تبليغاتX
یک سکسولوژیست

یک سکسولوژیست

آنیما ، آنیموس و ما ایرانیان

 

 

هنوز وبلاگ هایم در ایران از دم فیلتر هستند. به کدامین گناه ناکرده نمی دانم !

بیش از یازده سال است که به سنگر ساختن در برابر آسیب های روانی - اجتماعی مشغول هستم. در همه ی این دوران کوشش همیشگی داشته ام که در نقد اجتماع در حال گذارمان ، از ره انصاف و منطق فرو نیفتم و خودپرسش گری ای سالم و هدف مند را ارائه نمایم.

در ایران بیشتر مردمان به زندگی شخصی و خصوصی می پردازند و دغدغه های اجتماعی آن چنانی ندارند؛ شاهد آن هم این واقعیت چشم نواز که شتاب رشد و گسترش « فیس بوک » ، « اورکات » ، « یاهو سی صد و شصت » و مانند آن بسیار فراتر از وبلاگ نویسی حرفه ای و پی گیرانه بوده و هست.

باقی آدمیان بیشتر به فرهنگ و هنر و اندیشه و برخی به سیاست روی می آورند. در این میان کمترین رویکرد به آسیب های اجتماعی و پیشگیری و درمان آن هاست. آسیب های روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) مظلوم ترین عرصه است.

بیش از یازده سال است که درگیر و کنش گر این مظلوم ترین عرصه هستم. تا می شد و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار به کتاب های دانش مدارانه ی جنسی - زناشویی می داد ، کتاب تالیف و ترجمه و منتشر نمودم و آن گاه که با آمدن دولت احمدی نژاد این امکان از دست رفت ، به وبلاگ نویسی روی آوردم و « آموزش روان پزشکی ، روان شناسی و سکسولوژی به بیان ساده برای همگان » - صد البته بر پایه و متناسب با ویژگی های فرهنگی ، سیاسی و مذهبی اجتماع در حال گذارمان - را در فضای اینترنت پی گرفتم.

دو هفته است که این امکان از من گرفته شده است. اما در همین حال ، دست آنان که به رشد و گسترش فساد و انحرافات جنسی می پردازند و فرهنگ و بهداشت و سلامت روانی - جنسی - اجتماعی ما ایرانیان را مورد یورش قرار می دهند ، باز است. در عمل ، امکان کنترل کافی مروجان فساد وجود ندارد. اینترنت را ببندند ، کانال های سکسی ماهواره باز است و آن هم بسته شود ، اس ام اس و ام ام اس و بلوتوث فراهم است !!

انگار از دیوار من کوتاه تر پیدا نشده.

برخی دلداری می دهند که در آستانه ی انتخاباتیم. دولت نهم نگران و هراسان دوباره برگزیده نشدن است و تاب هیچ گونه انتقاد نسبت به سیاست های اشتباه فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و ..... اش را ندارد. اگر واقعن این گونه باشد ، باید به حال راهبردگزینان چنین دولتی صمیمانه گریست !!!

انتقاد شرط رشد است. هر آدم و یا نهاد نقدناپذیر ره به کژراهه می رود و فرجام نیکی در پیش رو نخواهد داشت. نقدناپذیری و خودمحوری آغاز شکست و نابودی ست.......

       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:57  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

dr behnam ( abdol ) behravan دکتر بهنام ( عبدالحسین ) بهروان کوهپایه ای

 

 

هنوز هم مرگ پیرمرد پر انرژی و هایپرتایمیک و بیش فعال را باور ندارم.

در آب قنات سرد و یخی یکهو شیرجه می رفت که من خودم را چند دقیقه ای آماده ی فرو رفتن در آن می نمودم؛ از شاخه های درختان نازک و بلندی بالا می رفت که تنها نوجوانان تیز و فرز توان آن را دارند؛ از دیوار بلندی صاف و یکدستی خود را بالا می کشید که تنها کماندوهای کارآزموده و دزدان شب روی کاربلد از پس آن بر می آیند !

افسوس که نارسی سیزم پر رنگش به او کمی کله شقی ، لج بازی و یک دندگی بخشیده بود و شب مرگ نپذیرفت که در پی ناراحتی قلبی و درد سینه به بیمارستان مراجعه کند و دارد بگیرد.

شاید یک قرص پروپرانولول ، چهار آسپیرین بچه یا دو بزرگسال ، و یک لورازپام با یک نیتروگلیسرین زیر زبانی به آسانی می توانست بهنام ( عبدالحسین ) بهروان را از چنگال مرگ رهایی بخشد.

این گونه خودسری ها را آدمیان فراوانی انجام داده اند؛ در حالی که مشکل و درد قلبی با آدمی و دیگر جانوران شوخی ندارد.

بهروان آدم جالبی بود. سال ها پیش در آلمان به دادگاه رفته بود و از قاضی خواسته بود تا در پاسپورت و کارت تابعیت آلمانی اش ، نام کوچکش را از  « عبدالحسین » به « بهنام » برگردانند.

به قاضی گفته بود : « پدرم به خطا نامی « عربی » برای من برگزیده است. من « ایرانی » هستم. عرب نیستم. من برای خودم نامی ایرانی برگزیده ام. لطفن با درخواست من برای به دست آوردن هویت واقعی و ملی ام موافقت کنید. » و قاضی مواقفت نموده بود.

بهنام ( عبدالحسین ) بهروان عمیقن باور داشت که ایرانیان موتور و نیروی محرکه ی رنسانس و دگرگونی خاورمیانه خواهند بود. هر بازپیدایی و دگرگونی منطقه از رشد و رنسانس ایران ریشه و سرچشمه خواهد گرفت. باوری نیرومند داشت که مصر و لبنان و دوبی و ابوظبی تنها پیشرفت های ظاهری داشته اند و رشد و دگرگونی و بالندگی ژرف و سترگ فرهنگی - روانی - اجتماعی منطقه بر دوش جوانان ایرانی اندیشمند و دگرگون خواه است.

با دگرگون شدن ایران ، همه ی مردمان خاورمیانه راه رنسانس و رشد را از ایرانیان فرا خواهند گرفت.

او اندیشه های کهن استعماری آمریکا و انگلستان را مانع سترگ رشد و رنسانس ایران و خاورمیانه می دانست و باور داشت که همین اندیشه ها اکنون مایه و سرچشمه ی تروریزم در منطقه شده اند.

امیدوار بود که بزرگان و اندیشمندان اروپا و آمریکا بدین واقعیت آگاه شوند و اندیشه های نوین انسان مدارانه را جایگزین استعمار پیدا و پنهان کنند. او رشد و رنسانس ایرانیان را یگانه مهار توانمند و کارآمد تروریزم خاورمیانه می دانست. تروریزمی که ریشه ها و سرچشمه هایش به کلوپ ها و انجمن های راهبردی سیاست خارجی انگلستان و آمریکا می رسد.

آرزوی آن داشت تا برگ سیاست خارجی آمریکا در استثمار و عقب نگاه داشتن خاورمیانه ورق بخورد تا جوانان اندیشمند ایرانی فرصت عرض اندام پیدا کنند و رشد نیافتگی های نه تنها کشور که کل منطقه را جبران نمایند.

سودای آن داشت تا تیمی از جراحان پلاستیک لگن را برای آموزش جراحان ، اورولوژیست ها و متخصصان زنان و زایمان به ایران بیاورد تا جراحی پلاستیک ترنس سکشوال های دردمند سرزمین مادری اش رشد و پیشرفت پیدا کند.

افسوس که این آرزو و امیدش به انجام رایگان این گونه جراحی ها از سوی تیم دوستان آلمانی اش در ایران میسر و ممکن نشد. چه فرصت کارآمد و سودمندی از بیماران دچار اختلال هویت جنسی در ایران دریغ شد ! 

بهنام ( عبدالحسین ) بهروان درگذشت.

مردی که عاشقانه دغدغه ی درمان دردهای سرزمین مادری اش را داشت.

او که خود را یک « بازنشسته ی سیاست » بیش از همه در جست و جوی راه ها و شیوه های نوین کویر زدایی و مبارزه با بیابان زایی ، در راستای پیشرفت اقتصاد کشاورزی ایران بود.

بهروان پزشک نبود اما به تنهایی ، بسیار بیش از بسیاری از به ظاهر پزشکان این اجتماع آشفته و پریشان برای بهداشت و درمان سرزمین مادری اش کوشید.

روحش شاد. 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:6  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

لزوم برخورد قانونی نیرومند با پدیده ی هرزه نگاری ( پورنوگرافی )  کودکان  در ایران

 

 واقعیت این است که مبارزه با سویه هایی از پورنوگرافی در ایران ، بسیار کندتر و دیرتر از کشورهای اروپای غربی و به ویژه ایالات متحده ی آمریکا انجام شده و در مواردی همچون « پورنوگرافی کودکان » هنوز آن چنان که باید و شاید انجام نشده است.

نزدیک به یک دهه پیش در ایران ، انتشار پوسترهایی پایه گذاشته شد که در آن دخترکان خردسال و یا در آستانه ی رسیدگی ( بلوغ ) را همانند خوانندگان و هنرپیشگان لوس آنجلسی آرایش غلیظ  نموده و به گونه ای شهوت انگیزانه ( اروتیک ) در پیش چشم قرار داده بودند.

با کمال شگفتی ، هیچ گونه برخورد بهنگام و نیرومندی با این کردار انحراف گونه و « پدوفیلیک ( بچه خواهانه ؛ بچه بازانه ) » انجام نشد و این تصاویر در زمره ی تصاویر پر فروش و برای نمونه آرایه ها و آذین های پایدار شیشه ی عقب و نیز رویه ی صندلی رانندگان مینی بوس های بین شهری و کامیون های میان راهی قرار گرفت؛ « بچه خواهی » این بار به سویه ی هتروسکشوال خود به آسانی و آزادانه تبلیغ می شد.

تنها در دو سه سال اخیر ، از شمار نصب این پوسترها که شتابان فراگیر شد ، کاسته شده است که هویدا نیست که این از برخورد پیدا و پنهان نیروی انتظامی سرچشمه گرفته و یا این که اجتماع خود به خود پس خوراندی ناخوشایند و منفی به این کردار غیر اخلاقی و ناگوار داده است.

هنوز هم در بسیاری از شهرهای درجه دو و درجه سه ایران و دهات رو به رشد ، برخی دکان ها را در حال ارائه و فروش این پوسترهای بچه بازانه می بینیم. چندی پیش درست در دکان های پشت امام زاده داوود خود من این واقعیت تلخ را شاهد بودم.

در حالی که چنان چه افرادی به انتشار و ارائه ی این گونه پوسترها در اروپای غربی و انگلستان شما و به ویژه جامعه ی کاتولیک بنیاد ایالات متحده ی آمریکا اقدام نمایند ، پلیس با آن ها برخوردی بسیار نیرومند و دشوار نموده و خواهد نمود.

 

با هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودکان در ایران باید برخوردی نیرومند و بهنگام صورت گیرد

 

 

آیا « پورنوگرافی ( هرزه نگاری ) کودکان ( Child Pornography ) » از بزرگ ترین جرم ها و جنایت های نا انسانی در جوامع غربی شمرده نشده و کیفر سنگین زندان ، جریمه ی نقدی و محرومیت های اجتماعی نداشته و ندارد ؟؟

این در حالی ست که به تازگی بسیاری از مجلات خانوادگی و کودک ایران - حتا آنها که درباره ی سلامت روانی - جنسی کودک مطلب منتشر نموده و خود را در این پهنه ها دارای دغدغه می شناسانند - نسبت به انتشار تصاویر کودکان بزک شده اقدام نموده و دست به تحریک جنسی افراد دچار وسواس ها و انراف های جنسی می زنند و معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و هیئت نظارت بر مطبوعات هم هیچ گونه برخوردی در این راستا انجام نمی دهند !

این در حالی ست که این رویکرد مجلات زرد عامه پسند و مثلن خانوادگی و حتا متاسفانه ماهنامه ی خوب کودک در ایران مصداق عینی « هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودک » بوده است.

 

هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودکان

 

کار به جایی کشیده که شبکه های ماهواره ای همچون « مهاجر » و « زیبایی ایران » و .....  - که کار تولید و تهیه ی برنامه های شان در ایران انجام می شود - هم دو سه سالی ست برنامه ی « مد ( فشن ) کودکان دختر و پسر بزک شده » را چندین بار در هفته پخش می نمایند و در عمل ، رواج دهنده ی نخست « هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودک » در ایران شده اند. جای شگفتی فراوان است که چرا هیچ گونه برخوردی از سوی نهادهای انتظامی و قضایی مسئول با این شبکه های تلویزیونی ماهواره ای انجام نمی شود !!

در حالی که چنان چه چنین رویکردی از سوی یکی از هزاران شبکه های تلویزیون خصوصی ماهواره ای و کابلی اروپا و آمریکا برگزیده شده بود ، برخورد بسیار قاطع و استواری از سوی پلیس و دادگاه های کیفری با آن ها صورت می گرفت.

 

چرا با هرزه نگاری کودکان در ایران برخورد شایسته و بهنگام صورت نگرفته است ؟!؟

 

این نوشته ادامه دارد ............         

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

محمدعلی فردین ، ناصر ملک مطیعی و بهروز وثوقی

 

 

سینمای مان ، کالبدی رو به قبله است و کسی تربت بر زبانش نمی نهد.

دو استاد پیشکسوت سینمای مان - بهرام بیضایی و ناصر تقوایی - را به روزمرگی کشانده و سرشت نوآفرین شان را خستگی و درماندگی بخشیده اند.

داریوش مهرجویی از سینما رانده شد تا چاره ای جز در نوشتن و برگرداندن ( ترجمه ) کتاب ، برای زنده نگاه داشتن نوآفرینی ( خلاقیت ) اش پیدا نکند.

