون شراتون مالدیو

 

دلمان می خواست دست کم در Fullmoon resort یا Taj Exotica اقامت کنیم که به دلیل دیر جنبیدن در برگزیدن مالدیو به جای سیشل ، ممکن نشد.

 

هتل - جزیره ی لوکس تاج اگزوتیکای مالدیو  Maldives Taj Exotica Resort

 

به هر حال قسمت چنین بود که به Paradise resort برویم.  

بد هم نبود؛ البته بهای کلبه های لوکس آن که کف شیشه ای برای تماشای شبانه روز اقیانوس و ماهی های جورواجور آن داشتند ، بسیار بالاتر از کلبه های سیمانی سپیدفام ما بود که دورتادور جزیره با فاصله های سه چهار متری ساخته شده بودند.

تنها اشکال Paradise resort ، پرواز چند ساعت یک بار خطوط هوایی اروپایی ، امارات و قطر از فراز آن بود؛ هر چند این قضیه برای ما ایرانی ها که به آرامش بیش از اندازه خو نگرفته ایم ، خیلی هم بد نخواهد بود ! به ویژه که این مسئله به هیچ وجه آزار دهنده و مانع ریلکسیشن مهمانان نبوده و نیست.

 

هتل - جزیره ی پارادایس مالدیو Paradise resort in Maldives 

 

 

این نوشته ادامه دارد ................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 17:50  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش یازدهم

 

اثرگذار ، شتاب بخش ، اما نه جایگزین

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

آدم های فراوانی تاکنون چنین بیان نموده اند که تماشای یک فیلم یا خواندن یک کتاب از سوی آنان ، زندگی و سرنوشت شان را دگرگون ساخته و حتا نجات داده است. به باور من ، تماشای درست ، دوراندیشانه و ژرف نگرانه ی فیلم « عروس فرنگی » در سال 1343 از سوی جهان پهلوان نامدارمان ، غلامرضا تختی - آن غمگین شیرمرد شرمگین – به احتمال فراوان می توانست او را از شکست و ناکامی در پیمان زناشویی و شاید حتا خودکشی در واپسین ماه های سال 1346 باز دارد. آن چنان که شاید تماشای فیلم هایی همچون « سگ های پوشالی » ، « خیابان هانوور » ، « ماری آنتوانت » ، « مادام بوواری » و « امتیاز نهایی » می توانست فروغ فرخزاد را دربرگزیدن درست همسر راهنمایی کند. این واقعیت به سال ها و دهه ها پیش از پایه گذاشته شدن دو مکتب فیلم ( سینما ) درمانی و کتاب درمانی باز می گردد. فیلم « آوای موسیقی » - که در ایران با نام « اشک ها و لبخندها » با هنرمندی دوبله و با کامیابی ای خیره کننده در گیشه به نمایش سپرده شد – از دسته فیلم هایی بوده است که برای میلیون ها نفر از کودکان ، نوجوانان ، جوانان و حتا میان سالان بارها و بارها اثرات سودمند درمانی داشته و دارد. فیلمی که گزیده ی پیامش را می توان همان « پایان شب سیه ، سپید است » و « اگر خداوند ببندد دری ، ز حکمت گشاید در دیگری » دانست. بی گمان ، فیلم هایی همانند « آوای موسیقی ( اشک ها و لبخندها ) » ، « بر باد رفته » ، « کازابلانکا » ، « همشهری کین » و در میهن ما « دایی جان ناپلئون » ، « سوته دلان » ، « صمد آقا » و ... ، که بیش ترین شمار تماشای تکراری از سوی یک بیننده را داشته اند ، به جز نکته های نغز داستانی و سینمایی ، در بر دارنده ی ارزش ها و اثرات مرهم گونه و درمانی روان شناختی ( روان کاوانه یا شناختی – رفتاری ) نیز بوده اند.

واقعیتی که درباره ی ساخته های سال های تازه سپری شده همچون « زندگی زیباست » ، « پیانیست » ، « ذهن زیبا » ، « فهرست شیندلر » ، « کتاب ( دفترچه ی ) سیاه » ، و مانند آن از این توان برخوردارند که درست همانند کتاب « انسان در جست و جوی معنا » ی دکتر ویکتور فرانکل به مراجعان درمانده و بی امید روان درمانگران قوت قلب و روحیه دهند که آن ها تیره روزترین و نگون بخت ترین آفریده های پروردگار در گیتی نبوده و نخواهند بود و بسیاری درد و رنج های سنگین تر و طاقت فرسا تر از آنان داشته اند اما با اراده و پشتکار کامیاب گشته اند تا بر این مشکلات به نظر بی پایان چیره شوند.

درمانگر می تواند بیمار را تشویق کند تا همانند شخصیت فیلم با مشکلات رنج آور زندگی به چالش و رویارویی بپردازد و جرات و جسارت چیره شدن بر آن ها در واپسین گام را همواره به یاد داشته باشد.

اما آیا فیلم ها می توانند جایگزین داروهای روان پزشکی ( اعصاب و روان ) در دوره های حاد اختلالات ( بیماری ها ) شوند ؟؟

واقعیت آن است که آن هنگام که داروها برای فرونشاندن دوره ی حاد اختلال ( بیماری ) لازم و ضروری هستند ، هیچ کدام از دیگر روش های درمانی دیگر حتا رفتار درمانی شناختی و روان درمانی روان کاوانه نمی توانند جانشین دارو درمانی شوند. تنها در دوره ی حاد برخی اختلالات ( بیماری ها )  - همچون اختلال روان گسیختگی ( اسکیزوفرنی ) و افسردگی ژرف و شدید مالیخولیایی ( ملانکولیک ) ، روان پریشانه ( سایکوتیک ) و یا دو قطبی ( مانیک – دپرسیو ) ، درمان با تشنج های الکتریکی ( الکترو شوک مغزی ) در چند جلسه ی محدود می تواند گهگاه به عنوان جانشین داروهای روان پزشکی ( اعصاب و روان ) و اغلب به عنوان همراه و مکمل آن ها در فرو نشاندن اندیشه ها و ادراکات روان پریشانه ( سایکوتیک )  ، خواست به خودکشی و دیگر کشی و .... به کار برده شود.

بی گمان ، نه تنها فیلم درمانی ، که هیچ کدام از دیگر درمان های کمکی و سودمند نمی توانند جایگزین دارودرمانی هایی که شتابان در حال پیشرفت بوده و هستند ، بشوند. این نکته را فیلم درمانگر واقع بین و واقع پذیر باید همواره پیش چشم و ذهن خویش نشانده باشد و گرنه پیش از هر چیز ، نخست روند و فرآیند فیلم ( سینما ) درمانی خودش به شکست و ناکامی کشیده خواهد شد.

هیچ یک از پیامدها و پدیده های درمانی این شیوه ی درمانی کمکی و کاتالیزورگونه ( شتاب بخش ) در دوره ای که بیمار دچار علایم و نشانه های روان پریشانه ( سایکوتیک ) ، افسردگی ژرف و شدید ( ماژور ) تک قطبی ( دپرسیو ) و دو قطبی ( مانیک – دپرسیو ) و اضطراب های شدید ویرانگر ( همانند حملات اختلال هول و هراس : پانیک و فوبیا ) است ، رخ نخواهد نمود.

خودرویی که باتری اش کاملن خوابیده است ، نیاز به جایگزین شدن باتری و یا دست کم باتری ای دیگر دارد که در کنارش قرار گرفته و سیم به سیم دوباره شارژ شود؛ مغزی هم که پیام رسان های عصبی ( نوروترانس میترهایش ) دچار کاستی و تباهی شده است ، برای آن که بتواند نیرو و امواج الکتریکی مغزی را دوباره پدید آورده و به گردش اندازد ، نیازمند شارژ گرفتن دوباره از طریق تنظیم و تعادل سطح و اندازه ی این پیام رسان های عصبی یاخته ( نورون ) های عصبی – مغزی ست. این وظیفه ای ست که داروها و گهگاه درمان با الکتروشوک بر دوش دارند.

کیت جانسون در دانشگاه بری فلوریدا از فیلم ها برای آموزش مفاهیم پیچیده به دانشجویان خود بهره می گیرد. او برای نشان دادن این که قطع داروها  چه گونه به سلامت روانی بیماران اعصاب و روان آسیب می زند ، از فیلم « فرشته کوچولو » سود برده است.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 22:16  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

همه ی رشته های پزشکی دردسر دارد.

این گزینه در کشور ما که اگر نه همگان که اغلب افراد ، الحمدلله خود را دانشمند و درمانگر - پزشک و روان شناس و .... - می دانند ، به دردسرهای ویژه می انجامد.

رشته ی روان پزشکی نیز دردسرهای ویژه ی خود را دارد.

نه اشتباه نکنید این دردسر بیشتر اوقات برخاسته از بیماران روان رنجور نیست؛ همسر و خانواده ی مراجعان در بسیاری از موارد ، برای روان پزشک دردسرساز ترند.

از جمله ی این موارد ، هنگامی ست که یک ترنس سکشوال ( دگرجنس باور ) و یا هوموسکشوال ( همجنس گرا { نه همجنس باز } ) به روان پزشک مراجعه می نماید و پندارها و باورهایش مورد ارزیابی دقیق و پر ظرافت بالینی ( کلینیکال ) قرار گرفته و همچون خانواده و والدین مراجع به آسانی و در همان نخستین گام مردود اعلام نمی شود.

این جاست که خشم خانواده - پدر ، مادر و برادران و خواهران - برانگیخته شده و متوجه روان پزشک بی گناه می شود ! گویی این روان پزشک یا روان شناس بوده است که موجبات ترنس سکشوال شدن یا هوموسکشوال شدن مراجعش را پدید آورده است.

اینان به جای آن که در برابر خواست ، اراده و قدرت خداوند - که این بنده اش را بر پایه ی مصلحتی نا آشکار این گونه آفریده است - به کرنش و تسلیم روی آورند ، خشم برآمده از احساس گناه و تقصیر خود را از دوش خویش برداشته و متوجه روان پزشک و روان شناس می نمایند.

