
رسیده و نرسیده ، مردی سی ساله در پوشش عربی به پیشواز گیس بریده ی چهره برنزه آمد. گویا از مدتی قبل منتظر او بود. خدا شانس بدهد !
در پشت گیت بازرسی تفتیش از مسافران تهران آغاز شد؛ پسرک پلیس دستور داد تا کیف دلارهایم را بر روی نوار نقاله بگذارم. گذاشتم. برای بازرسی بدنی معطلم کرد. گویا از نگرانی من که نکند کیف پول را کسی برباید ، داشت حسابی لذت می برد. بی شرمانه دستش را به شرمگاه من برد. نمی دانم دنبال چه می گشت ! گمان کردم کار بازرسی پسرک بی ناموس به پایان رسیده است. کیف دلارهایم زیر ساک های دستی و سامسونت ها از نظر گم شده بود. نگرانی ام افزون شده بود.
چند سانتی بیشتر به پیش نرفته بودم که پسرک با آن کلاه کج مشکی مسخره اش جلوی مرا با باتوم گرفت و گفت : « BE SMART » !
به انگلیسی گفتم که نگران گم شدن دلارهایم هستم.
با پوزخندی توهین آمیز پاسخ داد :
« HERE IS NOT IRAN » !!
رگ حاضرجوابی اصفهانی ام بدجوری داشت می جنبید؛ اما نگران آن بودم که نکند از قبل سخت کوشی گیس بریدگان PLAY BOY پوش مان به زبان پارسی آشنایی داشته باشد. حاضر جوابی یکی از بستگان مان در سفر نوروزی اش به دوبی کار دستش داده بود. یکی از بستگان مردمان را نوروز در فرودگاه دوبی لخت مادرزاد کرده و تا درون مقعدش را گشته بودند !! این جدا از اسکن قرنیه ی چشمش بوده است .
از رفتار و گفتار توهین آمیز سرباز امنیت فرودگاه دوحه ناراحت شده بودم.
روحانی تغییر چهره داده پشت سرم بود. به آرامی دست به شانه ام نهاد و آهسته گفت :
« صلوات بفرست. ولش کن ! »
به احترام روحانی که در آستانه ی سالمندی و اکنون با سیمایی کاملن عربی بود ، کنار رفتم و به او لبخند زدم ؛ کوشش کردم لبخندم چون اوقاتم تلخ نباشد ؛ به پیش رفتم و کیف چرمی دلارهای به کوشش شبانه روزی به چنگ آورده را زیر ساک های دستی و سامسونت ها پیدا کردم.
زیر لب غر غر می کردم؛ به پسرک پلیس نگاه معناداری کردم و به پیروی از مش قاسم غیاث آبادی ، زیر لب به سبک اصفانی گفتم :
« کله پدر هر چی آجان و شورته ی عرب بی ناموسه ، سگ عابد ارمنی ......و ....... و ..... ! »
گیس بریده ی برنزه ی PLAY BOY پوش ، لبخند بر لب ، با شادمانی و غرور ، هم چون کلئوپاترا از کنار سالن ترانزیت گذشت و رفت.
تا پرواز مالدیو ، پنج ساعتی بی کار بودیم. مشغول قدم زدن در فری شاپ فرودگاه دوحه شدیم.
بخش بزرگی از طبقه ی همکف فری شاپ به انواع و اقسام مشروبات الکلی ، سیگار و شکلات اختصاص داشت. حتا در تایلند - سرزمین روسپیان رو سپید - هم تا این اندازه بطری های جورواجور و رنگارنگ عرق و شراب و زهر ماری و سیگار و تنباکو ندیده بودم که در این سلطان نشین مسلمان ، آن هم در آستانه ی ماه مبارک رمضان می دیدم !!!
تشنه ام بود. دو بطری آب از یخچال برداشتم؛ دنبال یک دلاری گشتیم. نداشتیم.
صد دلاری را به مسئول دخل فرودگاه دادم. مانده بود چه کند. سخاوت مندی پیشه کرد و پول دو بطری آب را نگرفت. آب نطلبیده مراد است ؛ آب نطلبیده برای مسافر تشنه ی اصفهانی ، رایگان هم که باشد ، دیگر مراد مراد است !
رنجرور مدل ۲۰۰۸ را به عنوان جایزه ی قرعه کشی آن وسط گذاشته بودند. در کنار رنجرور مشغول نوشیدن آب شدم. به یاد رنجرور زرد مدل ۱۳۷۸ خودمان افتادم که سیستم روشن شدن از بیست - سی متری آن در دنیای کودکی من ، اوج تکنولوژی شگفت انگیز بود.
خاطرات سفرهامان با آن خودروی بی نظیر به شمال و کوهرنگ و .... به ذهنم یورش آورد.
درست یک شب مانده به روز کودتای نوژه ، همراه بیست نفری از آشنایان ، مهمان خانی از بختیاری های کوهرنگ بودیم. خان نگران و با هیجان ، یواشکی به پدرم گفت : « می گویند قرار است فردا کودتا شود؛ از پادگان همدان .... »
پدرم نگذاشت سخنانش پایان یابد. پاسخ داد :
« خان ، آسوده باش که هیچ اتفاقی نمی افتد ! کودتایی که من و تو کنار این چشمه و گوسفندان از آن با خبر باشیم ، کود چال هم نیست !! »
خان تا بناگوش سرخ شد. دیگر سخن نگفت و سکوت پیشه نمود. آشکار بود که ناراحت شده است.
اما چند روز بعد مدام به پدرم می گفت :
« معلوم است که شما سری توی سرها داری ! »
پدرم که همواره ، از سیاست بی زار بوده و هست ، با حاضر جوابی اصفانی اش پاسخ داد :
« این چند روزه که سرمان توی سرزمین و سلطنت شما بوده است !! »
این بار خان خوشش آمد و خندید و کلی کیفور شد.
رنجرور ۲۰۰۸ را دیدم و پسندیدم اما باورم نمی شد که در این سلطان نشین مسلمان ، لاتاری راه انداخته باشند.

این نوشته ادامه دارد ...........