مسعود کیمیایی هم که همانند سنگ سفر کرده اش ، درست اندکی پس از گوزن ها ، سر راست به در بسته خورد و آفرینندگی اش ، هم چون آرزوها و رویاهای اجتماعی اش نیست و نابود شد !

عباس کیارستمی مدت هاست شومن شده و از آفرینندگی اش - دست کم در دنیای سینما - خبری نیست که نیست. کدامین هنگام هوس عکس انداختن با لونا شاد به جای ژولیت بینوش را خواهد نمود ، آشکار نیست !!

از مخملباف چیزی ننویسیم بهتر است؛ او هم اکنون مشغول طرح و فیلمنامه نوشتن برای فرزندان نخبه و نابغه اش است !!!

پروردگار را سپاس که بهمن قبادی پایدار و استوار به جاست تا پرچم دار سینمای مان باشد. ولو این پرچم از کردستان آزاد کشور همسایه به اهتزاز در آورده شود !!!! 

در این بین سینما می ماند و سوپر استارهایی همانند محمدرضا شریفی نیا ، محمدرضا گلزار ، امین حیایی ، اکبر عبدی و یک دو جین دختر خانم جوان تیتیش مامانی هفت قلم بزک کرده که در کنار مسعود ده نمکی و تهمینه میلانی نماد و نشان کارنامه ی چهار ساله ی معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اصولگرا و ارزش مدار باشند.

هزاران آفرین و احسنت به این سینما !!!!!

جای آن دارد که در کنار این پاسداشت شایسته و لازم ، از سخت کوشی برخی بازیگران امروز سینمای در حال احتضارمان در محافل آن چنانی و هم چنین پشتکار شبانه روزی اتاق خواب مدارانه ی « جناب گاه کارگردان و گاه بازی گردان » در شناسایی ، پرورش و معرفی استعدادهای تازه از راه رسیده  و در راه مونث سینمای پویا ، ارزش مدار و معناگرای مان نیز یاد کرد.

سخت کوشی ها و پشتکاری که اگر هر سودی نداشته باشند ، بی گمان تنها و تنها مایه ی آبروداری برای بازیگران و کارگردانان ماندگاری هستند که اگر چه در فیلم های شان کرداری سازگار با رفتار رسمی ( ظاهری ) دهه های بعدی قابل پیش بینی شان نداشتند ، اما همچون رضا ارحام صدر ، نصرت الله وحدت ، نصرت کریمی ، محمد علی فردین ، تقی ظهوری ، ناصر ملک مطیعی ، بهروز وثوقی ، پرویز صیاد ، غلامحسین نقشینه و ...... هرگز چنین زندگی های لاابالی گونه و هرزه گرایانه ای نیز نجستند و نامی نیک در پناه زندگی ای خانوادگی و آبرومند از خود به یادگار گذاشتند.

شگفتا که آشکارا می بینیم که حتا در شیطنت آمیز و تابو ستیز ترین فیلم های دو کارگردان رانده شده ی سینمای ایران - نصرت الله وحدت و نصرت کریمی ( که همچون دو ابلیس از آنان یاد می شود ) - برای نمونه ، « نقص فنی » و « تخت خواب سه نفره » بر آن چیزی که پافشاری می شود ، وفاداری به همسر و نظام خانواده است.

« عروس فرنگی » وحدت ( ۱۳۴۳ ) می تواند بسیاری از آدمیان را از بستن پیمان زناشویی رو به شکست نجات دهد؛ افسوس که جهان پهلوان تختی آن را ندید و یا اگر دید ، با دیدگانی گشاده و ژرف نگر ندید تا شاید فرجامش در خودکشی نباشد؛ « گنج قارون » می تواند آدمی را از زندان آزمندی و چاه حرص و طمع به در آورد؛ « وادنگ » و « مست » و « من می خوام » و « جوجه فکلی » و .... می تواند افسردگی و اندوه و اضطراب را بهترین مرهم باشد. « سوته دلان » بهترین یادآور « معنای ناب و طعم خوش زندگی » است.

با وجود کپی برداری های نما به نما از فیلم های چهل - پنجاه سال پیش ( همچون عروس فرنگی ، گنج قارون ، سلطان قلب ها ، و ..... ) ، کدام یک از ساخته های سینمای چهار سال اخیرمان چنین توانایی ها را داشته اند ؟؟

تنها دستاورد سخت گیری های بیش از اندازه ی سال های اخیر ، این بود که ابتذال سینمای ایران را به احتضار کشاند.......

 

     

  علی سنتوری

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:3  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

آدمی بی معنویت ، کالبدی بیش نیست !

 

نگاهی به روان درمانی معنوی

 

( SPIRITUAL PSYCHOTHERAPY )

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

 

 بايرام كاراسو (1995) درمان معنوي و اخلاقي را شيوه‌اي از روان‌درماني بیان نمود كه نياز به جداسازي دو مفهوم روان و روح، به منزله‌ي مفاهيم فرا فردي دارد. گفتني است كه در كتاب‌هاي مرجع روان شناسي ، اين واژه‌ها كم و بيش به يك مفهوم آمده‌اند. درمان معنوي بر دو اصل مهم استواراست: يكي رسيدن فرد به سرزندگي روان كه نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی و دل بستگی هاست و ديگري رسيدن فرد به معنويت كه نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است.

ويلام (2000) بنیان های درمان معنوي را به شرح زير مي‌داند:

1- عشق به ديگران: كه نیازمند تمايز خويش، بخشش و پذيرش تمام و كمال ديگري است.

2- عشق به كار: كه اگر با فداكاري و از خود گذشتگي همراه شود ، مي‌تواند راهی برای سرزندگی روان باشد.

3- عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها : كه برآيند زندگي كردن و همكاري با ديگران است و عاملي براي حسن نيت، صميميت و رشد معنوي است.

4- باور به معنويت: كه به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در اطراف ماست و نيازمند دور شدن از دارايي‌هاي مادي است.

5- باور به یگانگی: به معني احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون (طبيعي و فرا طبيعي) است كه براي انسان آرامش به همراه دارد.

6- باور به دگرگوني: باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است.

در اين روش درمان گر با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و هدايت درمان، بر پايه‌ي شش اصل ياد شده، مي‌تواند درمان جو را به خود حقيقي اش برساند.

عبارت روان و روح كه به شكلي جدايي‌ناپذير به هم وابستگی دارند، به عنوان مفاهيم فرا فردي از يكديگر متمايز مي‌شوند. روان در راستای پرده‌گشايي از رازهای صميميت و دل بستگی در زندگي روزمره و روح در جست و جوي يافتن پروردگار در زندگي دنيوي است. اين مفاهيم براي يك درمان گر معنوي به زمينه ی درماني رحم ، شفقت و دل سوزي كه به معني عشق و باور وراي خويشتن است، بیان مي‌شود. به بيان اختصاصي‌تر راه رسيدن به سرزندگي روان ، نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها است؛ در حالي كه راه رسيدن به معنويت نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است. درمان گر مي‌تواند با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و در همین هنگام هدايت درمان باليني شخص بر پايه اين شش بنیان برتر، بيمار را به خود حقيقي اش برساند.

هيچ مكتب سازمان يافته‌ و بنيان‌گذاري شده‌اي براي روان‌درماني معنوي وجود ندارد. درمان معنوي مي‌تواند چهارچوبي براي ديگر درمان ها ايجاد نمايد، اما خود بی چهارچوب است. بدين معني كه نمي‌توان آن را در ذهن انسان جاي داد؛ به اين علت كه ذهن گرچه مي‌تواند چيزهاي مرتبط با خود را درك كند ،اما توانایی رسيدن به ژرفای توصيف ناپذیر خود (مانند روان) را ندارد. همان گونه كه كارل یاسپرس فيلسوف در نوشتار راه خرد خود بیان نموده است، آدمی از آن چيزي كه خود توانایی شناخت آن درباره ی خويشتن را دارد ، برتر است.

اين شیوه ی درمان بنیان های مربوط به خود را دارد كه بنیادهای درماني نيستند، بلكه پایه های وجودي اند.

درمان معنوي در بهترين حالت آن كاري نيست كه درمان گر معنوي انجام مي‌دهد، بلكه چيزي است كه خود درمان گر هست. به عبارت لاش، آدم با فضيلت كسي است كه در پايان زندگی اش دلايل اندكي براي بیان پشیمانی و درخواست بخشش داشته باشد.

چه گونه فرد به اين حالت والا از فضيلت مي‌رسد؟

بر پایه ی چهارمين قانون از هفت قانون معنوي موفقيت چاپرا - قانون کوشش ناچيز - چنين فردي سعي به انجام هيچ كاري نمي‌نمايد، او فقط هست، وي آدم ها، ایستار (موقعيت‌) ها، چگونگی محيط پیرامون و رخدادها را آن گونه كه هستند و زندگي را به صورت ظاهري آن نمی پذيرد. او به ستیز با لحظات نمي‌پردازد. همان گونه كه علف ها کوشش نمي‌كنند كه رشد نمايند، بلكه فقط رشد مي‌كنند. ماهي‌ها کوشش نمي‌كنند كه شنا نمايند، بلكه تنها شنا مي‌كنند. گل ها نيز کوشش نمي‌كنند كه گل دهند، ولي شكوفا مي‌شوند. پرندگان کوشش نمي‌كنند كه آواز بخوانند، آن‌ها فقط آواز مي‌خوانند. اين موضوع براي درمان گري كه مشتاق چنين حيات سرزنده و معنوي هست ، بازتابي از يك حالت طبيعي و سكون، يكي شدن با طبيعتي كه با بنیان هایی هم چون کم ترین كلام (سكوتي ژرف) و کم ترین کردار (توازن دروني) متمايز مي‌شود،است.

در سفر پر مخاطره به فراتر از مرزهاي دانش و پزشکی، زندگی روح و روان زیر تأثير جنبه‌هاي آسماني، معنوي و نا مادي موجودات و متمايز از تأثير جنبه‌هاي فيزيكي، پیکری و ظاهري آن به سوی باورهای مذهبي گرایش دارد. در مقايسه ی گوهر ذاتي هر دوي اين چشم‌اندازها - روحاني و غير روحاني - مي‌توان چنين بيان داشت كه رابطه ی روح با روان مانند رابطه ی خون با بدن است. به بياني اختصاصي‌تر روان‌درماني معنوي رحم و دل سوزي را درون زمينه ی دوگانه‌اي از عشق و باور فراتر از خويش به تصوير مي‌كشد. (عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها، باور به معنويت، باور به يگانگي و باور به دگرگوني).

بازنگري در گوناگونی گسترده ی روان‌درماني‌ها طي سده ی گذشته، نشان دهنده ی کوشش اين درمان ها در حل كش مكش‌هاي گذشته و اکنون فرد و برآوردن كمبودهاي او با سه عامل عمده ی دگرگونی : چیرگی شناختي، تجزيه ی عاطفي و تعديل رفتاري است. اما حتا هنگامي كه همه ی اين راهکارهای درماني نيز به كار روند، كش مكش‌هاي روان شناختي نسبتاً درمان مي‌گردند، كمبودها برآورده شده و اشكالات برطرف مي‌گردند و در نهايت بيمار دچار ملالت پس از درمان، احساس بي معنایي يا تهي بودن و احساس پوچي ناشناخته خواهد شد. بيمار هم چنان از مفهوم واقعي مسايل محروم خواهد بود. زيرا كه در روند درمان (اگر تنها بيماري رواني نباشد) روان فرد ناديده گرفته شده و ارتباطات معنوي او قطع مي‌گردد.

البته تمام درمان ها، تنها به علت حضور شخص ديگري كه علاقه‌مند به وضعيت بيمار است، موجب تسكيني زودگذر خواهند شد. همچنين توضيح در مورد وضعيت بيمار، بعضي گونه های ظاهري آسايش و حمايت را فراهم مي‌نمايند. حتا آشکارا به آموزش فرآیند‌هاي سازگاری به شكل اسلوب جاي گزين در روند فكري و رفتاري افراد مي‌پردازند. با اين حال، راهكارهاي سنتي در نهايت به بن‌بست (جايي كه درمان گر و بيمارش به شكل جبران‌ناپذيري به دام می افتند) خواهند رسيد. اين مسئله برای پزشكان داراي باور به خویشتن ( اعتمادبه نفس )- بدون توجه به مكتب آن‌ها- كه خود را به عنوان الگوي اصلي سلامت و رستگاري به بيماران شان معرفي مي‌نمايند، رخ خواهند داد. افسوس كه آن‌ها محدوديت ذاتي داشته و بيمار را تنها همان اندازه مي‌توانند پيش ببرند كه خود پيموده‌اند.

 


 

يك زندگي سرزنده و معنوي:

روح و روان اغلب به عنوان مفاهيمي هم سان و به جاي هم استفاده مي‌شوند. اين دو به عنوان مفاهيم فرا فردي با هم در ارتباط بوده اند. در حالي كه این دو كاملاً از هم جدا و متفاوت هستند. بر پایه ی نظر هيل‌من ، « روان » فرد را به پايين و درون مي‌خواند. در حالي كه روح او را به بالا و برون فرا مي‌خواند.

روان همان اندازه كه شخصي است، فرای شخصي نيز هست. در برابر، روح غير شخصي يا غير بشري بوده و در جهت جدا شدن از ديگران است. همان گونه كه كاول اشاره نموده است: روح بشر يك عبارت كلي است كه بر ارتباط ميان شخص و جهان دلالت دارد، در حالي كه روان بيشتر يك عبارت اشاره شده به خويشتن است.

افزون بر این ، روان خاستگاه عواطف و احساسات انساني با همه ی محدوديت‌ها و فرودهاي آن است. در حالي كه روح گنجينه ی اخلاق و مذهب است. هم چنين مالك برترين الهام‌ها بوده و مي‌تواند به بالا پرواز نمايد. راه روح مستقيم و هموار هست ، در حالي كه راه روان ناهموار و پر پيچ و خم است.