شگفت آن که مادر دختری  که خود را پسر می داند و اراده بر تغییر جنسیت دارد ، سال ها اسباب بازی و پوشش پسرانه خریدن برای دختر بچه و همبازی ساختن او با پسرهای فامیل را نمی بیند و برادر آشفته و خشمگینو کینه توز ، به آسانی بر سال ها کشتی گرفتن و کشمکش های مردانه و فوتبال با همشیر به ظاهر خواهرش چشم فرو می بندد تا بتوانند بار « احساس گناه و عذاب وجدان » را از دوش خود برداشته ، و بر شانه های روان پزشک و روان شناس بگذارند.

گهگاه لازم می شود روان پزشک و روان شناس از نیروی انتظامی و قوه ی قضاییه یاری بجوید تا تهدیدگر کینه توز بفمهد که برای هیچ روان پزشکی ،تغییر جنسیت و یا همجنس گرا بودن مراجعش افتخار نیست !!

آن چنان که تشخیص و اعلام بیماری لاعلاج برای یک جراح مایه ی بالندگی اش نبوده و نخواهد بود.

بگذریم که ترنس سکشوالیزم ( دگر جنس باوری ) ، بیماری ( Disease ) نبوده و یک اختلال ( Disorder ) است و هوموسکشوالیتی ( همجنس گرایی { نه همجنس بازی یا همجنس بارگی } ) هم که بیش از بیست و پنج سال است که حتا یک اختلال هم ( Disorder ) برشمرده نمی شود؛ مگر آن که ناهمخوان با خودساره یعنی « Egodystonic : خودناپذیر » باشد. 

نکته ی مهم آن است که مگر در دوره هایی که « همجنس هراسی درونی شده ( Internalized Homophobia ) افزایش یافته و فرد هوموسکشوال دچار احساس گناه و عذاب وجدان گذرا - نه پایدار - می شود ، در اغلب مواقع همجنس گرایان مشکلی با گرایش جنسی دیگرگون شان نداشته و هوموسکشوالیتی « خودپذیر ( همخوان با خود ساره ) : Egosyntonic » داشته و دارند.

برای من سکسولوژیست باز گرداندن احساس و اندیشه ی یک ترنس سکشوال به سوی جنسیت پیکری یا رگرداندن گرایش جنسی یک همجنس گرا - گی یا لزبین - به سوی جنس مقابل ، انجام معجزه و کیمیاگری ای سترگ است.

کدام درمانگری از انجام معجزه ، کیمیاگری و دم مسیحایی داشتن بدش می آید ؟!؟

افسوس که این گونه معجزه و کیمیاگری ها بسیار بسیار بسیار به ندرت ،خودشیفتگی ( Narcissism ) ما روان پزشکان را نوازش نموده و احساس و اندیشه ی ابرتوانی ( Omnipotence )  را همنوایی می نمایند !!!

من روان پزشک و سکسولوژیست خداباور ، پس از یک دهه درمانگری و ده سال تعلیم و تربیت پزشکی عمومی و تخصصی ، با ژرفای وجود چنین آموخته ام که بیش تر از خواست و اراده ی انجام معجزه و کیمیاگری ، در برابر خواست و اراده و مصلحت پروردگار ، بنده وار سر تسلیم فرود آورده و تعبدگونه به کرنش بپردازم.

بخشندگی و مهر پرورگار و دعای نیک مراجعانم و خانواده های شان پناه پایدار و ماندگار من در برابر بدخواهانم بوده و خواهد بود......          

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:50  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

فرودگاه ماله ( پای تخت مالدیو )

 

 

بالاخره هواپیمای مان به فراز سواحل و جریزه های مرجانی مالدیو رسید.

کشوری با بیش از ۲۲۰ جزیره که برخی از آنان بسیار کوچک و غیر مسکونی اند.

بر روی برخی از جزیره های مرجانی ، تنها نقطه ای کوچک از خاک سفید ساحلی دیده می شد که شاید به اندازه ی جای نشستن دو نفر بود.

هواپیما با سرعت از فراز جزیره ها می گذشت و به فرودگاه ساحلی ماله نزدیک می شد. مسافران کم کم از خواب بیدار می شدند و شیفته ی چشم انداز زیبا و گیرای مالدیو می شدند. اغلب از سفر چند ساعته ای که از دوحه تا ماله داشتند ، خسته شده بودند.

هواپیما به جزیره ی فرودگاهی مالدیو نزدیک شد. به یاد کتاب « پرواز ۷۱۴ » از سری کتاب های « ماجراهای تن تن و میلو » افتادم: هواپیمای غول پیکر چه گونه می خواهد در این فرودگاه کوچک فرود آید ؟!؟

اما خلبان با مهارت بود و هواپیما را به آسانی در میان راه دراز و باریک بر آسفالت خیس از باران اقیانوسی و استوایی نشاند.

کمی آن سو تر از باند ، آب های اقیانوسی بود که به زیر اسکی های هواپیماهای آب نشین و آب پرواز ملخی تک موتوره و دو متوره ی سرخ رنگ می خورد که بعدن فهمیدم که هواپیماهای اجاره ای گردشگران خارجی برای عکاسی هوایی از جزیره های تسبیح گونه و پهلو به پهلوی مالدیو و نیز تاکسی های هوایی برای رساندن مسافران به جزیره های دوردست هستند.

 

خط هوایی مالدیو

 

هواپیماهای ملخی دو موتوره ی زرد رنگ و بزرگ تر بر روی باند ، از آن خط هوایی مالدیو بود که بعدها دانستم که ساکنان جزیره های دوردست را به جزیره ی پای تخت و دیگر جزیره ها می برد و می آورد. چند روز بعد گارسون میزمان که اهل جنوبی ترین جزیره بود برایم گفت که پرواز از جزیره ی او تا پای تخت - ماله - بیش از دو ساعت به درازا می کشد.

در هواپیما باز شد و مسافران آهسته و آرام از هواپیما پیاده شدند.

در هواپیما من و همسرم و یک زن و شوهر جوان دیگر از ایران آمده بودند. دیگر مسافران ، برخی مردمان خود مالدیو بودند و برخی از کشورهای آسیایی پیرامون مالدیو آمده بودند؛ اما بیشتر مسافران مردمان اروپای غربی ، شرقی و آمریکا بودند.

کنار هواپیمای ما و کمی پیش از آن ، هواپیمای ایرباس غول پیکر خطوط هوایی امارات فرود آمده بود.

یک زن و شوهر ایرانی هم در میان مسافران آن بودند.

خوش بختانه در فرودگاه مالدیو به شمار فراوانی از هم میهنان ارجمند ، برخورد نمی کنید !

از این رو مالدیو جایگاه مناسبی برای ریلکسیشن و مدی تیشن است.

و سی شل ، که از مالدیو چند چندان بهتر است ، چون به همان شمار انگشت شمار از هم میهنان نیز بر نخواهید خورد؛ مگر آن که از ایرانیان ساکن اروپا باشند !!

آنان که سفرنامه ام به تایلند - « سفر به مرز ممنوعه ، سرزمین روسپیان رو سپید » - را خوانده باشند و یا در تعطیلات نوروزی یا پایان تابستان راهی دوبی و یا ترکیه و ... شده اند ، راز دوری گزینی همیشگی من از هم میهنان ارجمند این روزگاران مان را نیک می دانند. آنان که نمی دانند خوب می توانند آن سفرنامه را به دقت به چشم و ذهن بسپارند !!!

اندازه ای از دلارهایی را که با خود برده بودیم ، بی دلیل به روفیه ( روپیه ی عربی شده ی جمهوری اسلامی مالدیو ) برگرداندیم؛ بی دلیل از این که در همه ی جزیره های جمهوری اسلامی مالدیو ، گرایش همگان حتا مردمان فرودست جزیره های بومی نشین بدان است که محور داد و ستدهای شان ، نه پول ملی که « آقای دلار » باشد.

 

 تاکسی های هوایی مالدیو   

 

 

این نوشته ادامه دارد ......

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 23:55  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

آشنایی با شخصیت افسرده – منتقد : بخش دوم

 

 

با وجدان اما درشت گو

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

از آن جا که درک آدم های دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) از خویشتن ، پیرامون محور باورهایی همچون ناشایستگی ( بی کفایتی ) ، بی ارزشی و عزت نفس پایین دور می زند ، همیشه از این می ترسند که مورد تایید دیگران قرار نگیرند؛ پس با پیش آمدن ایستار ( موقعیت ) های تازه خیلی زود حال شان گرفته می شود و دچار اندوه و غم می شوند. در بسیاری از اوقات ، بدون این که حرفی بزنند در درون خود رنج می کشند و حتا ممکن است خیلی زود اشک شان سرازیر شود. هرچند به طور معمول در پیش روی دیگران چنین کاری نمی کنند.

شک و تردید ، بی تصمیمی ، نگرانی ، دوراندیشی ( احتیاط ) فراوان اینان احساس نا امنی ذاتی آن ها را افزایش می دهد.خلق غالب معمول آدم های دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد ، در بردارنده ی درون مایه های اندوه ، دلتنگی ، افسردگی ، نا شادی و ناخشنودی بوده و هست.

آدمیان دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده ( دپرسیو ) ، همواره منتقد همیشگی خود ، آشنایان و دیگران بوده و نسبت به اجتماع - درست همچون خود - سخت گیر ، موشکاف و کاستی ( عیب ) جو هستند. اینان همواره در اندیشه و گمان ، مستعد و آماده ی نگرانی و دچار احساس گناه شدن ، بدبین و در چشمداشت ( انتظار ) رخدادهای منفی و ناگوارند.

در بخش « سرشت » تا اندازه ای شبیه به شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) می نمایانند اما در بخش « منش » هر سه مولفه ی خودراه بری ، خودفراروی ، و همکاری شان اندک است.

ویژگی هایی همانند دلتنگی ، ناخشنودی و اندوهگینی دیرپا و پایدار ، توجه به جزئیات ، نظم و انضباط فردی ، کنترل هیجان ها و احساس ها ، پایمردی و پشتکار ، قابل اعتماد بودن از جمله ویژگی های شخصیت های پر رنگ و مختل افسرده – منتقد ( دپرسیو ) است که حتا تا مرز اختلال در بسیاری از مشاهیر  و اندیشمندان تاریخ ایران و جهان ، همچون دانشمند بزرگوار عمر خیام نیشابوری ، صادق هدایت ، فروغ فرخزاد ، پژمان بختیاری ، نصرت رحمانی ، لرد بایرون ، تاگور ، کافکا ، ویرجینیا وولف ، داستایوفسکی ، چرچیل و .... وجود داشته است. تفاوت چشمگیر شخصیت افسرده – منتقد با شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) می تواند در گذرهای گاه به گاه و یا همیشگی اینان از مرز « ادب ، خوددار بودن و شرم مداری » ای باشد که در شخصیت های وسواسی – جبری فراوان به چشم و گوش می نشیند؛ شرم گریزی ها ، بی ادبی ها و دشنام و درشتی و زشت گویی های شخصیت های افسرده – منتقد در « خشم انباشته شده و سرشار در درون » آن ها ریشه و سرچشمه داشته و گونه ای از برون آیی ( کنش نمایی ) به نسبت مهار و افسار شده ی ایشان است. گاه این شرم گریزی و زشت و درشت گویی می تواند تا اندازه ی سرودن دفترهای شعر « ... نامه » و « چهارگاه .... » از سوی « میرزا حبیب اصفهانی » ای بینجامد که برپادارنده ی دستور زبان فارسی ، مترجم اثر گران مایه و ماندگار « حاجی بابای اصفهانی » و سردبیر و ناشر نخستین روزنامه ی فارسی زبان در استانبول بوده است. این سرازیر و لبریز شدن خشم در درون انباشته شده را آشکارا می توان در برجسته ترین شعرهای انتقادگرایانه ی « ایرج میرزای شیرین سخن » نیز دید و شنید.   

هر چند شخصیت های پر رنگ افسرده – منتقد همچون شخصیت های پر رنگ وسواسی – جبری پرکار و کوشش و به سان آنان در جایگاه « ستون فقرات » اجتماع بوده و هستند ، اما با این وجود ، برخی آدمیان تا آن اندازه ژرف ، پر رنگ و سترگ این ویژگی ها را دارا هستند که به کاهش و از دست رفتن کارکرد و پیدایش رنج و دشواری شخصی آنان می انجامد. بدین ترتیب ، آدم های دچار اختلال شخصیت افسرده – منتقد ، به شدت دلتنگ ، ناخشنود ، اندوهگین ، منفی گرا ، تیره نگر ، سرسخت و نرمش ناپذیر ، کمال گرا ، منتقد و موشکاف ، آیین مدار ، وجدان گرا ، بی تصمیم ، نا امید و  سردرگم ، و از لحاظ هیجانی – احساسی و شناختی « مهار و متوقف شده » هستند.

اگر شایع ترین مشکل افراد دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری ، اضطراب است ، بیش ترین مسئله ی آدمیان دچار اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) همانا دلتنگی ، اندوهگینی ، نا امیدی و ناخشنودی است. آرمان گرایی ، سرسختی و رفتار قاعده و قانون مندانه ی ایشان ، درست همانند شخصیت های پر رنگ و مختل وسواسی – جبری ( نظام مند – قاون مدار ) ، آن ها را رویاروی اضطراب دیرپا و پایداری می نماید که ممکن است به گونه ی اختلال اضطراب فراگیر و یا اختلال آمیخته ( مختلط ) اضطراب – افسردگی رخ بنمایاند.

آیین ها و تشریفاتی که اینان درباره ی درست و بی کم و کاست انجام دادن کارها دارند ، از موشکاف ، عیب جو و منقد بودن ایشان نسبت به خودشان سرچشمه گرفته و در بسیاری از موارد همانند شخصیت های پر رنگ و مختل وسواسی – جبری به بی تصمیمی و طفره رفتن و شانه خالی نمودن از کارها می انجامد که شکایات شایع اینان بوده و هست.

اضطراب مزمن آن ها ممکن است همچون شخصیت های مختل وسواسی – جبری تا بدان اندازه پیش رود که در شرایطی که خود را در تعارض شدید میان اجبار وسواس های موشکافانه ی ایشان و فشار بیرونی می بینند، به اختلال هول ( پانیک ) بینجامد.

برای نمونه ، آن هنگام که به زمان پایان پروژه ای نزدیک می شوند ، اما فرآیند کارها و کوشش های خود را بسیار دیر و کندتر از پنداشت های آرمان گرایانه شان می بینند ، اضطراب شان فزونی یافته و فراز گیرد. در چنین شرایطی فرد ممکن است نشانه های پیکری اش ، همانند تندی ضربان قلب و کوتاهی نفس را فاجعه آمیز نماید. در این حالت نشانه های پیکری افزون شده به افزایش نگرانی می انجامد که آن نیز به نوبه ی خود ، نشانه های پیکری را افزایش می بخشد. بدین ترتیب چرخه ی معیوب افزوده شدن اضطراب – اندوه و افسردگی و این نشانه ها ادامه می یابد.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:57  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش دهم

 

امتیاز نهایی : اندازه ی همتایی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

یکی از کاربردهای مهم فیلم ( سینما ) درمانی ، سود جستن از آن در زوج درمانی ، خانواده درمانی و مشاوره های پیش از پیوند ( ازدواج ) و جدایی ( طلاق ) است. در چنین زمینه هایی ، فیلم هایی که با هوشمندی و ژرف نگری از سوی مشاور و روان درمانگر برگزیده می شوند ، می توانند به خوبی هر دو سوی رابطه را در شناخت و بینش پیدا کردن نسبت به ویژگی ها و اختلالات شخصیتی ، خلقی ، اضطرابی ، وسواسی ، و حالات روان پریشانه ی احتمالی زودگذر یا پایدار خود و آدم رو به رو یاری رسانند. سود جستن از فیلم ( سینما ) به ویژه در شناساندن ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت های شگفت انگیز و نامعمول کلاستر A یعنی خرافه گرا - شگفت انگیز ( اسکیزوتایپال ) ، بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید ) ، تنهایی گزین – درخودمانده ( اسکیزوئید ) و نیز کلاستر B یعنی مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) که مقاوم به درمان و دگرگونی هستند ، بسیار به جا و مقرون به صرفه خواهد بود. هیچ کتاب یا جلسه ی مشاوره ای نمی تواند همانند فیلم های « سگ های پوشالی » ، « افسانه ی 1900 » ، « خیابان هانوور » ، « ماری آنتوانت » ، « مادام بوواری » ، « امتیاز نهایی » ، « فانی و آلکساندر » ، « جانشین هادساکر » و .... یک خانم نمایشگر ( هیستریونیک ) – وابسته ( دیپندنت ) را نسبت به ویژگی های پر رنگ ، مختل و آمیخته به هم درخودمانده - تنهایی گزین ( اسکیزوئید – آسپرگر ) و نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) خواستگار ، نامزد و یا همسرش  و فرجام و سرانجام زناشویی شان هشیار و آگاه سازد.

فیلم گیرا و اثرگذار « امتیاز نهایی ( Match point ) » ، به باور من فیلمی ست که مشاوران ، روان شناسان و روان پزشکان هوشمند و دوراندیش باید تماشای آن را – دست کم برای سنجش و آموزش « اندازه ی همتایی غریزی – جنسی » دو سوی زناشویی - به هر دو آدمی که برای مشاوره ی پیوند ( ازدواج ) نزد آن ها می آیند ، پافشارانه پیشنهاد نمایند. جالب آن که واژه ی انگلیسی که از سوی کارگردان اندیشه گرا و ژرف نگر فیلم ، وودی آلن ، به عنوان نام فیلم برگزیده شده است ، به دو مفهوم اشاره داشته و دارای دو بار معنایی همزمان است: « امتیاز نهایی » بازیگر پیروز در بازی تنیس و « اندازه ی همتایی » همسران  در زندگی و پیمان زناشویی شان. هر چند رویکرد همیشگی وودی آلن در همه ی فیلم هایش نگاه یا نیم نگاهی بردبارانه به شورمندی زیستی ، غریزی و کشش های جنسی – زناشویی بوده و هست ، اما به باور من اندازه ی همتایی آدمیان از دیدگاه و چشم انداز شورمندی زیستی ، غریزی و لیبیدویی در هیچ یک از فیلم های او همانند فیلم « امتیاز نهایی » مورد ارزیابی و بحث قرار نگرفته است. هنرمندی وودی آلن در این فیلم آن بوده که در کنار بهره گرفتن از هنرپیشه های زیبا و گیرا ، نگذاشته است تا پیام ضمنی نمایشنامه نویس و کارگردان فیلم گرفتار و دربند پورنوگرافی شود. این گونه است که « امتیاز نهایی » به ابتذال کشیده نشده و در وادی فرومایگی و یا گیشه گرایی فرو نمی افتد. 

آدم ها به ویژه جوانان استعداد شگفت آوری در برگزیدن همسری ویرانگر برای خود دارند و در کنار گذاشتن این گونه افراد پس از مشاوره ی پیوند ( ازدواج ) ستیز و سرسختی فراوانی از خود نشان می دهند. این ویژگی در دختران برخوردار از ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت های کلاستر B و نیز وابسته ( دیپندنت ) بسیار بیشتر و شایع تر دیده می شود.