روان به ویژگی های آشكار زندگی نفوذ مي‌نمايد و روح در فراتر از آن‌ها قرار مي‌گيرد. روان به درون زندگي خيره مي‌شود، در حالي كه روح به فراتر از آن چشم مي‌دوزد.

راه هاي سرزندگي روان و معنويت به صورت ذاتي در کشش های هستي شناسي نخستینه ی ما وجود دارند. با اين حال، اين توانايي‌هاي نخستینه در زندگي مدرن ، اگر از ميان نرفته باشند، اغلب مورد چشم پوشی قرار مي‌گيرند. بنابراين در صورتي كه بخواهيم آن‌ها را پاس داریم، مي‌بايست به پرورش آن‌ها بپردازيم.

راه رسيدن به سرزندگي روان از طريق دگرگونی ماهيت موارد غير عادي به عادي ممكن است و تنها عنصر مورد نياز آن عشق است. در برابر، راه رسيدن به معنويت از دگرگونی ماهيت موارد عادي به غير عادي امكان‌پذير و تنها عنصر مورد نياز آن « باور » است. سه بنیان سرزندگي روان دربردارنده ی عشق به ديگران، عشق به كار، عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها و سه پایه ی راه معنويت دربرگیرنده ی باور به روحانيت آدمی ، باور به یگانگی پروردگار و باور به دگرگوني است.

 

راه رسيدن به سرزندگي روان

1) عشق به ديگران

عشق به ديگران نخست، مسئله‌ی متمايز نمودن خويش است. عشق نیازمند دل بستگي است، با اين وجود به فاصله‌اي مطمئن نياز دارد.

از آن جايي كه جست و جوي صميميت به طور پرهیز‌ناپذير آشكار مي‌شود، شخص تنها در جدايي مي‌تواند واقعاً با ديگري باشد. اسارت، صميميت نيست. عشقي كه فرد ديگر را از حس خويشتن خويش محروم نمايد، حريم خصوصي اش را مورد تجاوز قرار دهد و مرزها را تيره و تار نماید، عشق واقعي نيست. در واقع شناختن و عشق ورزيدن به ديگري شايد نيازمند شفاف ديدن و بيش از اندازه نزديك بودن به او نباشد. به اين مفهوم، بخشي از جادوي هر رابطه ی عشقي با مهار خواست خود براي يكي شدن و محو ننمودن ديگري همراه با نمایان شدن خود پاس داشته مي‌شود. به گونه ای گزیده، آزادي هر كس قابل احترام است. بنابراين در بزرگ داشت شگفتی های عشق و وابستگي بيان شده كه روان همان گونه كه نیازمند پرواز است ، به در آغوش گرفته شدن نيز نیاز دارد.

يكي ديگر از مفاهيم عشق، بخشش است. چنان چه شخص به افراد دل بسته ی خود آزادي‌شان را ببخشد و بدون چشم داشت ویژه ای آن چه را كه آن‌ها خود می خواهند بدهند، گرامي دارد، روان وي فراز مي‌جوید. هيچ خوبي و بدي مطلقي وجود ندارد و فرد مي‌بايست انتظار شكست‌ها، خيانت‌ها و هم چنين (اگر خوش شانس باشد) ابراز پشیمانی ها را داشته باشد. بنابراين بايستي بخشنده بوده و لازم است پس از هر گناه اخلاقي، كاملاً پاكيزه گردد و رابطه به نحوي پی گیر باشد كه گويي اصلا‌ً خطايي وجود نداشته است. از لحاظ انسانيت، مي‌دانيم كه آدم ها هميشه ناكامل، نسبي و آلوده به گناه و حماقت هستند. اين ديدگاه مي‌تواند ما را در بردباری و شکیبایی درباره ی بسياري از کاستی ها و ترديدهاي خود، مانند خودسري‌هاي بين فردي، اخلاقي و يا مذهبي كمك نمايد. بخشش، ما را از اثرات خورنده ی خشم، نفرت، تحقير و شرمندگي رهايي مي‌بخشد و به ما اجازه مي‌دهد كه روابط ميان زوج ها، والدين، كودكان و دوستان را نگاه داريم.

2) عشق به كار:

راهبان مي‌گويند كار، كتاب اين دنيا يعني سواد زندگي است كه به وسيله ی آن وظايف مذهبي با كار روزانه‌شان به شدت در هم پيچيده مي‌شود. هر دوي اين کنش ها مي‌تواند راهي به سوي پروردگار باشند، مشروط به اين كه با دیدگاه های ژرف هم سانی انجام شوند. گر چه کار دنیوی امروز از زندگی رهبانیت گذشته بسیار دور مانده،اما اگر نداي ويژه ی آن را مي‌پذيرفتيم، مي‌توانست به همان اندازه آسماني باشد. هر کردار كاري گذشته از اين كه ممكن است به نظر جزيي و پيش پا افتاده باشد، چنان چه همراه با نهايت فداكاري و از خود گذشتگي باشد، مي‌تواند راه سرزندگي روان را بگشايد. به اين معني كه پروردگار نه تنها در جزءجزء نیایش ها، بلكه در همه ی جزئيات كارهاي روزانه نيز وجود دارد. نه تنها از طريق نیایش در معابد، بلكه از طريق كارهاي دشوار مربوط به وظايف روزمره نيز فرد مي‌تواند به جایگاهی والا برسد.

سرمنزل نهايي، جدایی گذاردن بين مسايل دنيوي و الهي نيست، بلكه احترام به زندگي روزمره است.

كسي نمي تواند تنها از درون به دنبال روان باشد. روان از ارتباطات شخص در دنياي خارج جدا نیست. استور پيشنهاد نموده، كار به شكل کنش های خلاقانه مانند هنر، موسيقي، ادبيات و يا دیگر کشش ها و كارهاي انساني، كه بيشتر جنبه ی دنيوي دارند، مي‌توانند به عنوان جاي گزين موضوعات با ارزش به كار روند. يكي از عناصر ضروري تكامل به سمت سرزندگي روان، عشق خالصانه به كار است كه از طريق آن خويشتن فرد و ديگران مي‌توانند با هم يكي شوند. مور در مبحث مراقبت از روان، در باب پرورش روحانيت و ژرفا در زندگي روزمره مي‌گويد: عشقي كه به سمت كار ما بيرون مي‌رود، به صورت عشق به خويشتن باز مي‌گردد.

 

3) عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها:

داشتنی و دل بستگی ،‌ بنیان زندگي كردن آدمیان با يكديگر است. دل بستگی، مشاركت بيروني- بزرگداشت مشاركت شيرين زندگي- نمايش عشق و شكوه غذاي حسن نيت، چاشني صميميت و خميرمايه ی فيض الهي است. معاشرت صميمانه تا اندازه ای نيازمند فدا نمودن خودمحوري‌هاي شخص و جزيي از زندگي مشترك شدن است. به بیان ديگر، معاشرت صميمانه، نیازمند عدم توجه مطلق به کامیابی هاي شخصي، و توجه به کامیابی كل اجتماع و نداشتن اشتياق نسبت به مالكيت اشيا به صورت فردي و باور به تقسيم همه ی دارايي های زندگي است. به بيان ديگر، تشويق به يك زندگي ساده، احترام به فضايل نخستین و بالاتر از همه ترغيب به رها شدن از خودپرستي است. افراد با چنين صميميتي، خويشتن خود را از دست نمي‌دهند. در حقيقت اين تنها راهي است كه افراد مي‌توانند خويشتن خويش را واقعاً به دست آورند.

همان گونه كه كاول اشاره كرده: گروه، موجوديت بزرگتري است كه فرد از آن سرچشمه مي‌گيرد و به آن باز مي‌گردد. گروه كه مي‌تواند خانواده، خاندان، قوم، طبقه اجتماعي، مليت و يا مذهب فرد باشد، واسطه ی بیان وجود به خويشتن مي‌شود: ايستگاه سرراهي ميان ذره ی جدا افتاده ی آگاهي و جهان.

دل بستگی به معني باور داشتن به يكديگر است. دل بستگی دربرگيرنده ی معناهاي مشتركي است و ايمان را در هم دلي و هم بستگي دو سویه مي‌يابد.

اجتماعات مذهبي مي‌توانند در استوار نمودن نقاط مشترک نقش ايفا نمايند؛ يك سامانه ی باور مشترك يك پارچگي روابط را براي افراد پدید آورده و تقويت مي‌نمايد.

4) باور به روحانيت:

باور به روحانيت به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در پیرامون ماست و به موجب آن چيزهاي عادي به صورت واقعاً غير عادي تجربه مي‌شوند. مشاهده ی روشنایی و درخشش طبيعت همه ی آموزه های ما را شامل سلامت و بيماري، لذت و درد، شادي و غم،‌ سود و ضرر، پیروزی و شكست، زاده شدن و مرگ منتقل مي‌سازد. آن‌ها به صورت حوادث زندگي در مي‌آيند كه دوگانه نبوده بلكه بازتاب مباحثاتي در باب ستايش هاي توصيف ناپذیر و نيز با ارزش هستند.

آموزه های روحاني، نيازمند قطع برخي از ارتباط ها با ديگران است. گرچه دل بستگی خاطر مي‌تواند سرزندگي روان را به ارمغان آورد، ولي به معناي هيچ گاه تنها نبودن نيست. آدمی براي رشد معنوي نيازمند خلوت نيز هست.

تنهايي، پیکر را با طبيعت هماهنگ كرده و دل بستگی آدمی به يك وجود بزرگ تر را استوار مي‌کند. نیایش های مذهبي در خلوت نيز همين هماهنگي را پدید می آورند، به گونه اي كه شخصي كه در تنهايي دعا مي‌كند، احساس مي‌كند در پیشگاه پروردگار تنهاست.

بر پایه ی پندار استور كه فرضيه ی « بازگشت به خويشتن از طريق تنهايي » را ارائه نموده است، اين يك راه قرار دادن فرد در برخورد با عميق‌ترين احساساتش است. در يك فرايند دوسویه هر چه فرد با دنياي دروني بيشتر در برخورد باشد، مي‌تواند با روحانيت دنياي برون بيشتر ارتباط برقرار نمايد. تنها راه آشكار نمودن معنويت شخص آن است كه بخشي از روحانيت طبيعت باشد. در آن جاست كه بايد منتظر دگرگوني بود. رينر ماريا رايكه شاعر در يكي از نخستین نامه‌هايش مي‌گويد: وظيفه ی ما اين است كه دنيا را كاملاً به درون خود فرو بريم، به شیوه اي كه وجودآن دوباره به گونه ای ناپیدا در ما رخ نماید.

5) باور به یگانگی

باور به یگانگی، به معناي احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا «احساس يگانگي» است. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين مي‌شود كه شخص نمي‌تواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، یگانگی براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان مي‌آورد. البته مفهوم جهاني، ماهيتي كمي و قابل اندازه‌گيري نيست. همان گونه كه یاسپرس اشاره نموده یگانگی را نه از طريق جهاني منطقي و علمي، و نه در درون يك مذهب جهاني مي‌توان يافت. یگانگی تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست مي‌آيد. یگانگی، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به يگانگي در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول مي‌گويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح مي‌آيد تا در آن يگانگي جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است.

رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس زنده بودن - و به طور ضمني دوست داشتن - يا انسانيت اشاره مي‌كند. عامل پیوست به آن یگانگی پر رمز و راز، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ مي‌سازد. طبق نظر پک به اين گونه هر چه ما خويشتن‌مان را بيشتر و پردامنه‌تر گسترش دهيم، تمايز بين خويشتن ما و جهان كم‌رنگ‌تر مي‌شود. ما به صورت فراتر از فرد شناخته مي‌شويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن) را بيشتر و بيشتر تجربه مي‌كنيم.

اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نمي‌توانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نمي‌توانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد.

« من ممکن است همه ی راز ها را دانسته و همه ی دانش ها را داشته باشم ، من ممکن است آن اندازه ایمان داشته باشم که بتوانم کوه ها را جا به جا کنم اما اگر عشق نداشته باشم، هیچ چیز نیستم. »

اين یگانگی، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين يگانگي ترحم‌آميز از سوی همه ی مذاهب القا شده است.

6) باور به دگرگوني:

باور به دگرگوني، باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است. ما در شكل موجود ممكن است فناپذير باشيم اما در سرشت واقعي خود ابدي هستيم.

ما معنويت را نيز مانند عناصر فيزيكي و رواني، از والدين و نسل هاي گذشته ی خود به ارث مي‌بريم. به همين ترتيب، هر نسل از آموزه ها و آگاهي‌هاي نسل پيشین خود بهره‌مند مي‌شود. از آن جايي كه كيفيت‌هاي فيزيكي و رواني ما داراي عناصري هم سان گذشتگان است - هر كجا و با هر كس كه بوده‌اند- تقريباً محدود به ژنتيك و زندگي خانوادگي است. هنگامي كه اين عوامل در ما جاي دارند، سرشت فيزيكي و رواني بي همتايي را به ما مي‌دهند. از طرف ديگر، سرشت معنوي ما داراي عناصر هم سان جامعه، تاريخ، هنر و جهان هستي گذشته و فراتر از آن است. هنگامي كه اين عناصر معنوي در دوره ی زندگي پیکري، درون ما جاي گيرند، روان را به ما مي‌بخشند.

روان، داراي موجوديتي ویژه است. بعد از مرگ شخص، روان دوباره به عناصر معنوي خود تجزيه شده، سپس دوباره به هم مي‌آميزد.

از اين رو به تدريج روان راه خود را از ميان تمام ارزش‌هاي زندگي مي‌گشايد تا محدوديت‌هاي گيتي را بشكند.