به باور من ، سنجش هفت معیار در هر مشاوره ی پیش از ازدواجی لازم و سرنوشت ساز است:

1-    همتایی ویژگی های شخصیتی دو سوی پیوند

2-    شباهت ویژگی های شخصیتی پدران و مادران دو نفر ( که به خوبی می تواند ما را از همتایی دیگر ویژگی های احتمالی شخصیتی ناپیدای آمیخته به ویژگی های آشکار و برجسته ی دو نفر مطمئن سازد )

3-    همتایی شورمندی زیستی ، غریزی و جنسی دو نفر

4-    همتایی کلاس اجتماعی – اقتصادی دو نفر

5-    همتایی ارزش ها و نگرش های فرهنگی – مذهبی ( و سیاسی – آرمانی ) دو نفر

6-    همتایی سنی – نسلی دو نفر

7-    همتایی تحصیلی – حرفه ای دو نفر

بسیاری از مراجعان مشاوره ی پیش از پیوند ( ازدواج ) ، به ویژه جوانان دانش آموخته ی هوشمند و ژرف نگر ، آن اندازه شناخت و بینش دارند که همتایی های چهارم تا هفتم را خود مورد سنجش و ارزیابی قرار دهند؛ اما آن سوراخی که آنان از آن گزیده می شوند ، سه همتایی نخست است که خود افراد – چنان چه مورد ارزیابی های شناختی طرح واره ( اسکما ) نگر و یا روان کاوانه ( سایکوآنالیتیک ) قرار نگرفته و به بینش درباره ی ویژگی های شخصیتی خود نرسیده باشند – توان ارزیابی و سنجش آن ها را تا اندازه ی لازم و کافی نخواهند داشت.

خوش بختانه کتاب در دست انتشار « عشق ویرانگر » دکتر براد جانسون و دکتر کلی موری با برگردان خانم ها زهرا حسین زاده و الهام شفیعی به خوبی می تواند دو سوی پیوند ( ازدواج ) را در دست یافتن به ویژگی های پیدا و پنهان شخصیت خود و پدر و مادرشان یاری رساند. البته خواندن این کتاب هرگز نمی تواند جایگزین مراجعه برای انجام مشاوره ی پیش از پیوند ( ازدواج ) شود.

اما هنوز کتابی برای ارزیابی تله ی سترگ و سرنوشت ساز بیشتر پیوندهای زناشویی ، یعنی همان « اندازه ی همتایی شورمندی زیستی ، غریزی و جنسی » در دسترس نیست. مکتب نوین فیلم ( سینما ) درمانی به خوبی می تواند مشاور و مراجع را در این زمینه یاری رساند.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

            

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 16:38  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

گنج قارون

 

نگرشی ژرف و موشکافانه به تاریخ سینمای میهن خودمان ، این نکته را به روشنی نمایان می سازد که فیلم هایی که در سبک و سیاق « سینمای عامه پسند ( ناروشنفکرانه ! ) » درست و خوش سلیقه ساخته شده ، با وجود یورش سنگین و زیر پرسش برده شدن از سوی بسیاری از منتقدان و مخالفان این سبک از سینما ، توانسته است برای دهه ها اثر آرام کننده و نقش رهایی بخش خود را انجام دهد. شگفت آن جاست که بسیاری از آنان که برای بیش نمایی گزافه آمیز و نمایشگرانه ی خود ، چنین فیلم هایی را بی ارزش ، « آبگوشتی » و چندش آور برمی شمرند ، خود در هنگام بلاها و خطاها ، ناز و افاده های شبه روشنفکرانه را کنار گذاشته و رو به همان ساخته های سیاه و سپید کهنه می آورند.

آیا این واقعیت که برپا داشته شدن هفتاد و پنج درصد از سینماهای میهن مان در سال 1357 ، مدیون ساخته شدن یک فیلم - « گنج قارون » ( سیامک یاسمی ، 1344 ) - بوده است ، را می توان به بی سوادی مطلق نزدیک به شصت درصد مردمان در آن تاریخ نسبت و تقلیل داد ؟!؟ آشکارا می بینیم که هنوز هیچ فیلمی - حتا ساخته هایی که بی باکانه ، درون مایه های طنز آمیز شرم گریزانه ی جنسی و زناشویی را دست مایه ی خود قرار داده اند – نمی تواند در قد و قواره ی « گنج قارون » در راستای آرام کنندگی و رهایی بخشی مراجعان از زیر بار تنش ها و فشارهای فزاینده ی اقتصادی – اجتماعی و فرهنگی اثر داشته باشد.

ای کاش روشنفکران جاه طلب و منتقدان آرمان گرا قضیه را اندکی ژرف تر و بردبارانه تر دیده و دست کم در خود پذیری ( Self acceptance  ) و آسان کنار آمدن با فرودستی شرافت مندانه از « علی بی غم ( با بازی شادروان فردین ) » درس آموخته و الگو گرفته بودند تا بتوانند به جای برگزیدن راهبردهای گزافه آمیز و به کار بستن رویکردهای نمایشگرانه ( هیستریونیک ) با واقعیت ها بهتر سازگاری یافته و پخته تر و دوراندیشانه تر کنش و واکنش نمایند.

 

گنج قارون

 

 

« گنج قارون » ، فیلمی ست که هنوز و پس از گذشت نزدیک به نیم سده ، در راستای پذیرش آسان خویشتن ، کنار آمدن با واقعیت های زندگی و برآوردن رضایت و شادکامی از دل و درون ناکامی ها ، درویش مسلکی ، قناعت پیشگی و دوری از آزمندی ( جاه طلبی ) و بلندپروازی ، و امید به پروردگار بخشنده ی مهربان و سپاس گزاری و راضی بودن به خواست و پسند او در میهن ما بی همتاست و البته همه ی این الگوها و آموزه ها را با خوش سلیقگی و هوشمندی آن چنان آهسته و پیوسته ارائه می نماید که به غرقه سازی ( Flooding ) ، بی زاری ( Aversion ) و دل به هم خوردگی و چندش و تهوع از این آموزه های اخلاقی و معنوی کهن نینجامد. البته بی گمان من نیز همچون هر بیننده ی دیگر ممکن است با جزء جزء و همه ی درون مایه ی این فیلم ، هم آوا و همنوا نباشم ، اما پدید آمدن چنین اثر هنوز بی همتایی را در چهارچوب جایگاه و هنگام تاریخی آن و نقشی که در دفاع از سینمای ملی در برابر سرازیر شدن فیلم های فرنگی و هندی و گسترش صنعت سرگرمی و سینما ایفا نموده است ، ارزیابی نموده و به فضاوت می نشینم.  

 

 

گنج قارون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:5  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

ما اصفهانی ها به زرنگی و مرد رندی شهره ی کشور شده ایم ، اما ترک ها و رشتی ها و دیگر شمالی ها و حتا خراسانی ها از ما اصفهانی ها بسیار هوشمند تر و داناتر هستند.

ترک ها بدون خونریزی ، آهسته اما پیوسته تهران - پای تخت - را از آن خویش نموده اند و حرفه های استراتژیک پایتخت را از بازارها و بازارچه های کالاهای گوناگون تا خرده فروشی های خوراکی ( سوپر مارکت ها ، نانوایی ها ، سبزی فروشی ها ، لبنیاتی ها ، طباخی ها ، کبابی ها ، دل و جگرکی ها و .... ) به کلی در دست گرفته اند !

شگفتا که ترک ها در کنش و کردار بر گرده ی فارس ها نشسته و پشت آنان را به خاک مالیده اند و فارس ها به جوک ساختن و توهین و تحقیر در کلام بسنده نموده اند !!

دانستن این نکته که چه گونه برخی اصفهانی ها گمان می کنند که گل سرسبد هم میهنان در دانایی و توانایی هستند ، دست کم برای من یکی جالب است.

شاید بسیاری از اصفهانی ها که کارشان به وادی رقابت های حرفه ای در پای تخت نکشیده باشد ، ندانند که صرف اصفهانی بودن ، نه تنها در تهران که در دیگر شهرها و استان های کشور - و بیش از همه کردستان - انگ و ننگی ژرف و سترگ است و آدمی را فرسنگ ها و سال ها به پس می راند.

متاسفانه ما اصفهانی ها در سراسر میهن ، نماد و نشان « مرد رندی » ، « شرم گریزی » ، « قاعده ستیزی » ، « زیاده زرنگی » و ..... شده ایم. آیا این جز به دلیل کردارها و گفتارهای ما در تهران و دیگر استان های میهن بوده است ؟!؟

یک مرد میان سال و حتا جوان ترک - به ویژه اگر تبریزی و یا اردبیلی باشد - به محض دست یافتن به دست یابی ای در کار و حرفه در تهران ، بی درنگ دیگر هم ولایتی ها و دوستان و آشنایان را بانگ می دهد که بار و بندیل بربندند و به سوی پای تخت بشتابند تا فوت و فن کار و حرفه را از او بیاموزند و هم چون دانه های رشته ی تسبیح پشت در پشت ، هوای همدیگر را داشته باشند.

اما اصفهانی آن چنان از بخل و رشک و حسد همشهریانش هراسان و نگران زیسته است ، که خود و کامیابی هایش را همه جا و از جمله در فرنگ و پای تخت پر نیرنگ ، با هزاران وادنگ پنهان می دارد و نشان از آنان پوشیده می نماید !!!

 

 

 

چند هفته ای از دست همکاران همشهری « روان پزشک » ام - به ویژه آن دو که مثلن عنوان و مقام « استادیاری و عضویت هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی » را هم یدک می کشند - دلخور و آزرده خاطر بودم.

اما با خود اندیشیدم که مگر من خود مقاله ی « در تشنگی و بی تابی ملی دکتر شدن ! » را ننوشته بودم ؟؟ مگر بدان اشاره ننموده بودم که در طول دوران تحصیل و زندگی ام ، و به ویژه دهه های اخیر ، هرگز پزشکان و حتا روان پزشکان را از دیدگاه ارزشمندی و کرامت شخصیت و انسانیت ، برتر و فراتر از دیگر هم میهنان ندیده و نشناخته ام ؟!؟

مگر از ارزشمندتر و راست و درست تر بودن  آن کفاش و پینه دوزی که دکانش کمی آن سوتر از خانه ی پدری یکی از این دو « استادیار » ارجمند بود ، ننوشته بودم ؟؟؟

پس بی خیال !