دگرگوني، با پذيرفتن سرانجام و فرجام فرد آغاز مي‌گردد. پذيرفتن سرآغاز فرد دشوار و نا آشکار است. پذيرش فرجام و سرانجام فرد، همچنين فناپذيري وي، روشن‌تر اما دشوار‌تر است. حكمت زندگي را شاید بتوان هم چون رین پاچ گسستن از بندها بيان نمود.

در پایان،‌ همه ی پايان‌ها نوعي آغاز بالقوه هستند و همه ی آغازها پاياني دارند. مرگ، براي روان واپسین آغاز است. چرا كه همه ی ويژگي هاي آفریدگان عادي و ارزشمند زندگي، نام آور يا گمنام، انسان يا غير انسان همگي به شكل ديگر دگرگون مي‌شوند. همان گونه كه چاپرا مي‌گويد: در طبيعت « مرگ جزيي از چرخه ی زاده شدن و نو شدن است. اتم‌هاي ما بيليون ها سال عمر دارند و بيليون ها سال ديگر عمر خواهند كرد. در آينده‌اي دور هنگامی كه آن‌ها به اجزاي كوچك تري تجزيه شوند، نمي‌ميرند بلكه به اشكال ديگري تغيير ماهيت مي‌يابند. به همين شكل بدن ما به گونه اي برنامه‌ريزي شده كه به عنوان يك واحد ويژه کاركردي، کنش خود را متوقف نمايد، اما عناصر آن مي‌توانند اشكال فيزيولوژيكي كاملاً ناهمگونی را به خود بگيرند. حيوانات، گل‌ها، يخ، نمك، مواد نخستینه ای كه چيزهاي زنده و نا زنده را مي‌سازند، يكي هستند. ما با اشيا، فضا، نور و زمان ناهمگون نيستيم، بلكه همگي يك فرآورده هستیم. اين مسئله در نهايت بازتاب سرزندگي دوباره ی زندگی و يافتن روان در همه ی چيزهاست.

گرامي‌ترين اندیشه ها درباره ی ابديت، جنبه ی روشن سرانجام و فرجام ما در اين دنيا است كه اغلب با زيبايي و روشنايي همراه است. قلمرو و ماهيت سرانجام و فرجام آدمي از فرهنگي به فرهنگ ديگر و از مذهبي به مذهب ديگر متفاوت است، اما اصولاً سرمنزلي انتقال‌پذير، جاودانه، نويدبخش حالتي از شور يا وقار، درخششي دروني و يا هم نشيني پنهاني با ديگر فناناپذيران و حتا زاده شدني دوباره است. از سوی ديگر، مرگ سوی تاريك سرانجام و فرجام ما، فراموش شدن و يا هيچ شدن مان را مي‌سازد.

زندگي سرشار از لذت - در اکنون و در ابديت - نیازمند درك اين هيچ شدن است که رين‌ پاچ آن را « زندگي كردن در آينه ی مرگ » بیان نموده است.

در واقع تنها از « هيچ بودن » است كه مي‌توان همه چيز شد و هيچ كس نمي‌تواند وارد اين « هيچ بودن » بشود، مگر اين كه همه چيز را رها كرده باشد. خود معنوي ما با نفي خود عادي ما و رهايي از حس فرد بودن حاصل مي‌شود. اين بي خود شدن فرد، حالت مطلقي از نبودن و وجود نداشتن نيست، بلكه حالتي از رهايي از تمايز ميان خودآگاهي و جهان، هم چنين زندگي در همه جا و درون همه چيز است كه پیکر ما را در داد و ستدی همیشگي با همه ی اجزای طبيعت مي‌بيند.

براي سازگاری « بودن » و « نبودن » به طور هم زمان، زندگي نمودن در دنياي برون، در حالي كه براي دگرگوني درون مي‌كوشيم و جست و جو به دنبال هدف نهايي در حالي كه ماهيت آن را نمي‌دانيم، حالتي فراتر از دنیای مادي پديد مي‌آورد. رهايي از فناپذيري‌هاي معمول نه نفي بنيادين زندگي و نه منتظر بودن براي يك زندگي بهتر است؛ بلكه پنداشتی از تناقضات مرگ و زندگي به عنوان يك هماهنگي دگرگون شونده است.

فراموش نمودن خويشتن، هم دل و هم زبان بودن با ده ها هزار پديده است. هم دل بودن با ده ها هزار پديده، رها نمودن پیکر و ذهن خود و ديگران است.

شكل‌گيري يك درمان گر- بر رشد شخصيتي او چیرگی دارد. موضوع « بودن و شدن »، همان گونه كه براي همه وجود دارد، براي درمان گر هم وجود دارد. بنابراين درمان گر تا اندازه اي مي‌تواند به رشد بيمار كمك نمايد كه خود رشد نموده است. به همين علت چيزي كه واقعاً مهم است، مكاتب درماني نيستند بلكه خود روان درمان گران هستند.

« شخص » درمان گر، هم تئوري و هم مكتب مرتبط با خود را زیر سایه قرار مي‌دهد. در واقع مهارت هاي تكنيكي درمان گر از دیدگاه زمينه‌اي با تظاهرات شخصيتي وي سازگار است. گرچه اغلب خويشتن درمان گر در مردابي از پیروی و نظريه‌هاي رو در رو گم مي‌شود.

اين نظريه‌ها، در حقيقت اغلب جاي گزين فلسفه و در موارد شديدتر، حتا جاي گزين مذهب مي‌شوند.

درمان گراني كه خود را بيش از اندازه ملزم به علوم روانشناسي، زيست‌شناسي و يا جامعه‌شناسي مي‌دانند، حتماً در نهايت، ابعاد اخلاقي و معنوي آدمی را كم تر از اندازه مورد توجه قرار مي‌دهند.

درمان گر معنوي كسي است كه به اضطراب آدمی از جدايي و بي گانگي، احساس بي معني بودن و احساس گناه وجودي به خاطر هدر دادن استعددهايش مي‌پردازد. مازلو مي‌گويد: آسيب شناسي واقعي « تحقير آدمی » است. در اين جا به ویژه تحقير معنوي مد نظر است. از اين رو درمان گر معنوي بايستي خود را به سوی يك خودآگاهي جهاني ارتقا دهد تا بتواند به اعمال روان درماني كه خود نيازمند اندازه ی  بالايي از خودآگاهي و رشد است و کانون معنوي آدمی را هدف گرفته است، بپردازد. هدف فوق به وسيله ی بارور نمودن خويشتن خويش به واسطه ی حس كنج كاوي و مشغوليت‌هاي گوناگون، گسترش خواسته ها و گرایش ها در عين جست و جو براي سادگي آگاهانه، مهار خويش در درون از طريق تنهايي و در برون از طريق صميمیت، دل بستگی داشتن و باورمند بودن  و در نهايت با نشاندن روان خويش در صفاي روح، قابل دستيابي است.

هم چنين روان درمان گر معنوي فردي است كه كش مكش‌ها و كمبودهاي گذشته و اکنون را مي‌شناسد، نه به اين منظور كه آن‌ها را حل كند، بلكه براي اين كه بر آن‌ها چیره شود. او آدمی را با همه ی محدوديت‌هايش مي‌پذيرد و در همین حال آن را نهايت كار خويش نمي‌داند. افزون بر این، درمان گر معنوي تنها به انجام تكنيك هاي گوناگون براي پذيرش معماهاي آدمی نمي‌پردازد، بلكه به فرد براي يك رهايي هماهنگ از آن‌ها كمك مي‌كند.

براي يك درمان گر معنوي « بيمار » يا « مشتري » وجود ندارد، بلكه تنها يك آدمي كه گام بر نداشته، مطرح است. درمان گر معنوي عبارات دوگانه و برچسب‌هاي تبعيض‌آميز مانند طبيعي- غير طبيعي، خردمند- ديوانه و همه ی ویژگی های تشخيصي ديگر به شكل دسته‌بندي‌هاي دوتايي را كنار مي‌گذارد. هنگامی که از اين دوگانگي‌ها فراتر رويم، اشكال آن‌ها ناپديد مي‌شوند. اين منطق نبود دوگانگي است كه بنیاد فلسفه ی درمان معنوي را پدید مي آورد.

درمان گر معنوي به دنبال آن چيزي است كه فرد را در بهترين و بدترين حالت به تنهايي ويژگي مي‌بخشد. هم چنين در جست و جوي آن ويژگي هاي فردي است كه شخص را از ديگران متمايز نموده و به او معني مي‌بخشد.

فرد گام بر نداشته، فردي ست كه در حال شدن هست. وي نه تنها بايستي مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته، تفسير گردد، حساسيت‌زايي شود، رویارویی ( مواجهه ) و شرح داده شود، بلكه بايد كنترل شود. در نهايت درمان معنوي جاي پايي به سوي جهاني بزرگ تر است و درمان گر معنوي تنها راه را نشان مي‌دهد.

از دیدگاه یک درمان گر معنوی، ذهن تنها دربردارنده ی نیروهای خودآگاه و ناخودآگاه(ابرمن بازدارنده، نهاد تكانه‌اي و يا من اماره) نيست بلكه شامل مجموعه نيروهاي معنوي است كه پيش‌ساز عشق و باور هستند. بدين ترتيب،  ذهن ما از شكل يك ذهن مكانيكي ساده خارج شده و يك ذهن معنوي مي‌شود. اين ذهن، با خود يك يگانگي به ياد ماندني و يك دل بستگی آسماني به همراه دارد. براي رسيدن به آن هيچ شاهراهي جز يك راه روحاني وجود ندارد.

نقش درماني درمان گر، شمايي انتقالي، سازنده ی  شناخت، آموزش دهنده ی رفتار، مشاور پشتیبانی كننده و هم دل معطوف به خويشتن نیست؛ گرچه ممكن است گاهي هم سان با يك يا همه ی اين ها باشد.

به جای آن، شیوه ی ارتباط درمان گر معنوي، عمدتاً به گونه ای رهايي بخش و رستگار كننده بوده و از همه ی گونه های ديگر ارتباطات برتر است. به اين شكل كه دو فرد به گونه ای دوسوگرایانه، حس‌هاي بنيادي يكديگر را درباره ی سرنوشت مشترك بدون هيچ گونه سرزنش و کاستی تأييد مي‌نمايند. چنين رستگاري با گناهان و کاستی های معمول سازگاری ندارد بلكه بيشتر سازگار با بازگیری  نیک خواهي و آزادي‌بخشي است. به دنبال هيچ خطایی نخواهند بود، هيچ سزایی وجود ندارد و در عمل هيچ نيازي به بخشش نيست. اين نجات خويش و ديگري،‌ رهايي از زندان ذهن و جسم بدون روان است. همچنين پیوستگی ای آرامش‌بخش و ترميم كننده است.

درمان گر معنوي ناخوشي را درمان نمي‌كند و کوششي براي درمان فردي كه ناخوشی دارد، ‌انجام نمي‌دهد؛  او با فردي كه در فرآيند « شدن » قرار دارد، باقي مي‌ماند. درمان گر معنوي و فردي كه گام برنداشته، يك « واحد هم‌بافت » هستند؛ يك وجود یگانه كه اين وجود یگانه مي‌تواند گفت و گوهايي دروني و بيروني داشته باشد و عمدتاً بر آن چيزهايي كه به زبان نمي‌آيد، استوار است. اين با دو راه زندگي فيلسوفانه‌اي كه یاسپرس بيان نموده، سازگار است: راه مراقبت در تنهايي و راه ارتباط با آدم ها « دركي دوسوگرایانه از طريق ساكت نشستن در كنار يكديگر ». همان گونه كه ويتگن اشتين فيلسوف مي‌گويد: اگر كلمات هم عمل داشته باشند، با تعيين ژرفای خلوت معنويت، سكوت همان كلمات است.

روان‌درماني معنوي يك مشاوره ی مذهبي نيست. کلیسا و مشاوران مذهبي آن عموماً ارايه دهنده ی يك شكل ساختاري و سازمان يافته از معنويت با سنت‌ها، تخطئه‌ها و آداب خاص خود هستند. آن‌ها خداوند را به عنوان پنداشت عقيدتي جدا و برتر كه جست و جو براي دستگيري او نیازمند به آداب و مراسم است، بر دوش می گذارند. بر عكس، روان درماني معنوي باورهای خشك را كنار زده و آزادي و خمش پذیری (انعطاف) را جاي گزين مي‌نمايد. اين شیوه ی درمان، چهره‌اي از مذهب سازگار با پيشرفت معاصر كه جهان گير است، را نشان می دهد كه بهترين تصوير آن به عنوان ايده و فلسفه‌اي ماندگار و به عنوان یگانگی ای والا مذاهب را نمايش مي‌دهد. انديشه و مراقبت در زندگي، واسطه‌اي براي وجود روحاني شخص با معبود است. وجود پروردگار به عنوان نیرومند توانای مطلق كه در وجود هر كسي نفوذ مي‌كند، پنداشته مي‌شود. همه ی ما توان ذاتي براي پاک كردن آموزه های مان را دارا هستيم. معنويت يا روحانيت، راهي از ژرف‌انديشي كامل است كه در آن پروردگار را در جهان هستي و هم چنین در وجود خودمان درمي‌يابيم.

روان درماني معنوي يك نوع روان درماني وجودي نيست. روان درماني وجودي معنويت را نفي كرده تا جايي كه موجب نفي بنیادین دلهره و تشويش، تقدير و سرنوشت مي‌گردد. هم چنين حس متناهي بودن آدمی را مخالف با زيبايي، زاده شدن دوباره و آغاز زندگي نوین مي داند. افزون بر از لحاظ پديده‌شناسي اين روش به طور سنجيده بر همه ی باورهای گفته شده نگاهي مشكوك دارد. از آن جايي كه روان درماني وجودي چنین باور دارد که زندگي آدمی از نبود خودآگاهي درباره ی  موضوعات يا موجودات گياهان و جانوران اثر می پذیرد، هوشياري را علت ساخت كيفيت زندگي انسان به گونه ای دیگرگون با دیگران قلمداد مي‌كند. بنابراين آدمی را جدا از بخش‌هاي گوناگون طبيعت قرار مي‌دهد. اگر چه اين روش باعث رهایی آدمی از انزوا مي‌گردد، ولي در همين حال موجب جدايي آدمي از ايمان مي‌شود.