چرا دوست داران و خوانندگان وبلاگم را رها نمایم ؟

بگذار تا آن « استادیار و عضو هیئت علمی » فوق تخصص کوک و نوجوان - که روزگاری در سال ۱۳۷۸ طی کارگاه مرکز بهداشت چهارمحال و بختیاری در سالن طبقه ی بالای بیمارستان هاجر شهرکرد ، بارها و بارها  - به جا و بی جا - از شمار بی شمار لامپ های صد واتی گیر کرده در واژن دختران و زنان منطقه هنگام خودارضایی سخن بر زبان می راند ، تا آن جا که همه ی پزشکان عمومی شرکت کننده در کارگاه را به سبب دلبستگی اش به مبحث خودارضایی و لامپ های صد وات گرفتار به شگفتی وا داشته بود ، مرا به تبلیغ خودارضایی متهم نماید

و آن یکی « استادیار و عضو هیئت علمی » ارجمند که برادرش و برادر صمیمی ترین همکار و دوستش ، از بهترین و نزدیک ترین دوستان و رفیقان گرمابه و گلستان من بوده اند ، به واحد .... و معاونت .... سازمانی که باید در پیشگیری و چاره جویی برای آسیب های روانی - اجتماعی مشتاق تر و کوشاتر از دیگر سازمان ها و نهادها باشد ، برود و با دروغ و نیرنگ و وادنگ سخن از « بورد تخصص » نداشتن و آغاز نکردن گذراندن « دوره ی تعهد ضریب K » من بر زبان براند !!!

شگفتا که هر دوی اینان خود را مثلن « مسلمان » و « مذهبی » و « مومن » دانسته و شناسانده اند و چهره ی خویش به « ریش » و  پیشانی به « پینه ی مهر » آراسته اند و این چنین در رقابت حرفه ای - آن هم به عنوان یک « روان پزشک » - کردار و گفتار دارند !!!!!

و این همه مشتی نمونه ی خروار از « زرنگی » و  « مرد رندی » ما اصفهانیان است که ما را شهره ی کشور کرده است تا در پای تخت به صرف رو کردن ته لهجه ای از دیار زنده رود ، فرسنگ ها و سال ها به پس بیفتیم.

 

 

 

این نوشته ادامه دارد ..............   

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:20  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

« نفی رشته » به جای « نقد نوشته »

در اعتراض به نابسامانی بازار کار آن یکی رشته !

 

دکتر بهنام اوحدی

 

هنوز یک هفته از انتشار مقاله ی « به زیر نیم کلاه آشوبمرد همیشه خشمگین » در شماره ی 69-70 ( مهر و آبان  1387 )  نگذشته بود که خانم زینب همتی ، دبیر سرویس علم و پزشکی روزنامه ای که هفته ای دوبار در صفحه ی پزشکی اش می نویسم با من تماس گرفت. پس از گفت و گو های معمول هر هفته گفت : « امروز آقایی به نام علی تحصیلی – که نمی دانم روان شناس یا مشاور بود – به دفتر روزنامه نزد من آمد و درخواست داشت که نوشته ی ستایش آمیزش درباره ی مقاله ی اخیرتان در ماهنامه ی فردوسی در صفحه ی علم روزنامه ی ما منتشر شود؛ مقاله ای با بیش از 3500 کلمه در ستایش و نکوداشت شما و مقاله تان درباره ی شخصیت شناسی جلال آل احمد نوشته بود. من او را راهنمایی کردم که از آن جا که آن مقاله در ماهنامه ی فردوسی منتشر شده است ، این ستایش و پاسداشت نیز باید در همان ماه نامه منتشر شود و به روزنامه ی ما ارتباطی ندارد ! »

بی درنگ گفتم : « خدا به خیر بگذراند ! »

خانم همتی شگفت زده گفت : « من این خبر را به شما دادم تا اندکی خستگی کار روزانه و مقاله نویسی شبانه تان را بزدایم؛ گمان می کردم از شنیدن این خبر شادمان می شوید !! »

مجبور به توضیح شدم : « خانم همتی ، واقعیت این است که ما در طول آموزش دوره ی تخصص روان پزشکی و دوره های روان درمانی تحلیلی – روان کاوانه و همچنین شناختی – رفتاری که داشته ایم ، از استادان روان پزشک و روان شناس آموخته و در کار و تجربه ی بالینی فرا گرفته ایم که چنان چه کسی ناگهان ، به یک باره و بی مقدمه آغاز به ستایش احساسی و گزافه آمیز از شما نمود ، نباید شادمان شوید؛ بلکه باید نگران و آگاه شوید که به احتمال بسیار از مکانیزم دفاعی « دو نیمه سازی ( Splitting ) » بهره گرفته و به زودی شما را از فراز گزافه آمیز « آرمانی ساخته ( Idealization  ) » اش به فرود « بی ارزش نمایی ( Devaluation  ) » اش  خواهد نشاند. چنین رویکرد رفتاری ای دیر و زود دارد ، اما سوخت و سوز ندارد ! »

خانم همتی گفت : « دکتر ، شما روان پزشکان و روان شناسان چه اندازه بدبین هستید ! »

پاسخ گفتم : « این یک گزینه و احتمال است. آیا ممکن است گزینه و احتمال دیگری مطرح باشد که بدبین نبوده و « واقع بین » باشیم ؟!؟ »

خانم همتی پاسخ داد : « نمی دانم ، شاید آن هم مطرح باشد. باید بردباری نمود و دید !! »

اما داستان کمیک – تراژیک شگفت انگیز جناب علی تحصیلی نیاز به بردباری چندانی نیافت. تنها در عرض سه هفته ، « نقد علمی و ارزیابی دانش مدارانه » ی ایشان دچار یکصد و هشتاد درجه دگرگونی و گردش شده ، از قطب افراط در ستایش و نکوداشت رو به قطب افراطی نکوهش و فروداشت نهاد !! راستی و درستی پند و اندرز استادان روان پزشک و روان شناس پیشکسوت مان بار دیگر – این بار نه در کار بالینی ، که در زندگی روزمره ی اجتماعی -  برای من آشکار و هویدا شد.

بنابراین ، نوشته های مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) مدارانه ی جناب علی تحصیلی دست کم برای من به هیچ روی شور و شوق پاسخ گویی پدید نمی آورد؛ اما از آن جا که ایشان در نوشتار « آشفته و پریشان و سرشار از خشم و آشوب » خود ، نه فقط به من بلکه به دانش روان پزشکی و استادان ما تاخته و آنان را به گمان خود به زیر پرسش برده ( تا آن جا که « روان پزشکی » را « یک شب علم یا دانش کاذب » دانسته و شناسانده است ) ، اندکی بردباری و ژرف نگری روان کاوانه به ساختار روانی مکانیزم های دفاعی که ایشان در نوشتار خود از آن ها سود جسته است را لازم دیدم که خود می تواند برای هم میهنان ارجمند آموزنده و جالب باشد. هم چنین شفاف سازی روند ، زمینه و درون مایه ی این « پرخاش » - و نه « پاسخ » -  اندک پاسداشت پیشکسوتان روان پزشکی ایران و جهان می تواند باشد؛ بگذریم که « دانش روان پزشکی » با چنین پرخاش گری های نابخردانه ای بارها و بارها رو به رو بوده و هر بار آن ها را بردبارانه شنیده و با شکیبایی پاسخ داده است. واقعیت نمایان این است که « دانش روان پزشکی » امروز جایگاهی کاملا شناخته و پذیرفته شده در سراسر گیتی دارد و دانش آموختگان آن در کنار همکاران واقع نگر و خوش اندیش روان شناس ، مشاور ، مددکار و .... خود ، به ارائه ی خدمات تخصصی بالینی و پژوهشی در راستای ارتقای سلامت و بهداشت آدمیان می پردازند.

پس از این پیش گفتار ، به پاسخ گویی به نوشتار جناب علی تحصیلی می پردازم:

یک – جناب تحصیلی ، جلال آل احمد را در زمره ی « معماران خردورزی که به درشتی های عصر خویش ، هر چند با سرسختی و لجاجت ، اما با سویه ای زیباشناسانه و در چارچوب علوم انسانی پاسخ می گفتند ، ..... ، با سرسختی و سماجت در برابر اراده ای قوی و مسلط بر اوضاع ایستادند ، به اعتراض اجتماعی در اشکال زیبایی شناختی آن دست زدند ، انفعال را سقوط نامیدند و انسان ها را به باز اندیشی اوضاع گذشته و حال و لزوم تغییر آن فرا خواندند ، ... همه ی راه ها به روی آنان بسته شد و به رغم شایسته گی ها از هر گونه حقوق اجتماعی محروم و هر نوع امکاناتی از آنان سلب شد » می داند و بر لزوم شناخت آثار منفی دشواری های اجتماعی ، آسیب های فردی و تلخ کامی های اجتماعی پافشاری می نماید.

البته  نام جلال آل احمد در میان آنان که با سرسختی ، سماجت و لجاجت در برابر ساختار تک قطبی و تمامیت خواه پهلوی ایستادگی کردند ، برجسته و چشمگیر است ، آما پندار ، کردار و گفتار او و بسیاری دیگر از « به اصطلاح روشنفکران » دهه ی سی و چهل و پنجاه خورشیدی ، هرگز از « سویه ای زیباشناسانه و در چارچوب علوم انسانی » برخوردار نبوده ، بلکه بیشتر بر بنیان راهبردی خودشیفته وار ، برای نام آور شدن و جاودان ماندن پس از مرگ بوده است.

ای کاش جناب تحصیلی ، به جای کلی گویی های ناسودمند و ردیف کردن واژگان پر طمطراق – که شیوه ی نخ نما و کهنه شده ی دهه های بیست تا نیمه ی دهه ی شصت خورشیدی بوده است – نمایان می ساختند که کدام یک از پرخاش جویی های کینه توزانه و خشمگینانه ی برخی دیگر از « به اصطلاح روشنفکران » نامنفعل دهه های سی و چهل و پنجاه میهن مان ، و به ویژه مرحوم جلال آل احمد ، از سویه ای زیبا شناسانه و در چارچوب علوم انسانی برخوردار بوده است.