در برابر، روان درماني معنوي بر پایه ی مدلي از سلامت بنا شده است كه تشخيص را حذف مي‌نمايد (اگر بر آن چیره نشود) و دل بسته ی رستگاري و علاج (نه درمان) است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:33  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

بالاخره آن دست نابکار که دیوار را با زغال سیاه کرده و حضرت ناپلئون را نام و نشان « خر » - این نگون بخت ترین ایرانی پس از « سگ ( آفریده ی مورد احترام و پاسداشت هخامنشیان و زرتشتیان ) » - بخشیده است ُ رو می شود.

او می باید تنبیه شود و پاهای آغشته به شاشش به فلک سپرده شود.

« فلک کردن » برای دهه ها و شاید سده ها ابزار آگاه ساختن و دانایی بخشیدن ما ایرانیان بوده است !

مگر می توان جایگاه « فلک کردن » را از تاریخچه ی آموزش و پرورش این سرزمین زدود و نادیده گرفت ؟!؟

این گونه است که آن که فلک را در مدرسه و مکتب بر کف پاهای دانش آموز فرو می نشانده ، کار و کوشش خود را « آموزش مدارانه » و « پرورش گرایانه » می دانسته و از بابت انجام آن رضای پروردگار را نیز پیش چشم داشته است.

این گونه است که سلول زندان جایگاهی مقدس و خداوندی برای اندرز و ندامت می شود و نام آن - و نه شیوه و رویکردش - به اندرزگاه و ندامتگاه تغییر می یابد تا « پزشک احمدی ها » آسوده تر به تزریق پتاسیم بپردازند.

و اما سیامک جز با « آدم فروشی » چه سان می تواند چنین آسان از بند فلک و شکنجه رها و آسوده گردد ؟!؟

« آدم فروشی » میراث تاریخی ماست.

این سرزمین ، که اهورایی می خوانیمش ، هر بار که در آستانه ی نجات و سرفرازی قرار گرفته ، در خفت « خیانت خودی » و دام « آدم فروشی » گرفتار شده است.

آدم فروشان این سرزمین به « شغاد » و « افشین » منحصر و محدود نمی شوند !!

پس شگفت نیست که سیامک هم مش قاسم نگون بخت را می فروشد تا از تنبیه بگریزد.

 

این نوشته ادامه دارد ............  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:20  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

به ماجرای آغاز عشق پر سوز و گداز سعید تازه شاش کف کرده و نابرخوردار از جسارت و قاطعیت مندی جنسی و زناشویی کاری نداریم !

به نخستین صحنه ی با شکوه سریال می رویمِ ؛ آن جا که یک ویژگی شخصیتی ما ایرانیان در آن آشکارا خود را نشان می دهد : تحقیر و فرومایه داشتن نا آگاهانه ی دیگران ؛ آن هم با منسوب نمودن آنان به موجودی که تا پیش از دوره ی رضاشاهی ، بیش ترین نقش را در آبادانی و سازندگی سرزمین اهورایی مان بر دوش کشیده است :

« ناپلئون خر است » !

البته در این که حضرت ناپلئون از فرط نارسی سیسم بسیار پر رنگ شان  ، به وادی حماقت و نادوراندیشی پای نهادند ، سخنی نیست؛ اما چرا « خر » ؟!؟

اگر همین موجود زحمت کش و بی زبان گرفتار ما ایرانیان نبود که نگون بخت نگون بخت بودیم !

همه ی تمدن و فرهنگ مورد ادعای گزاف مان ب ر باد هوا بود !!

همه ی این میراث فرهنگی مان - که بدان فراوان می نازیم ( البته بدون این که در گردشی موشکافانه و ژرف نگرانه  از میراث فرهنگی اروپا ، روسیه ، مصر ، هند و چین و .... به قیاس با آن ها پرداخته باشیم ) مدیون و بر دوش پر کوشش همین تبار خر شریف و قاطر نجیب ایرانی » است که ما یکدیگر را برای فرو داشتن و خرد کردن بدان آراسته می نماییم !!!

کشیدن گاری لکاته های علویه خانم گون و رجاله های حاجی آقا نما را تا پیش از زاده شدن ایران نو در سده ی اخیر ، بسیار بیش از اسب ، بر دوش همین « خر » و « قاطر » ی بوده است که ما هم میهن و ناهم میهن مان - از جمله حضرت ناپلئون - را برای فروداشتن بدان منتسب می نماییم.

این ویژگی فرهنگی و شخصیت تاریخی ما ایرانیان است :

« آن که نیرومند تر از ما بنماید ، ولو مردم آزار ، پرخاشگر ، زورگو و چپاول گر باشد ، را با ریا و چاپلوسی فراوان ستایش نموده و بر چشم می نشانیم اما آن که زمین خورده و فروداشته شده به دیدگانم آید را خوار و خفیف داشته و تحقیر و نکوهش می کنیم. این گونه ما در طول تاریخ همواره خودکامه پرور و خودکامه پرست بوده ایم تا همیشه جایگاه و شوکت آن که بر سرمان زده است پاس داشته شود و حقوق و کرامت آنان که چون خودمان - کم تر یا بیش تر - تو سری خورده اند ، پایمال شود.  »

افسوس !      

 

این نوشته ادامه دارد ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:36  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

امسال با نگرشی ژرف و تیزبینانه ، سال « اصلاح الگوی مصرف » نام گذاری شد.

بی گمان ، یکی از بزرگ ترین بدبختی های ما ایرانیان زیاده روی در مصرف و آن هم مصرف نادرست و بی جا بوده و هست. از این رو بر همه ی ما ایرانیان واجب است که هر یک به سهم و توان خود - رها از دیدگاه های سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی مان - در راستای « اصلاح الگوی مصرف آب ، مواد و انرژی و .... » سخت بکوشیم و دگرگونی ای ژرف و سترگ در راستای آبادانی و سرفرازی میهن مان برداریم.

هر چند ، پدید آوردن « آشتی ملی » می باید در رسیدن به این آماج جدی گرفته شود تا همه ی ایرانیان با همبستگی و همکوشی - هم میهنانه - این سال را مایه ی رنسانس ( نوسازی و باز پیدایی ) اجتماع در حال گذار و در عین حال به پس افتاده مان نمایند.

« آشتی ملی » شرط نخست کامیابی و سرفرازی در راستای « اصلاح الگوی مصرف » است.

برای « آشتی ملی » کوشش ها و کنش های بسیاری لازم است اما پیش از هر چیز ، « آشتی ملی » نمادی گویا و پویا می خواهد. در این باره پیشنهادی کارساز و اثرگذار دارم ، اما هنوز با خود می اندیشم چرا به دور سری که درد نمی کند ، دستمال ببندم و به قول شادروان مشقاسم غیاث آبادی « مشکوف » واقع شوم ؟!؟   

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:17  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

دکتر عبدالحسین بهروان Dr. Abdol Behrawan

 

دردمندان فراوانی را رایگان درمان و شفا بخشید.

حقوق دانشگاهی و اندوخته ی یک عمر کوشش شبانه روزی اش را در راستای آبادانی میهن و نان بخشیدن به کارگران تهی دست اجتماع خرج کرد.

یک لیبرال - سوشیال دموکرات به تمام معنا و دوست دار آدمیان ، جانوران و گیاهان بود.

به سرزمین مادری اش - ایران - صمیمانه و پر شور عشق می ورزید.

به ریخت و پاش های محمدرضا شاه پهلوی در جشن های ۲۵۰۰ سال پادشاهی ، پنجاهمین سال سلطنت و تاج گذاری به شدت انتقاد داشت و او را بر عکس پدرش ، آدم بی عرضه و جاه طلبی می دانست.

به شادروان دکتر محمد مصدق ، از صمیم دل عشق می ورزید. به گمانم برای هیچ ایرانی ای این چنین احترام و ارادت قائل نبود.

خود را « سرباز کوچک میهن » می نامید. به او گفتم که من « سرباز کوچک میهن » را « ایران بد » نام نهاده ام. این ایده را پسندید و در آرزوی من که هر ایرانی ، « ایران بدی » مسئول و منعهد باشد ، صمیمانه شریک شد.

 

شادروان ایران بد دکترعبدالحسین بهروان ، کاشت انار را چاره ای برای نجات اقتصاد کویرنشینان ایران می دانست

 

 

برایش وبلاگی پدید آوردم که هرگز فرصت و فراغت آن نیافت که در آن بنویسد.

تصویر بالا را به دلیل عشق فراوانی که به قلمه های اناری که با دست خود در مزرعه ی مجهز به آبیاری قطره ای اش کاشته بود ، از گوگل جستم و در پست نخست وبلاگش گذاشتم. وبلاگی که چون هرگز در آن ننوشت ، از بلاگفا حذف شده است.

به ویژه بر آن پافشاری داشتم که سفرنامه هایش را در آن بنویسد. سرزمین های بی شماری را از پیش چشم و ذهن گذرانیده بود. چه توصیف و تعریف ها از موزه ی اسکندریه و قاهره ی مصر - موزه ی فراعنه - برایم نمود. از مصر ، یمن ، عربستان ، اسرائیل ، کوبا ، سیشل و ....... حکایت ها برایم گفت.

آمریکا را استعمار نیرنگ باز نوین و انگلستان را استعمار مزور پیر می دانست. می گفت یهودیان ثروتمند نیویورک به یاری این دو امپریالیست ، زیباترین سرزمین جهان - پس از کوبا - و خوش آب و هواترین نقطه ی دنیا را از آن خویش نموده اند. جالب بود که اندیشه های سوسیالیستی پر رنگ را پیوسته و آمیخته با ناسیونالیزم منطقی ( نه شووینستی ) داشت و در عین حال از کمونیسم بی زار بود. خود را جزو چپ اندیش های جبهه ملی بود و از حزب توده به شدت نفرت داشت و آنان و دیگر کمونیست های ایران - وابستگان شوروری - را عامل اصلی توقف و شکست مدرنیته در ایران و بازگشت به عقب ایران زمین می دانست. هر چند از پایه با مدرنیته ی پوسته ای و شکننده ی محمد رضا شاهی مشکل داشت.

 با وجود همه ی ناملایمات و برخوردهای آزار دهنده ای که به سبب بیان رک و جسورانه ی باورها و دیدگاه هایش در میزگردها و مصاحبه های تلویزیونی و نوشته های مطبوعاتی و نیز ارتباط همیشگی اش با دوستان آلمانی و اروپایی اش نسبت به او روا داشته می شد و همواره از آن گله می نمود و با وجود این که خود را در ایران رها و آزاد احساس نمی نمود ، Dr. Abdolhossein Behrawan باز هم پافشارانه آرزو داشت در ایران بمیرد و خاکسترش از فراز دماوند و یا دست کم کوه های مشرف برکوهپایه بر خاک ایران زمین پاشیده شود.

به سبب همین دلبستگی و شیفتگی فراوانش به ایران ، به پیشنهاد من تصویر زیر را بر بالای وبلاگش نهادیم تا بازگوی دلبستگی او به ایران و باور او به این که « صنعت کاشت ، برداشت ، بازآوری و فرآورده سازی انار » می تواند نجات دهنده ی اقتصاد کشاورزی ایران از نابودی و کویرزایی باشد.

 

ایران بد دکتر عبدالحسین بهروان Dr.Abdol Behrawan

 

دوستی و آشنایی ما اندکی بیش از یک سال به درازا نکشید اما گفته ها و کردارش بر آن گفتار در زندگی اش برای من انگیزه های در ایران ماندن و مهاجرت نجستن را دوباره زنده و نیرومند ساخت.

 

این نوشته ادامه  دارد ..............  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:0  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

شادروان ایران بد دکتر عبدالحسین ( بهنام ) بهروان

 

کتاب های بی شماری نوشته بود و سال ها ستون نویس و تحلیل گر روزنامه ی اشپیگل آلمان بود.

می توانست همچون شوالیه ای باز گردد و به مصاحبه های نام جویانه ( شهرت طلبانه ) با تلویزیون ها و رادیوهای ماهواره ای بپردازد و همچون مثلن جناب مستطاب والا حضرت ابراهیم یزدی ( ! ) هر از چند گاه خبرنگاران را با اصرار به سوی خویش فرا بخواند و تحلیل ارائه دهد تا نامش همواره مطرح ، خبر ساز و شهرت آور باشد.

می توانست همانند بسیاری - شاید حتا خود من ( !! ) - در این روزنامه و آن ماه نامه بنویسد و کتاب منتشر کند تا مثلن ماندگار شود !!!

اما او دیگر سودای نام آوری ( شهرت ) نداشت. به او اصرار می کردم تا بیش تر مصاحبه کند و هر از چند گاهی تحلیلی - دست کم درباره ی اقتصاد کشاورزی و کویر زدایی در ایران - برای روزنامه ها بنویسد. می گفت خسته است و دیگر فقط می خواهد به نوشتن کتاب پژوهشی اش برای دانشگاه محل خدمتش در آلمان بپردازد. می گفت که ما پیرمردان باید از عرصه ی سیاست و اجتماع بازنشسته شویم و میدان را به جوانان واگذار نماییم. به شدت به سن بازنشستگی سیاسی باور داشت و از این که پیرمردان در ایران بر بالای حزب ها و گروه ها و محفل های سیاسی نشسته اند و امکان جولان به جوانان نمی دهند ، گله داشت.  

خود را وقف آبادانی موقوفات خانوادگی نیاکان و پدرش در کوهپایه و کویر آن ( گلستان ) ، نهوج و اردستان نموده بود. درمانگاه مخروبه ی کوهپایه را تبدیل به کلینیک ، بیمارستان و زایشگاه شبانه روزی مجهزی کرده بود و حمام عمومی مخروبه را به کتابخانه ای شایسته و درخور تبدیل ساخته بود.

آبیاری قطره ای را در حاشیه ی کویر اسپهان جدی گرفته بود تا آن جا که از شدت کوشش ، جان بر سر ستیز با کویر گذاشت. به باور من ، همچون خود من دچار بیش فعالی بزرگسالی ( ADULT ADHD ) و ( HYPERACTIVITY ) بود.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان    

 

این نوشته ادامه دارد ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:0  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

کتاب شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : سال جمهوری اسلامی ایران در دولت اصلاحات سید محمد خاتمی

 

 

دیروز ظهر عزیزی از دوستان ، مرگ نابهنگام دکتر عبدالحسین بهروان را به من خبر داد.

با دکتر بهروان درست در تعطیلات نوروزی سال پیش ( هشتاد و هفت ) آشنا شدم؛ از طریق پسر عمویم  ، ارسیا اوحدی که بیش از دو دهه است که در آلمان روزگار می گذراند.

قرار برای آشنایی را هم او در لابی هتل شاه عباس ( مهمان سرای عباسی ) اسپهان ( اصفهان ) گذاشت. رفتم و با این کنشگر اجتماعی ، این « ایران بد » کوشا و به واقع دلسوخته ی ایران آشنا شدم.

از اعضای کوشای جبهه ی ملی ایران و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا بود که چند سال سمت و مسئولیت سرپرستی آن دو را در اروپا داشته بود و یک بار هم به همراه گروهی از دانشجویان مخالف رژیم شاهنشاهی پهلوی دست به اشغال سفارت ایران در لندن زده بود. همان سبب گشته بود که گذرنامه ی ایرانی اش باطل و بدین ترتیب ممنوع الورود و ممنوع الخروج شود.

در سال های اصلاحات - دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی - کتاب مشهورش در اروپا که به بیان و تحلیل دلایل اقتصادی و اجتماعی سقوط رژیم پادشاهی پهلوی می پردازد ، کامیاب گشت تا « کتاب سال جمهوری اسلامی ایران » شود. از سوی دولت خاتمی به ایران دعوت و جایزه به او داده شد. همین برای او انگیزه ای شد تا پس از « چهل سال استادی گروه فلسفه و جامعه شناسی دانشگاه های آلمان ، از جمله دانشگاه فرانکفورت » به ایران بازگردد و این جا بماند.

پیش کسوتان جبهه ی ملی ایران به استقبالش آمده بودند تا برای کار و کنش سیاسی بدان ها بپیوندد ، اما او در شرایط کنونی کشور ، کار سیاسی را آن هم در قالب و اندازه ی پیرمردان به باور او بازنشسته ی گروه های ملی نپسندیده بود. به گروه های موسوم به ملی - مذهبی هم از ریشه و پایه باور نداشت و آن ها را التقاطی ، غیر علمی و منطق گریز می دانست که در آینده ی ایران هیچ نقش و جایگاهی نخواهند داشت.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : کوشا در جراحی پلاستیک رایگان دردمندان تهی دست ایران

 

 

او آماجی دیگر پیش ذهن داشت. می خواست پایه های اقتصاد کشاورزان نگون بخت و تنگ دست اجتماع را بنیانی نیرومند بخشد و کار بهداشت و درمان مردمان تهی دست ایران را به پیش ببرد.

هر سال به اعتبار دوستان جراح نام آوری که داشت ، گروهی از جراحان مشهور و چیره دست پلاستیک ، ارتوپدی ، مغز و اعصاب ، عروق و ...... را گرد هم می آورد تا به جراحی رایگان دردمندان تهی دستی بپردازند که توانایی پرداخت میلیون ها تومان پول جراحی های دشوارشان را ندارند.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : کوشا در جراحی پلاستیک دردمندان تهی دست ایران

 

در همین حال به کاشت انار بر پایه ی گسترش آبیاری قطره ای در کویر می پرداخت تا به گفته ی خویش در « ستیز تاریخی مردمان سرزمین پارس با کویر : قنات » ، جنگ افزاری نوین را به دست کشاورزی در آستانه ی نابودی پیرامون کویر دهد.

لیسانس « کشاورزی » با گرایش « اقتصاد کشاورزی » از آلمان داشت اما یک دکترا ( PhD ) در فلسفه و یک دکترا در جامعه شناسی از دانشگاه فرانکفورت گرفته بود و تا هنگام مرگ به کار پژوهش برای دانشگاه های آلمان پرداخت. چهل سال آموزش و پژوهش در دانشگاه های گوناگون آلمان ، از جمله فرانکفورت را در کارنامه اش داشت.

 

این نوشته ادامه دارد .............     

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:0  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

روز زادروزم داشتم به این واقعیت فکر می کردم که فرنگی ها باید هزار و یک دلیل پیدا کنند تا بتوانند از کشورشان مهاجرت کنند اما ایرانی ها باید هزار و یک دلیل پیدا کنند تا بتوانند در کشورشان بمانند. جالبه نه ؟!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

خوب سال نو هم از راه رسید؛

با خبری ناخوشایند برای هر وبلاگ نویس ایرانی و نا ایرانی.

آن اندازه ناگوار که نمی خواهم ( نمی توانم ) حتا بدان اشاره کنم......

آغاز هر سال برای من زاده ی فروردین ، اشارتی  همزمان به گذر یک سال دیگر از عمر گذران نیز دارد؛ با نگاهی به کارنامه ی همه ی کارهای نیک و بد گذشته و سال گذشته. و این جدا از حساب رسی هر شبانگاهم است که هنگام فرو نهادن سر بر بالش ذهن مرا به خویش مشغول می سازد.

سال ۱۳۸۸ خورشیدی آغاز شد.

نوروز امسال ۲۵۶۸ سال از بنیان گذاشتن ایران از سوی کورش بزرگ گذشت.

سالی که می توان « سال ۲۵۶۸ ایرانی » اش نامید؛ افسوس که پهلوی دوم کوشید تا سالگشت رخداد سترگ و تاریخی بنیاد نهاده شدن کشور ایران را به جای یادآوری به نام « سال ... ایرانی » ، به نام « سال .... شاهنشاهی » مصادره نماید و از آن برای سترگی خویشتن دست مایه فراهم آورد.

استفاده ی ابزاری از تاریخ در این کشور سده هاست که مد بوده است.

شاه دوم قاجار نیز همین گونه « شمشیر » را به چنگال « شیر و خورشید » سپرد ؛

شگفتا که در دوران دراز پادشاهی همین شاهنشاه بود که بیش ترین شکست و زبونی از آن ایران و ایرانیان شد !! بیش ترین سرزمین های مان را در همه ی دوران پس از شکست از اعراب در روزگار همین دومین شاه حرم باز به ظاهر شمشیر دوست قاجار از دست دادیم !!!

سال نو ، سالی دشواری برای ما ایرانیان از نظر اقتصادی و اجتماعی خواهد بود.

نرخ بی کاری در امسال سخت فراز خواهد یافت و آمار آسیب های روانی - اجتماعی شدت خواهد یافت.

اکنون ، هر چند بسیار دیر هنگام ، اما دیگر پذیرفته ایم که اقتصاد بنیان نخست است.

سال ۱۳۸۸ ، سال بلند پروازی های کودکان ، نوجوانان ، جوانان و خانواده های ایرانی نیست. سالی است که بیش از همه چیز باید خود را آماده ی پذیرش شرایط سخت و ناخوشایند اقتصادی - اجتماعی نمود تا بتوان سلامت روان باقی مانده را پاس داشت !

به هر روی ، سال ۱۳۸۸ خورشیدی ، سال ۲۵۶۸ ایرانی و سال اصلاح الگوی مصرف بر همه ی ایرانیان درون و برون میهن کهن مان فرخنده باد !!    

  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 7:10  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

نوروز : نماد چیرگی شور زندگی به جای شوق مرگ

 

نوروز ، چیرگی شور زندگی بر شوق مرگ  

 

دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد ) *

 

 www.iranbod.com

 

 

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو بر خواهد رست!

(خیام)

 

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه ، کامیاب و سرشار می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا و دو رویی ، خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم تا آن جا که هم آغوشی و هم بستری – این زیبا ترین و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را «خاک تو سری» دانسته و آن را نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه چه بسیار آن چنان در کردار بدان اصرار و تکرار می جوییم که وابسته و معتادش شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم!

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده و حتا دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی – لذت و عیش و خوشی و شادی – خو گرفته اند.

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش (ختنه) سوران همراه است، اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست؛ مگر اندکی، از تکفیر گشته و رانده‌شده‌يی چون خیام، حافظ، مولانا، ایرج میرزا، صادق هدایت، جمال زاده، فروغ فرخزاد، ارحام صدر اصفهانی، پرویز صیاد و دو نصرت رانده‌شده سینمای ایران: کریمی و وحدت و مانند اینها!

«به کجا چنین شتابان؟»

گورستان برای مان رامشکده و آرامگاه است، و چه بسیار گورستان – دست کم « تخت پولاد » ما اصفهانی ها - تا نیم سده پیش برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است ! شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این « پایان گاه » است !! ما یگانه ملتی هستیم که تا این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایشگر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی های مان بر پا می داریم ، و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم !

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه – « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند !!

( سرچشمه های این همه پاسداشت « شور مرگ و اشتیاق نابودی » به جای « شور و اشتیاق زندگی » و چیستی و چرایی و چگونگی رشد و چیره شدن این شیوه ی نگرش و رویکرد بر ذهن و اندیشه ی ما ایرانیان را در نوشتاری با عنوان « به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » نوشته ام که علاقه مندان می توانند را به جست و جوی آن در فضای مجازی ره می نمایم. )

 

هفت سین و نوروز باستانی ایرانیان در سرزمین پارس

 

در چنین اجتماعی ، نوروز و آیین های پیرامون پس و پیش اش ، نقش و جایگاهی هم چون اکسیر و نوشدارو پیدا می کنند.

نوروز این آیین کهن ملی و جشن باستانی ایرانیان ، آن چنان شکوه و گیرایی و سیمایه و درون مایه دارد که سترگ ترین رویدادهای سیاسی ، اجتماعی ، هنری ، ورزشی و ......... به سادگی در برابر آن رنگ باخته ، به حاشیه رفته و گرد فراموشی می گیرند. به راستی کدام نوشتار می تواند برازنده ی چنین سیمایه ی شکوهمند و درون مایه ی نیرومند باشد ؟ نیک می دانم که رازگشایی از آثار و برآمدهای روان شناختی نوروز نیازمند نگاشتن کتابی درخور و نه نوشتاری چکیده وار است ؛ از این رو خود را در این گزیده نگاشت ، آن چنان که می خواهم و می پسندم ، سربلند و کامیاب نمی دانم.

در این سرزمین که بارها و بارها مزه ی ناگوار و دردناک « شکست » و « اشغال » را چشیده و به سان « چهارراه حوادث » از سوی قوم و نژاد و قبیله و نیرویی – بیابانگرد و بیغوله نشین یا جز آن – در نوردیده شده است ، « تحقیر » تجربه ای « مکرر » بوده است. و مگر مردمان سرزمین همیشه تحقیر و فرو داشته شده را جز اکسیر چاره ای هست ؟

رازهای روان شناختی نوروز فراوان است. ژرف ترین و سترگ ترین شان همین نوشدارو و اکسیر زندگی بودن آن است. نوروز همواره برای مردمان ایران زمین نوشدارویی نیرومند و اثر بخش « پس از مرگ » مکرر سرزمین سهراب بوده است ! نوروز همانند کیمیایی پیش دست توانسته گرد « تحقیر مکرر ملی » مان را هر بار تا سالی دیگر خوب بروبد و بزداید و در کالبد بی سرزمین تر از باد ما ایرانیان ، « جان » و « منش » و « انگیزش » نوین و نیرومند بدمد و « فرهنگ و هویت ملی » کمرنگ و گم شده مان را در ذهن و اندیشه ی فردی و جمعی مان دوباره زنده کند. آیا همین یک راز استوار تاریخی دلیل دشمنی بیگانگان چیره و کامیاب با نوروز و آیین های پیش و پس از آن نیست ؟؟

استواری تاریخی و نیرومندی سهمگین نوروز نه در شکوه رویایی و سترگی خاطره انگیز « جشن سده ی مردآویژ » که در همین سادگی و صفا و صمیمیت سرشته و پیوسته به آن است. نوروز را سفره ی هفت سینی بس است. هفت سینی که خوان راستی ، مهر و خرد می گستراند تا در سایه ی آن آشتی و گذشت و بخشش و بردباری بر ستیز و کینه توزی و دشمنی و بخل و حسد چیره شوند.

نوروز پشتوانه و پشتیبان روح و روان و خرد و گمان جمعی ما ایرانیان است که در سایه ی چیره و سترگ آن ، فرهنگ و هویت کهن ملی مان به سان سبزه ی سفره ی هفت سین هر سال دوباره می روید و برافراشته می شود. این سبزه و این سفره درفش زنده و استوار بودن ملت ایران در جای جای گیتی ست. سبز و سپید و سرخ همواره در این سبزه و سفره هم چون تابش زرد خورشید و آبی نیلگون خلیج پارس و دریای مازندران برقرار و ماندگار بوده و هست.

مایه شگفتی و افسوس فراوان است که برخی به ظاهر ایرانیان با «فرهنگ و هویت ایرانی» و از جمله «نوروز» و آیین های پیش و پس از آن همچون « چهار شنبه سوری » و « سیزده بدر » سر ستیز و دشمنی دارند و از هر فرصت و فراغتی برای کینه توزی بدان سود می جویند. اینان نا آگاهان و نادانانی هستند که « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » را نمی شناسند و از فرجام آن یعنی « اختلال شخصیت مرزی / آشفته و روان پریش » - که به باور همه ی روان پزشکان و روان شناسان سراسر گیتی از بد فرجام ترین و درمان نا پذیر ترین اختلالات روان پزشکی ست – بی خبرند ، هر چند شب و روز درگیر و گرفتار برآمدهای آشوبناک و دشواری آفرین آن بوده و هستند و خواهند بود !!