آیا کردار این دسته نویسندگان و شاعران ستیزه جو با پنداری که خود را با آن می شناسانده اند ، همخوانی داشته است ؟ آیا مردم نباید بالاخره روزی بفهمند که چه « نعل های وارونه ای » آنان را به وادی سرگردانی و درماندگی کشانده است ؟؟  که چه گونه پرچم دار هروئینی شاعران مبارز و روشنفکرمان ، از بامداد تا کمی پس از ظهر ، کارمند حقوق بگیر بنیاد فرهنگی ملکه ( فرح دیبا ) بوده و به مشاوره دادن  فرهنگی – هنری برای ایشان می پرداخته ، و تنها ساعاتی پس از صرف ناهار در کنار کاخ نشینان ، در کافه ها و پاتوق های روشنفکری با سرسختی ، سماجت و لجاجت – آن هم « با سویه ای زیبا شناسانه و در چارچوب علوم انسانی » !! – به درشتی و پرخاش گری و دشنام گویی می پرداخته است ؟!؟ چه سان می توان چنین رویکرد نارسی سیستیک ، بوردرلاین و آنتی سوشیال مدارانه ای را در کنار رویکرد صادقانه و شفاف صادق هدایت نهاد که می توانست به راحتی همانند دوست خوش اندیشش ، دکتر ناتل خانلری ، به جایگاه وزارت فرهنگ و هنر برسد ، اما اعتراض راست مدارانه و آمیخته به زندگی درویش گونه و سرشار از قناعت و دنیا گریزی را بدان ترجیح داد ، قرار داد ؟؟؟

آیا نباید آشکار شود که پیرمرد ارمنی افیون فروش ته بازارچه ی چهارراه استانبول - « مسیحای پیر پیرهن چرکین » - سلام آدمی را در آن زمستان سرد و در جماعت خماران سر در گریبان ، از بابت بدهکاری بیش از اندازه ی پول افیون پاسخ نمی داده است ؟!؟ 

آیا هنوز هنگام آن فرا نرسیده است که مردم ، به ویژه جوانان زودباور و احساساتی مان بفهمند که آن « آشوبمرد خرقه به دوش همیشه خشمگین » مان ، که در پایان هفته ها برای دست بوسی بزرگان از تهران ره بیرون می جست ، تمام طول هفته به لطف سرداب تا سقف انباشته از ودکا و عرق و کنیاک خانه اش مست و آشوبناک و خشمگین بود و اتاق را غبار از دود سیگار و افیون تیره و تار می ساخت ؟!؟    

روزی استاد ارجمندم دکتر محمد صنعتی برایم گفت : « همراه با دو نفر دیگر از دانشجویان پزشکی دانشگاه تهران که همچون من جوانانی بیست و چند ساله بودند ، به خانه ی جلال آل احمد رفتیم تا از محضر « استاد » کسب فیض نماییم. چهل و سه دقیقه از چهل و پنج دقیقه سخن رانی جلال آل احمد برای ما سه جوان دانشجو، دشنام های رکیک و فحش های چاروادار و چاله میدانی به تک تک بزرگان گذشته و حال کشور بود. همه را شست و کنار گذاشت ! و ما با کوله باری از دشنام ها و درشت گویی های رکیک – که بسیاری از آن ها را برای نخستین بار می شنیدیم و در گنجینه ی واژگان مان سراغ نداشتیم – خدا حافظی نموده و راهی دانشگاه شدیم !! »

کتاب های جلال آل احمد تا واپسین دم زندگی و تا سال ها پس از مرگ ، به آسانی و با کمترین سانسور منتشر شد و جز چند بار بازجویی در ساواک ، تا آن جا که من می دانم ، هرگز به زندان و اتاق شکنجه نرفت. تا دم مرگ ، رها و فارغ از غم نان ، راحت آن چنان خورد و نوشید و کشید که از فرط سوء مصرف سیگار و الکل و افیون ( تریاک ) به مرگی زودهنگام و خودخواسته – درست همچون شاگرد خوش اندیشش ، دکتر غلامحسین ساعدی - درگذشت. هر دو ، قلب و ریه و کبد خود را در سیگار و الکل ( و در مورد جلال ، هم چنین : افیون ) نابودنمودند.

شگفتا که جلال آل احمد که در سال های پس از خودکشی صادق هدایت ، او را فردی ناتوان از بازآفرینی ادبی و سرخورده و ناکام در زندگی روشنفکری و نیازمند انجام خودکشی برای ثبت و جاودانه گی پس از مرگ – بدون هیچ گونه اشاره ای به اختلال افسردگی میان سالگی او - نامیده و شناسانده بود ، خود همان رویکرد خودکشی و مرگ خودخواسته اما البته به گونه ای مزمن با سیگار و الکل و افیون و نه هم چون صادق هدایت ، حاد و یک باره با گاز شهری را برگزید !! جلال آل احمد که در تبدیل مرگ خودخواسته و غرق شدن تکانشی ( Impulsive  ) صمد بهرنگی به « شهادت » نقش نخست و بنیادین را داشت ، در مرگ خودخواسته و خودکشی مزمن خود نیز همان رویکرد و راهبرد را به کار گرفت و هم چون « غمگین شیرمرد شرمگین ، شادروان جهان پهلوان غلامرضا تختی » و « صادق هدایت » و دیگران ، راست مدارانه و صادقانه ، فاش و آشکار ، با مردمان و دوست داران خود وداع نگفت.

نقد زندگی و دیدگاه های جلال آل احمد ، همچون دکتر علی شریعتی ، احمد شاملو و دیگر نام آوران دهه های سی و چهل خود نوشتاری جدا ، بلکه در قد و قواره ی کتاب می طلبد که امیدوارم روزی فرصت و فراغت آن را پیدا کنم. بی گمان ، این نوشته که پاسخ به گزافه گویی های نفی مدارانه و سلبی ( و نه اثباتی ) جناب تحصیلی ست ، نمی تواند جایگاه چنین نگرش نقدمحورانه ای باشد.

واقعیتی که نمی توان بر آن به آسانی  چشم پوشید و انکار نمود ، این است که جریان به اصطلاح « روشنفکری معاصر ایران » در دهه های سی ، چهل و پنجاه خورشیدی ، در بسیاری از موارد ( نه همه ی موارد ) ، دارای ویژگی های پر رنگ و یا مختل شخصیتی کلاستر B و نیز پیوستار ( طیف ) اختلالات خلقی دوقطبی و نیز اختلالات سوءمصرف مواد ( الکل و افیون ) بوده است. به گونه ی مشخص سیگار و الکل نماد و نشان روشنفکری بوده که در شمار فراوانی از نام آوران دهه های چهل و پنجاه خورشیدی حتا به سوءمصرف مدام هروئین انجامیده است.

همه ی این واقعیت ها و دیگر موارد را در ارزیابی کارنامه و دستاورد « جریان روشنفکری معاصر ایران » باید به حساب آورد. کدامین ملت بدون انجام و پاسداشت « باز اندیشی ، خود پرسش گری و انتقاد از خویشتن ( Self – criticism ) » توانسته است پا بر پله های نوزایی ، نوسازی ، آبادانی و پیشرفت بگذارد ؟؟ آیا هنوز هنگام آن فرا نرسیده است که به ارزیابی علمی و دانش مدارانه ی چیستی و چگونگی کنش و واکنش های جریان موسوم به « روشنفکری معاصر ایران » بپردازیم ؟!؟

بسیار شادمان و خرسندم که استاد ارجمندم ، جناب آقای دکتر محمد صنعتی ، چند سالی ست به نوشتن کتابی با سویه ی روان – تحلیلی ( سایکوآنالیتیک ) در نقد و ارزیابی « جریان روشنفکری معاصر ایران » پرداخته است. بی گمان این کتاب ، در صورت برخوردار شدن از مجوز چاپ و انتشار و سپس مجوز پخش ، می تواند از بسیاری از جنبه های پنهان و ناپیدای « تاریخ روشنفکری معاصر » مان رازگشایی نماید. 

دو -  جناب تحصیلی ، پس از این مقدمه ، به من تاخته که « متاسفانه می بینیم نه تنها از تحلیل روان شناختی خبری نیست ، بلکه نویسنده محترم در قالب ارزیابی روان پزشکی نیز چیزی جز توصیف های گسیخته از موضوع ، بدون انسجام نظری و فاقد مبنای شناخت شناسانه و روش شناسی ارایه نمی کند. »

از این جا ، به ناگاه آماج اصلی جناب تحصیلی ، همچون دم خروسی فاش و آشکار برون می جهد که همانا یورشی دلاورمردانه و همه جانبه به رشته ی رقیبان بازار کار و درآمد ایشان – یعنی روان پزشکی – و من به عنوان روان پزشکی جوان و جویای نام است !

ایشان می افزاید : « نویسنده با معرفی کتاب « معیارهای تشخیصی روان پزشکی DSM-IV – TR ، یادآور می شود که به دنبال کشفیاتی که تاکنون در مورد صادق هدایت و فروغ فرخزاد به عمل آورده ، بر آن است که در ارزیابی زندگی جلال آل احمد شکیبایی و ژرف اندیشی بیشتری به خرج دهد ....... از 12 نوع اختلالات شخصیتی رایج ( به زعم آن کتاب )  - بسیار شبیه به آن چه که معمولا در کتاب های طالع بینی نقل می کنند – صحبت به میان می آورد و اعلام می کند که در سرشت شورشی و آشوب مدار و نهاد نا آرام و بی ثبات جلال آل احمد ، 5 نوع از آن اختلالات شخصیتی به صورت مختلط وجود داشته است..... و از خواننده می خواهد که خود نه تنها مصادیق هر 5 نوع اختلالات شخصیتی را به طور مختلط در جلال آل احمد بیابد .... ».

این که این همه جسارت و بی باکی در نهاد نیرومند و دلاورانه ی جناب تحصیلی از کجا سرچشمه می گیرد را درست نمی دانم؛ چه هیچ گونه آشنایی با ایشان نداشته و بر رو و بالای هیچ یک از مقالات و کتاب هایی که در این ده سال ورودم به عرصه ی روان پزشکی و روان شناسی خوانده و یا در کتابخانه ها و کتاب فروشی ها بدان ها برخورده ام ، نامی از ایشان ندیده ام. اما بی گمان همان سرچشمه های « خلقی » یا « شخصیتی » که سرچشمه و مایه ی دگرگونی یکصد و هشتاد درجه ای « نقد علمی و ارزیابی دانش مدارانه » ی جناب تحصیلی ، آن هم فقط در عرض سه هفته شده ، زمینه و درون مایه ی چنین یورش سنگینی به دانش روان پزشکی را فراهم آورده است تا ایشان یکی از دسته بندی های پذیرفته شده و بین المللی روان پزشکی را با کتاب های طالع بینی مقایسه نمایند !!

چنین دگرگون شدن های ناگهانی و به یک باره ی « علمی ، تخصصی و دانش مدارانه ( !! ) » ای ، آن هم تنها در عرض سه هفته ، در اختلالاتی همانند اسکیزوفرنی ، اسکیزوافکتیو ، دوره های زود گذر روان پریشانه ( سایکوتیک ) ، پیوستار ( طیف ) اختلالات خلقی دو قطبی ، چرخش های شتابان و به یک باره ی خلقی اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردلاین ) ، رویکردها و راهکارهای مغرضانه و آماج مدارانه ی جامعه ستیزانه ( آنتی سوشیال ) و خودشیفته وار ( نارسی سیستیک ) و نمایش گرانه ( هیستریونیک ) ، به ندرت به دنبال رخ دادن اختلالات تجزیه ای ، دگرگون شدن ( مسخ ) واقعیت و یا شخصیت ، یا درک و شهودهای ناگهانی اسکیزوتایپال مدارانه و .... رخ می دهند. به باور من ، درباره ی جناب تحصیلی ، مواردی هم چون اسکیزوفرنی ، اسکیزوافکتیو ، اختلالات تجزیه ای ، مسخ واقعیت ، مسخ شخصیت و درک و شهودهای ناگهانی اسکیزوتایپال گونه نمی توانند صدق کنند. ریشه و سرچشمه ی این دگرگون شدن قضاوت ( Judgement  ) و بینش ( Insight  ) را باید در جایی دیگر جست و جو نمود.

شاید در احساس و پندار « ابر ( همه ) توانایی ( Omnipotence  ) » ایشان که یک دسته بندی بین المللی مورد توافق را ، با به کار بستن مکانیزم های دفاعی دو نیمه سازی ( Splitting  ) ، آشفته سازی ( Distortion  ) و کنش نمایی ( Acting out  )  ای هویدا و آشکار ، می تواند تا اندازه ی کتاب های فال و طالع بینی به یک باره بی ارزش ( Devaluate  ) نموده و فرو دارد.

سه – جناب تحصیلی در ادامه ی نوشتار خود ، چنین می نویسد :

« نویسنده فوق الذکر در ادامه ی مطلب ، ضمن ارایه بخش دیگری از چهارمین نسخه ی تجدید نظر شده کتاب فوق ، ..... ، از خواننده می خواهد که خود نه تنها مصادیق هر 5 نوع اختلالات شخصیتی را به طور مختلط در جلال آل احمد بیابد ، بلکه .... »

گاهی در نوشتاری یک اشتباه چاپی می تواند بسیار سودمند واقع شود؛ از جمله در مقاله ی من که فقط و فقط در یک جا به جای عدد « سه » ، « پنج » منتشر شده است. گویا تقدیر بر این بوده که همین اشتباه چاپی ، به تنهایی در رسوا نمودن جناب تحصیلی نقشی مهم بر دوش کشد ! چه گونه جناب تحصیلی این عدد « پنج » را در ارزیابی دقیق و موشکافنه ی « علمی و دانش مدارانه » ی خود با ذکر شماره ی صفحه ، معیار و ملاک قرار می دهد ، اما بر ادامه ی مقاله حتا اندک نگاهی نمی افکند ( تا چه رسد به این که آن را مورد ارزیابی قرار دهد ) تا آشکارا ببیند که خبری از « پنج » اختلال شخصیت پیوسته به هم ( مختلط ) نیست و تنها سه اختلال شخصیت « خودشیفته ( نارسی سیستیک ) » ، « مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) » و « بدبین – سرنخ جو ( پارانوئید ) » برای جلال آل احمد آورده شده است ! این واقعیتی فاش و آشکار است که از نگاه مثلا دقیق ، تیز بینانه و موشکافانه ی جناب تحصیلی ، یک بار دیگر ، و آن هم تنها در یک پاراگراف بالاتر از عدد « پنج » محروم مانده است !!! 

چهار – جناب تحصیلی در ادامه می افزاید :

« در بخش بعدی این نوشتار ، جهت ارزیابی محتوای و ساختاری مقاله ی مورد نظر ابتدا به وجوه روش شناختی ، دیدگاه حقوقی و مبانی نطری روان پزشکی می پردازم. البته به نظر نگارنده ، در ایم مقاله آشفته گی و پریشانی ساختاری به حدی است که لزوم هر گونه نقد مفصل را منتفی می سازد.  »

 از این پس ، منتقد ارجمند ( ! ) ، یورش و پرخاشی مغرضانه و کنش نمایی ( Acting out  ) ای که بنیاد نوشتار بر آن استوار شده  را آغاز می نماید :

« در واقع ، چنان چه نویسنده مقاله نظر شخصی خود را صرفا با نام خود « دکتر بهنام اوحدی » ارایه می داد ، به ویژه آن که خود را فردی کتاب خوان و شیفته ی ادب و هنر معرفی می نماید ، شاید لزومی به نگارش پاسخ نبود. این نوشته در واقع در مقام پاسخ به آن برند و عنوان است که دکتر بهنام اوحدی معمولا در نوشته های خود از آن استفاده می کند : " دارای بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران  " .... ».

این جاست که مشکل جناب تحصیلی فراتر از مشکل قضاوت و بینش ذهنی می نمایاند و حوزه ی « بینایی ( قوای باصره ) » را نیز در بر می گیرد.چرا که نه تنها در مقاله ی مورد اشاره ی ایشان ( به زیر نیم کلاه آشوبمرد همیشه خشمگین در شماره ی مهر و آبان 1387 ) که در هیچ یک از مقالات من در ماه نامه ی فردوسی – در این یک سالی که از انتشار نوشته های من در این ماهنامه می گذرد – و هم چنین در هیچ کدام از دیگر نوشته ها و مقاله های من در دیگر روزنامه ها ، هفته نامه ها و ماه نامه ها ، هرگز به جز « پنج مقاله ، آن هم فقط و فقط در " صفحه ی  پزشکی " روزنامه ی اعتماد » عنوان و به گفته ی کنایه آمیز ایشان ، برند « بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران » در پی نام من نیامده است. به راستی بر بالا یا پایین کدام یک از نوشته ها و مقالات من در این ماه نامه و نشریه های دیگر ، این عنوان و برند - و حتا آن چه ایشان در نوشتار خود بدان سخت تاخته و آن را نه در اندازه ی یک « برند » که تا اندازه ی یک « دشنام » فرو داشته و کوبیده است : « روان پزشک » -  منتشر شده است ؟!؟ همه جا ، جز نشریه ها یا صفحه های پزشکی نام من ( بهنام اوحدی ) دست بالا با عنوان « دکتر » آمده است.

عنوان و برند ( !! ) مورد اشاره ی ایشان – بدون واژه ی « دارای » - فقط و فقط « پنج » بار ، آن هم در هنگام شناساندن و بنیاد نهادن سویه ی نوینی از روان درمانی : « فیلم ( سینما ) درمانی » در ایران ، و آن هم تنها در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد ( که همواره نام پزشکان و دندان پزشکان را با تخصص و عنوان شان منتشر کرده و می کند )  به دنبال نام من آمده است. بی گمان ، شناساندن و بنیاد نهادن سویه ی نوینی از روان درمانی با اما و اگرها و رویارویی های فراوانی همراه بوده و هست. نخستین ستیز و رویارویی ای که روان شناسان ، مشاوران و روان پزشکان و گاه دیگر پزشکان در برابر آن که دست به چنین کوششی می زند ، به کار می برند این بوده است که : « این یارو " بورد ( دانش نامه ی تخصصی ) " ندارد و سواد و سطح درک و معلوماتش در اندازه و قد و قواره ی " پره بورد ( گواهی نامه ی تخصصی " است. » جالب آن جاست که بسیاری از کسانی که چنین رویارویی ای را در میهن مان در پیش می گیرند ، خود به خوبی از این که این یارو  " بورد ( دانش نامه ی تخصصی ) " را دارا بوده است ، با خبرند !!

آدمی در این فضای خصمانه و مغرضانه ، درست هم چون ملانصرالدین و فرزندش ، حیران و سرگردان در شگفت می ماند که در دهان کدامین آدم یاوه گو را می باید ببندد !!!

 

پنج – ادامه ی نوشتار بیشتر به عقده گشایی های شاگرد دبیرستانی های شکست خورده و ناکام مانده پشت کنکور پزشکی  و حتا آنان که در پایان سال سوم راهنمایی ، امکان راه یابی به رشته ی تجربی دبیرستان را نیافته و اندوه گین و سرخورده مجبور به ادامه ی تحصیل در رشته ی علوم انسانی شده اند ، شباهت داشته و بنابراین ارزش چندانی برای پاسخ گویی ندارد. به ویژه آن هنگام که « آن چرخش شتابان و به یک باره ی " شخصیتی " یا " خلقی " سه هفته ای از ستایش و نکوداشت تا نکوهش و فروداشت » را نیز در ارزیابی علمی و دانش مدارانه ی ایشان به حساب آوریم !

سراسر ادامه ی نوشتار جناب تحصیلی ، آمیزه ی پر مایه ای از مکانیزم های دفاعی خودشیفته ، نوروتیک ، و ناپخته و از جمله انکار ( Denial  ) ، آشفته سازی ( Distortion  ) ، فرافکنی ( Projection  ) ، توجیه به ظاهر خردمندانه ( Intellectualization  ) ، دلیل تراشی ( Rationalization  ) ، واکنش سازی ( Reaction formation  ) ، واپس زنی ( Repression ) ، کنش نمایی ( Acting out  ) و انسداد ( Blocking ) است.