در راستای پایان بخشیدن به کوشش بیهوده و بد فرجام به چالش و کشمکش کشیدن « فرهنگ و هویت ملی » ناگزیر باید به مبحث « هویت » و شناساندن آسیب شناسی روانی « اختلال هویت » پرداخت ، شاید بیان اندکی از برآمدهای ناگوار و فاجعه آمیز این گونه کوشش های بدفرجام ناآگاهان نا دوراندیش مایه ی عبرت شود.

مفهوم « هویت » ساختاری پیچیده و در هم تنیده از درون مایه های شناختی ، زیست عصب شناختی ، روانی – اجتماعی ، فرهنگی ، رشدی ، روان پویشی ، و روانی – جنسی است و اهداف دراز مدت ، الگوهای دوستی ، حرفه گزینی ، ارزش گرایی ، وفاداری جمعی و ملی ، و گرایش و کردار جنسی – آمیزشی را در برمی گیرد. برآمدهای پیدایش اختلال و بحران در هویت آدمی ناگوار و مشکل آفرین هستند که از آن جمله می توان به اختلالاتی هم چون « اختلال شخصیت مرزی / آشفته و روان پریش » ، « اختلالات خلقی ( افسردگی یک قطبی و یا دو قطبی ) » ، « اختلال تنش و فشار پس از آسیب» و «اسکیزوفرنی» اشاره نمود.

«اختلال بحران هویت» به معنای دشواری و رنج شدید و فراوان ناشی از نا مشخص بودن و نبود قطعیت درباره ی هویت و موجودیت فرد مبتلا است. این اختلال در جوامع در حال گذار از سنت ، دامپروری و کشاورزی به صنعت ، فناوری و مدرنیته فراوان تر و چشمگیرتر از جوامع صنعتی و یا سنتی دیده می شود.عوامل پدیدآورنده ی « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » چند بعدی هستند و می توان آن ها را از دیدگاه های زیست شناختی ، روان شناختی ، برهمکنش های خانوادگی ، و فرهنگی – اجتماعی مورد ارزیابی قرار داد.

تغییرات عصبی – هورمونی گسترده و چشمگیر ، به دست آوردن توانایی جنسی – آمیزشی و همانند آفرینی ( تولید مثل ) ، تجربه های عاطفی عمیق انتقال داده شده ، رشد و پیشرفت اندیشه ی عملیاتی صوری ، و نیازهای روان شناختی و تکاملی برای جدا شدن و استقلال یافتن از پدر و مادر ، دست یافتن به کاشانه ای شخصی ( اتاقی از آن خود ) ، به دنبال اهداف حرفه ای رفتن و درگیر صمیمیت احساسی و جنسی – آمیزشی شدن همه و همه دگرگونی هایی ویژه ی سنین نوجوانی و جوانی هستند که تنش و استرس فراوانی را بر آدمی وارد می سازند.

دست یافتن به سازگاری فردی و اجتماعی در زمینه هایی چون کنترل تکانه ، خلق ، تصویر بدنی ، روابط بین فردی ، چیرگی بر دنیای پیرامون ، پیگیری اهداف حرفه ای و آموزشی ، آسیب های روان شناختی ، و سازگاری با افراد فراتر مواردی ست که در پرسشنامه ی تصویر از خویش نوجوانان برای ارزیابی اختلال بحران هویت به کار رفته است. از نوجوانان نرمال این انتظار می رود که بتوانند خودشان را در برابر موقعیت های گوناگون زندگی حفظ و کنترل نمایند و دچار تنش و اضطراب و آشفتگی و آشوب بیش از اندازه نشوند ؛ در روابط با والدین و آموزگاران خویش مشکلات جدی ، شدید و دیرپا پیدا نکنند ، و در روابط نزدیک ، صمیمانه و عاطفی ، ضمن دارا بودن برداشت شخصی و تصویر بدنی خوب ، مناسب و منطقی از خویش ، در گرایش و رفتارهای جنسی – آمیزشی شان استوار ، پایدار و با ثبات باشند. این انتظارات درست همزمان با هنگامی ست که نوجوان « فردیت یافتن دوم » خویش را سپری نموده و به یک پیوستگی رو به ثبات نقش ها ، ارزش ها ، آرمان ها ، و احساس های ناهمگون زندگی می رسد.

این همانا پیدایش سازگاری میان برداشت از خویش نوجوان و جوان با برداشت ها ، انتظارات ، و فرصت هایی ست که در پهنه ی اجتماع پیرامون او به چشم می آید. پیوستگی هویت در زیر ساختارهای جنسی ، همانندسازی با همتایان ، تصویر بدنی و سیرت و اخلاقیات برآمد چنین سازگاری خواهد بود.

آن چه در « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » رخ می نماید و کانون توجه و تمرکز بالینی می شود ، سردرگمی و نبود قطعیت و یقین درباره ی اهداف درازمدت ، برگزیدن حرفه ، الگوهای دوستی ، گرایش و کردار جنسی و وفاداری جمعی و ملی است. بنابراین ، « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » درست در سرنوشت سازترین سال ها همه ی جنبه های مهم زندگی افراد را دگرگون نموده و مورد آسیب ژرف ، فراگیر و دیرپا قرار می دهد تا آنان از یافتن یک مسیر منطقی واقع بینانه برای گذار همراه با کامیابی و سربلندی به دوران بزرگسالی محروم باشند. از این رو اینان جبر گرا گشته و بیش از خواست و اراده به تقدیر و طالع و سرنوشت و استخاره رو می آورند.

اینان نمی دانند که هستند ، برای چه به دنیا آمده اند ، و برای امروز و فردایی بهتر و آسوده تر چه باید بکنند. اینان در امروز سرگردان و به فردا نا امیدند و از این رو تنش ، تشویش ، اضطراب ، ترس و هراس و افسردگی ( یک قطبی و یا دو قطبی ) و ناکامی و خشم و پرخاشگری را بارها تجربه می نمایند.این گونه افراد توانایی ناچیزی برای عشق ورزیدن و صمیمیت دارند و نزدیکی به دیگران برای شان تنش و اضطراب پدید می آورد پس به انزوا و جدایی گزینی یا گرویدن به گروه هایی خاص با آرمان ها و ایده هایی ویژه – و از جمله باندهای خلاف مدار ، تبهکار و جامعه ستیز - کشیده می شوند. دوره های اضطراب و افسردگی و برآمدهای از دست رفتن فرصت های رشد و تکامل روانی – اجتماعی و تجربه های تکانه ای و بی اندیشه ی این گونه بیماران آن ها را به سوی مصرف مواد محرک و مخدر و الکل می برد.

کردارها و گرایش‌های جنسی‌ غير طبيعي و انواع و اقسام هنجارگریزی‌ها، ارزش‌ستیزی‌ها و لاابالیگری‌های جنسی و آمیزشی در این گونه بیماران شایع است. اینان ممکن است بارها و بارها دچار کشمکش ذهنی و عملی با میل و کشش و کردار‌های جنسی همجنس‌گرایانه شوند و درست در همان هنگام که چنین کشش و کرداری را با هویت و روابط کلی خویش پیوسته و هماهنگ نمي‌یابند، به‌گونه‌يی تکراری بدان تن دهند. البته این اختلال (بیماری) ممکن است به‌گونه‌يی واژگون به آنچه گفته شد، باعث شود تا فرد نسبت به آزمودن تجربه‌های جنسی دچار شرم بیش از اندازه، غیر منطقی و بیمارگونه شده و از هر گونه گرایش جنسی سازگار با هویت و نقش جنسی‌اش بگریزد.

در نگاهی ساده و کوتاه و نه‌چندان ژرف و تخصصی به اجتماع نوجوانان و جوانان و حتي بزرگسالان، شیوع بالای این اختلال (بیماری) و برآمدهای ناگوار بیان شده در بالا (به‌ویژه «اختلال شخصیت بوردرلاین (مرزی)/آشفته و روان‌پریش» و «کردارهای گروهی تبهکارانه و جامعه‌ستیز») را مي‌توان به آسانی تماشا كرد. با توجه به بدفرجام و بسیار دشوار درمان‌پذیر بودن عواقب «اختلال بحران هویت»، آیا پیشگیری جامعه‌نگر بر درمان مقدم نیست؟ و کوشش در مسخ و نابودی آیین و فرهنگ و هویت ملی و برگزیدن و جایگزین كردن آیین و فرهنگ و هویت ناخودی و بیگانه به افزایش شیوع و گسترش و شدت یافتن این بیماری نمي‌انجامد؟ فرجام و برآمدهاي ناگوار و فاجعه‌آميز اين بيماري را به‌آساني هر روز و همه‌روزه با نگاهي شتابان در لابه‌لاي اخبار دردناك و تاسف‌براگيز صفحه‌هاي حوادث روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها جست‌وجو كرد. فزوني يافتن وسواس‌هاي جنسي، جسماني (زيبايي چهره و پيكر) و مذهبي (كفرآميز) در ميان نوجوانان، جوانان و بزرگسالان نيز برآمد همين اختلال (بيماري) بحران هويت است.

 

 

هفت سین نوروز باستانی ایرانیان در سرزمین پارس

 

 

راز « نوروز » تنها در دمیدن معنا و آفریدن هویت ملی نیست. « نوروز » آیینی ست که با پیش نیازها ، فرآیندها ، سیمایه ها و درون مایه های « شناختی » و « رفتاری » خود آلودگی ، زشتی ، پلیدی ، کینه توزی ، دشمنی ، دوری ، افسردگی ، سرخوردگی ، سرگردانی ، تنش ، اضطراب و مانند آن را در گستره ای پهناور و اندازه ای ژرف برای هفته ها می زداید و در عمل به سازگاری و رشد و تکامل ویژگی ها و زیر ساخت های « منش » ، « انگیزش » و « جان و روح » ما ایرانیان برخوردار و پذیرای آن می انجامد و روزی « نو » را برای مان به ارمغان می آورد.

« چهارشنبه سوری » این آیین کهن ، ماندگار و هرگز فراموش ناشدنی در پیشواز نوروز ، و همچنین « سیزده بدر » باستانی و همواره پاس داشته شده کارکردها و اثرهای روان شناختی فراوانی در راستای رشد و تکامل « اندیشه » ، « شناخت » و « رفتار » افراد – به ویژه در مراحل پیاژه ای « اندیشه ی پیش عملیاتی ( دو تا هفت سالگی ) » ، « عملیات غیر انتزاعی ( هفت تا یازده سالگی ) » و « عملیات صوری ( یازده سالگی تا پایان نوجوانی ) » - دارد.

به راستی کدام آیین همچون « نوروز » ، « چهارشنبه سوری » و به ویژه « سیزده بدر » این چنین توانمند و سرشار می تواند در آستانه ی دگرگون شدن آفرینش و شکفتن شکوفه های بهار زندگانی ، افزون بر دمیدن « روح و جان » و « هویت ملی » در کالبد سرگردان ، مرگ گرا و زندگی گریز ما ایرانیان ، به رشد و تکامل ژرف و گسترده ی « اندیشه ی انتزاعی » ، « استدلال قیاسی » و « اندیشه ی فرضیه ای – قیاسی » نوجوانان مان بینجامد ؟؟؟ در هنگامه ی دور شدن انسان ها از یکدیگر و از دست رفتن و مرگ « باغچه » ها در زیر گام های مجتمع های آپارتمانی فراگیر ، بر درون مایه ی غنی و سرشار شناختی – رفتاری « نوروز » ، « چهارشنبه سوری » و « سیزده بدر » - این اندک اشانتیون باقی مانده از طبیعت خدادادی گیتی و عناصر چهارگانه ی آن ( آب ، باد ، خاک و آتش ) – با ساده انگاری و نا آگاهی چشم فرو نبندیم و میراث ملی کهن این چهارراه تاریخی حوادث ، این سرزمین کینه زده را پاس داریم.

هفت سین نوروز باستانی ایرانیان بر روی تمبر ملی: نوروز 1349 خورشیدی

 

 

به یاد او که نیک سرود: «من از بیگانگان هرگز ننالم/ که با من هر چه کرد، آن آشنا کرد!»

 

 

*روان‌پزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:25  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

ولنتاین یا اسپندگان ؟

 

دو سه روز پیش از سرویس اجتماعی روزنامه ی روزان تماس گرفتند و پرسشی درباره ی علل فراگیر شدن بزرگداشت « روز عشاق ( ولنتاین ) » در ایران از من نمودند تا دیدگاه خود را در این باره بگویم.

درست هنگامی که نخستین بازدیدم از آتشکده ی کهن شهر یزد به پایان رسیده بود ، اندک فرصتی دست داد تا به چند دلیل فراگیر شدن این نکوداشت اشاره نمایم.

این جا به برخی از آن علت ها اشاره می کنم :

۱) برخی مسئولان تند رو و افراطی هر دو گروه و جناح سیاسی  ( بسته به هنگامه ی تندروی و یا میانه روی شان ) ، آداب و آیین های ملی و باستانی این سرزمین را رقیب مراسم مذهبی شیعیان دانسته و از این رو به شدت بزرگداشت آن ها را ممنوع نموده اند. بنابراین ، فضای اجتماعی به ویژه در قشر جوان و نوجوان و حتا میان سال اجتماع برای رشد و پرورش جشن ها و آیین های نوین بسیار آماده است.