تثبیت ( فیکسیشن ) در مرحله ی رشد روانی – جنسی دهانی ( Oral ) و برخی نشانه های آن همانند خودشیفتگی ، بدبینی ، پر توقع بودن ، رشک و حسادت و گرایش به حرص خوردن و ویران کردن ، آشکارا عیان و نمایان است.

از دیدگاه رشد شناختی پیاژه ای ، واپس روی هیجانی – شناختی از مرحله ی « اندیشه ی فرضیه ای – قیاسی » به مرحله ی فروتر اندیشه ی پیش عملیاتی ، خودمحورانه ( Egocentric  ) و جاندارپندارانه ( Animistic ) آشکارا دیده می شود.

ای کاش جناب تحصیلی ، که آن گونه که از خانم همتی شنیده ام ، چهل و چند ساله و بنابراین در میانه ی میان سالگی ست ، در رشد و بلوغ روانی – اجتماعی اریکسونی ، به جای « بی حاصلی ( Stagnation ) » به « مولد بودن ( Generativity ) » دست یافته بودند تا بر پایه ی سنخ های اریک فروم ، می شد ایشان را به جای شخصیت های سوداگر ( Marketing  ) و حیله گر ) Exploitative  ) ، در زمره ی شخصیت های سازنده ( Productive ) به حساب آورد. افسوس ، گویا سرخوردگی و ناکامی ( Frustration  ) برآمده از آن چه ایشان ، آن را « نارسایی در بازار کار » نام نهاده اند ، بر خلاف روان شناسان و مشاوران کاربلد و کوشا ، ایشان را آن چنان از اعتماد و عزت نفس تهی نموده است که در یک فرافکنی عریان ، خود را در جایگاه یک روان شناس به عنوان « زایده روان پزشک » در پیش چشم و ذهن ببینند !!

و گر نه من که به عنوان یک روان پزشک از هم نشینی با استادان بزرگوار و کوشایی هم چون جناب آقای دکتر باقر ثنایی از پیشکسوتان رشته ی مشاوره و همکاران شان بهره مند و مفتخر بوده و هستم و شاگردی استاد ژرف اندیش و گران قدر رشته ی روان شناسی بالینی – جناب آقای دکتر حبیب الله قاسم زاده – را افتخاری جاودان و ماندگار برای خود می دانم.

شاید برای جناب تحصیلی آموزنده و جالب باشد که نطفه ی مقاله ی « به زیر نیم کلاه آشوبمرد همیشه خشمگین : شخصیت شناسی ( و نه روان کاوی )  جلال آل احمد » در اتاق استاد ارجمند روان شناسی شناختی - رفتاری ام ، جناب آقای دکتر حسین کاویانی ، در بیمارستان روزبه و سخنان ایشان درباره ی کتاب « نوشتن با دوربین » ابراهیم گلستان در ذهن من بسته شد.

آیا هنگام آن فرا نرسیده است که ستیز گاه دوسویه و نبرد نا مقدس روان شناس و مشاور با روان پزشک پایان یابد و همه با هم در یک رویکرد گروهی و کار تیمی به ارتقای وضغیت ناگوار بهداشت و سلامت روان در ایران بیندیشیم ؟!؟

بی گمان ، تیتر « آشفته گی در مضمون ، پریشانی در ساختار » بیش از هر نوشته ی دیگری ، شایسته و در خور نوشته ی سرشار از مسئله و مشکل جناب علی تحصیلی ست که نیازمند بازنگری در دانش و کوشش خود ، برای پشت سر نهادن ناکامی هایش در این نابسامانی بازار کار است. افسوس که از یک تیتر ، دوبار نمی توان سود جست !        

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:54  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

آشنایی با شخصیت افسرده – منتقد : بخش نخست

 

ستون فقرات اجتماع

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

آزخواهي و جاه جويي (پايداري و استواري بالا) پيوسته و همبسته اند. اين چهار سرشت را آدمي از ديرباز، بسته به اندازه، به نام ها و واژگاني ديگر شناخته است  

 

ویژگی اصلی افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، برخورداری از درون مایه های پیوستار ( طیف ) اختلالات افسردگی در همه ی دوران عمر است.

برخی درمانگران در وجود چنین شخصیتی ابراز تردید نموده اند و این گونه افراد را دچار گونه ای افسردگی خفیف تا متوسط مزمن همچون اختلال کژخلقی ( دیس تایمی ) بر می شمرند.

در برابر ، بسیاری از درمانگران بر وجود این شخصیت پافشاری داشته و براین باورند که به دلیل شباهت و نزدیکی ویژگی ها و اختلال این شخصیت خاص به ویژگی ها و اختلال شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی - جبری ) جای آند دارد که این دو شخصیت را در کلاستری جداگانه – برای مثال  ، کلاستر D – گذاشت. سند و گواه آنان در این پافشاری شان ، طولانی تر و در همین حال ژرف تر بودن دوره ی افسردگی مزمن آدمیان دچار اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) نسبت به افراد مبتلا به اختلال کژخلقی ( دیس تایمیا ) ست. خطاهای فکری ، اندیشه های خودکار ( اتوماتیک ) منفی ، باورهای بنیادین و طرحواره های شناختی آدمیان دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) بسیار فراتر ، گسترده تر و ژرف تر از آن باشد که روان پزشک و روان درمانگر در اختلال کژخلقی ( دیس تایمیا ) با آن روبه رو ست.  

چنان چه تشبیه شخصیت آدمی به آتشدان لکوموتیو را در پیش ذهن آوریم ، مردمان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال این دو شخصیت کلاستر D ، یعنی وسواسی – جبری و افسرده – منتقد ، را می توان برخوردار از آتشدان هایی نه به کوچکی شخصیت های پرهیز مدار – مردم گریز ( اوویدنت ) و وابسته ( دیپندنت ) و نه به سترگی شخصیت های کلاستر B  - یعنی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) و نمایشگر ( هیستریونیک ) - بلکه همچون شخصیت های کلاستر A  - یعنی بدبین – سرنخ جو ( پارانوئید ) ، خرافه گرا - شگفت انگیز ( اسکیزوتایپال ) و درخود مانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) – و نیز شخصیت منفی گرا - لج باز ( پرخاشگر – منفعل ) ، « متوسط » برشمرد.  

این افراد در همه یا بیش تر لحظه های زندگی خود ، بدبین ، بی لذت ، مردد به خود ، با وجدان ، وظیفه شناس ، موشکاف ، منتقد و اصلاح گرا هستند. آن چه بیشتر پیدا و گاه پنهان ، پیش چشم و ذهن دیگران می نشیند ، این واقعیت است که اینان به شیوه ای مزمن ناشاد و ناخشنودند. شاید به همین دلیل است که در کتاب های روان شناسی و مرجع های پزشکی ( طب ) کلاسیک گیتی ، پیش تر این شخصیت را شخصیت مالیخولیایی ( ملانکولیک ) برآمده از صفرای سیاه نام نهاده اند. شیوع این شخصیت در مرد و زن تقریبا به یک اندازه است. این افراد بیشتر اوقات تنها ، بی کس ، جدی ، عبوس ، سلطه پذیر و بدبین هستند و خود را دست کم می گیرند. به زودی پشیمان می شوند و احساس ناشایستگی ( بی کفایتی ) و نا امیدی می کنند. اینان اغلب در بیشتتر و بلکه همه ی لحظه های زندگی خود ، موشکاف و منتقد بوده و در جست وجوی کم و کاستی ( عیب و نقص ) های خود ، دیگران ، اجتماع و جهان مته به خشخاش می گذارند. این راهبرد بنیادین و رویکرد همیشگی آن ها ممکن است برای شان مشکلاتی در برخورد با مراجع قدرت ، به ویژه در نظام های حکومتی همه چیز ( تمامیت ) خواه و اقتدارگرا ( توتالیتر ) ، و نیز رئیس و سرپرست ، همکاران ، دوستان و آشنایان پدید آورده و به طرد ، بایکوت ، از دست دادن کار ، زندانی ، تبعید و کشته شدن فرد بینجامد. اینان به سبب نگرش اگزیستانسیالیستیک و نیهیلیستیک مزمن شان ، درست همچون اندیشمند سترگ میهن مان حکیم والا مقام عمر خیام نیشابوری ، همواره و در همه ی لحظه های زندگی کوتاه یا درازشان ، بر این باور بنیادین استوارند که « زندگی بازیچه ای بیش نیست » ! چنین نگرشی می تواند یکی از سرچشمه های فداکاری ، ازخودگذشتگی ، بی باکی و دلاوری ایشان باشد.

آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد ، همانند شخصیت های نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) ، بیش از اندازه کمال گرا و زیادی با وجدان هستند. اینان همواره به کار می اندیشند و با شدت و حرارت فراوان ، در برابر اجتماع ، اکنون ، آینده ، میهن و هم میهن احساس مسئولیت می کنند. بنابراین آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد ، درست همچون مردمان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی – جبری ، استخوان پشت ( بک بون : ستون فقرات ) اجتماع بوده و هستند؛ این دو شخصیت ، بیش ترین نقش را در گردش کارهای بخش دولتی و خصوصی در هر اجتماع بر دوش کشیده ، اما در عین برخورداری از امکان سوءاستفاده از جایگاه اداری و ارتباط ها و اعتمادهای اجتماعی ، هرگز به وادی قدرت طلبی ، ثروت اندوزی و زیاده خواهی فرو نمی افتند. اینان نیز درست همچون شخصیت های وسواسی – جبری ، حتا تا مرز و اندازه ی از دست رفتن زندگی زناشویی و خانوادگی شان ، خود را وقف کار و اصلاح امور می نمایند. واقعیت هویدا این است که دستاورد رنج شبانه روزی اینان ، به ویژه در اجتماع های عقب مانده و رو به رشد ، پیش و بیش از همه ، نصیب آدمیان برخوردار از ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت کلاستر B ( برره ) – به ترتیب : جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و نمایشگر ( هیستریونیک ) – می شود !! 

 

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:35  توسط دکتر بهنام اوحدی