آن هنگام که آیین های ملی و باستانی هم چون « جشن مهرگان » ، « جشن تیرگان » ، « جشن سده » ، « جشن چهارشنبه سوری » ، « جشن سیزده به در » و حتا « بزرگ جشن نوروز » نافرخنده و نجس دانسته می شوند ، باید انتظار فراگیر شدن آیین هایی هم چون « ولنتاین » و به تازگی « هالووین » را داشت. در سرزمین بی ریشه و هویت و  در اجتماع سرگردان هر دانه ای پراکنده شود ، زود به بار نشسته و گسترده می شود.

این در حالی ست که آیین های ملی - که حتا در یاد شهادت زرتشت پیامبر نیز به عزا و مویه نمی انجامد - کارکردی کاملن دیگرگون از مراسم دینی و مذهبی دارد و به هیچ روی رقیب و رویاروی این گونه مراسم نیست.

آشکارا هویداست که مراسم مذهبی شیعه ی جعفری ، در این سرزمین ، از توان مندی و استواری ویژه ای برخوردار هستند که به این سادگی ها در سایه ی بزرگداشت و پاسداشت آیین هایی هم چون « جشن مهرگان » ، « جشن سده » و .... قرار نمی گیرند. 

۲) هر اجتماع و کشوری برای رشد و پیشرفت نیازمند مدیریت « شادی و هیجان ( Excitement )  » و « سرگرمی و دلخوشی ( Entertainment ) » و به بیان دیگر « مهندسی شور و نشاط » است.

کدامین ملت و سرزمین با مرگ ستایی و زندگی گریزی و لذت ستیزی به فرجام و دستاوردی نیکو و ماندگار دست یافته است ؟؟ جای گزین نمودن « شوق مرگ » با « شور زندگی » همانا وظیفه و کارکرد آداب و آیین هایی هم چون ولنتاین است تا شور زندگی در رگ و ریشه های تک تک آدم ها و لایه های اجتماع جریان یابد.

۳) مدت هاست که نه فقط پسران ، که حتا دختران نیز پیمان زناشویی بستن به هر بهایی را پس می زنند؛ امروزه در اجتماع ما دختران حتا بیش از پسران ،  « ازدواج به سبک سنتی : با خواستگاری » را ترک گفته و طرد می نمایند. جدای از آن ، سن ازدواج به دلایل کاملن آشکار و نمایان اقتصادی - اجتماعی و فرهنگی نسبت به سی سال پیش ، بسته به استان و کلان شهر بودن و یا نبودن زیستگاه دختران و پسران ایرانی از یک دهه ( در روستاها و شهرهای کوچک زیر یک میلیون نفر ) تا دو دهه ( در کلان شهرهایی هم چون تهران ، اصفهان ، شیراز ، تبریز ، مشهد ، اهواز و .... ) افزایش یافته است.

همین علت به تنهایی به فراگیری سال به سال بیش تر بزرگداشت جشن ولنتاین در ایران می انجامد.

نگاهی به انبوه sms های Sexual و Erotic ای که هر هفته پس از نمایش هر بخش از سریال یوسف ( ع ) ، در ایران ساخته و پراکنده می شود ، کافی ست تا به ما فاش و آشکار بگوید که هنگام سخن گفتن از « مردود بودن روابط عاطفی - جنسی پیش از ازدواج » در ایران گذشته است.

در آغاز سده ی پانزدهم خورشیدی ، یعنی سال ۱۴۰۰ خورشیدی در ایران شمار زیادی دختران و زنان تنهای نیازمند روابط عاطفی - جنسی وجود دارند که پارتنرهای شایسته و مناسب خود را ولو به دیده ی قناعت نمی یابند.

بسته به آمار مطالعه های گوناگون ، بین پنج تا ده میلیون ( به طو متوسط : هفت میلیون ) دختر ایرانی هرگز شانس ازدواج را پیدا نخواهند کرد. بین ده تا پانزده میلیون ( به طور متوسط : دوازده - سیزده میلیون ) زن ایرانی نیز زنان جوان بیوه و مطلقه هایی خواهند بود که هرگز فرصت ازدواج را نخواهند یافت.

بنابراین در آغاز سده ی پانزدهم خورشیدی ( سال ۱۴۰۰ ) در ایران بین پانزده تا بیست و پنج میلیون ( به طور متوسط : بیست میلیون ) دختر و زن جوان وجود خواهند داشت که در عین نیازمندی به روابط عاطفی - جنسی سالم و درست ، از فرصت زناشویی پایدار ( ازدواج دایم و مادام العمر ) برخوردار نخواهند بود.

این واقعیت ، خود به تنهایی به رواج آیین ها و آدابی هم چون جشن « ولنتاین » و به زودی جشن هایی هم چون « بالماسکه » و « هالووین » انجامیده و می انجامد.

( لازم به ذکر است که مدتی ست در مرکز و شمال شهر تهران ، پارتی های بالماسکه ای به نام « جواد پارتی » رواج یافته است که درباره ی آن به زودی خواهم نوشت )

از این رو ، توجه هر چه شتابان تر به آداب و آیین های باستانی و جای گزین نمودن جشن ولنتاین با یکی از آن ها - برای نمونه : جشن « اسپندگان یا مهرگان » - می تواند در راستای پاسداری از فرهنگ و هویت دیرینه ی ملی مان نقشی به سزا داشته باشد.

 

جشن هالووین

 

 

گفت و گو ( مصاحبه ) با خبرنگار سرویس اجتماعی روزنامه ی روزان در حالی به پایان رسید که همراه با دیگر اعضای تور گردشگری استان یزد ، از پای ساختمان آلمانی ایرانی آتشکده - که هم چون دیگر آثار دوران رضاشاهی ، جلوه هایی از معماری پیش و پس از رنسانس اروپا را همزان و در کنار جنبه هایی از معماری هخامنشی و ساسانی داراست - به سوی مینی بوس روانه می شدیم. من نیک می دانستم که با هزاران گفت و گو از این دست ( و حتا آوردن آن ها در وبلاگ و وب سایت های درون و برون میهن ) هیچ گونه دگرگونی رخ نخواهد داد و بزرگداشت جشن ولنتاین هر سال شکوه مند تر از سال گذشته برگزار خواهد شد !!

فراگیری پاسداشت « جشن هالووین » و برگزاری بالماسکه مانند آیین های آن ( که دو - سه سالی ست در چند کودکستان های کلاس بالای تهران بزرگ

آغاز شده است ) در راه است و ما از جشن های هر ماهه و هویت کهن و باستانی مان هیچ نمی دانیم !!! افسوس.

« شور زندگی » کدامین هنگام در این سرزمین سرگردان ، جای گزین « شوق مرگ » خواهد شد ؟!؟ 

 

 

آتشکده ی یزد ؛ بر پایه ی دیگر آثار معماران آلمانی دوره ی رضا شاه پهلوی       

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

اپیدمی دکتر شدن در ایران !

 

 

در تشنگی  و بی تابی ملی « دکتر » شدن !

( بخش دوم )

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

کوشش برای پیشرفت و دلخوش نکردن به جایگاه کنونی ، به طور حتم گزینش خردمندانه و دوراندیشانه ای ست ، اما اشتیاق و سوز و گداز باید در راستای دست یافتن به دانش و آموزه های ژرف و نوین ، و نه صرفا برخوردار شدن از نام و عنوان پر طمطراق باشد.

ارزش آدم ها به عنوان و نشان شان نیست؛ آن چه که برای آدمیان جایگاه پدید می آورد ، شرافت ، انسانیت و نیکنامی شان است که همانا یگانه دستاورد و اندوخته ای ست که پس از مرگ آن ها باقی می ماند.

به یاد می آورم شبی ، یک سالی مانده به انقلاب ، به همراه مادر و دایی ام از خانه ی پدر بزرگ مادری ام به سوی خانه ی خود روانه بودیم. آن هنگام خودروی ما واپسین مدل BMW  بود و نگاه مردمان را همچون بنز و بی ام و های امروز خیره می ساخت. مادرم رانندگی می کرد و دستگاه پخش خودرو ترانه ای از « خولیو » ، خواننده ی دوست داشتنی و ماندگار اسپانیایی را پخش می نمود. داشتم با نگاه همیشه کنجکاو کودکی ام به مردم و مغازه ها می نگریستم. خوشبختانه پدر و مادرم هیچ گاه بین من و توده ی اجتماع فاصله ای نگذاشته بودند تا همچون بنز و بی ام و سواران امروزی با فخر و نگاه همچون بینی ها سر بالا به پیاده ها و سواران پیکان و ژیان بنگرم.

ناگهان مادر پیش پای آخوندی ایستاد؛ پیرمرد با چهره ای افتاده ، عمامه ای سبز بر سر و شالی سبز تر بر کمر پیاده و خسته ، منتظر تاکسی کنار خیابان ایستاده بود. مادر بی درنگ تذکر داد که آرام و مودب بنشینم تا « جناب صمصام » را به در خانه اش برسانیم. مادرم به احترام « صمصام » دستگاه پخش خودرو را خاموش کرد. ترمز دستی را کشید. مادر و دایی ام پیاده شدند و با احترام فراوان از « صمصام » دعوت نمودند تا خانه اش همراهی اش کنیم. پیرمرد را پیش تر در خانه ی پدربزرگ دیده بودم ؛ آن هنگام به یاد نیاورده بودم که او همان « رند مادیان سوار معرکه گیر چهارباغ اصفهان » است که هر بار مشتاقانه به او می نگریستم و او را در دنیای شیرین و ساد انگارانه ی کودکی ، برای خود همچون پادشاهان افسانه ای می پنداشتم. شرمگینانه از سوار شدن بر خودرو پرهیز می نمود و می گفت : « دخترم ، برو مزاحم شما نمی شوم. منتظر تاکسی هستم. » مادرم پا فشرد و نام خانوادگی پدر و مادرش را بر زبان آورد. هر دو نام برای « جناب صمصام » آشنا بود. مادرم افزود که اگر مادرش بفهمد که « جناب صمصام » یکه و تنها کنار خیابان ایستاده است و دخترش سوار بر اتومبیل بی توجه از کنار ایشان گذشته است ، هرگز او را نخواهد بخشید. مادر مادر و مادر پدرم هر دو به « جناب صمصام » باوری نیرومند و استوار داشتند. مردان خانواده گاه سر به سر او می گذاشتند ، اما همواره دلبستگی ویژه ای به او داشتند. در این میان ، مادربزرگ مادری گوی سبقت از دیگران ستانده بود و هر ماه به راننده ی خانه دستور می داد تا او و دو خیاط خانه و دایه ی بچه ها و نوه ها را به خانه ی « جناب صمصام » ببرد تا نذر ماهانه ی خانه و خانواده را ادا نماید.

پیرمرد در خودرو را گشود و بر صندلی عقب کنار من نشست. آن اندازه ارادت ، احترام و پاسداشت برای آن « پیرمرد سبز فام » برایم مایه ی پرسش و شگفتی شده بود. سکوت ویژه ای بر خودرو سایه انداخته بود. پیرمرد خسته بود. آن هنگام که به در خانه رساندیمش ، مادرم برای سلامتی من و خواهرم نذر داد تا همچون همیشه « پیرمرد مهربان سبزفام » آن را خرج کودکان و زنان بی سرپرست نماید.

در واپسین هنگام ، مادرم از « عالی جناب سبز پوش » درخواست نمود که مرا دعا کرده و اندرزی دهد؛ پیرمرد مهربانانه پذیرفت و در چشمانم خیره شد؛ چشمان همیشه کنجکاوم را به چشمان تیزبینش دوختم؛ گفت : « یک کلام ؛ ملا شدن چه آسان ، آدم شدن چه مشکل ». 

پیش از سومین سال پیروزی انقلاب ، « پادشاه افسانه ای مادیان سوار » در تصادفی که هنوز پس از گذشت بیست و هفت سال و نیم ، برای اصفهانیان مشکوک و مسئله دار می نماید ، درگذشت و اصفهان را سوگ و اندوه و ماتم فرا گرفت.

سوگ و اندوه و ماتمی که در همهمه ی جنگ و کشتار نمود داشته باشد ، کم مایه نیست.

صمصام « دکتر » نبود. در هیچ برنامه ی تلویزیونی یا رادیویی پند و اندرزهای آن چنانی نداد. عضویت هیات علمی هیچ دانشکده و دانشگاهی را ، به حق یا نا حق ، پشت نام خود سنجاق نکرده بود. و مردمان او را می پرستیدند؛ چرا که از جنس خودشان بود. بی تفرعن کنار سفره شان - از فرش شاهانه تا گلیم پاره -  می نشست ؛ ساده و بی غل و غش می خندید و ساده و بی لاف و گزاف می خنداند. مردمان نذرش می کردند ، چون می دانستند ذره ای از پول و غله  و خوراکی نذری حیف و میل نمی شود و درست به دست نیازمند واقعی آن می رسد.

این گونه است که پس از گذشت نزدیک به سه دهه ، آرامگاه او هنوز ، هر روز و هر هفته ، پذیرای مشتاقان و دردمندان است تا با دعا و نیایش در « سایه » ی سید سبزفام به آرامش رسند.

« تاج » و « ارحام صدر » هم « دکتر » نبودند و به شرافت و شایستگی « آدم » بودن آراسته بودند. احترام و ارادت مردمان اسپهان به « تاج » و گردشی پیرامون آرامگاه او و شعر و آواز در آن آستانه پس از گذشت بیست و هفت سال و نیم هنوز پابرجاست. « تاج » دکترا نداشت؛ عضو هیات علمی ، استاد دانشگاه و رئیس هیچ کجا نبود؛ اما اخلاق ، انسانیت ، محبت ، صداقت ، شرافت و پاکدامنی ای داشت که او را زبانزد خاص و عام کرده بود. به جای شهوت شهرت ، به خوشنامی اندیشید. این گونه است که به نیک نامی جاودان و ماندگار دست یافت.

بی گمان ، آرامگاه « رضا ارحام صدر » نیز آستان دلنشین دیگری در اسپهان خواهد شد؛ آن گونه که آرامگاه « صمصام » دهه هاست آستان خلوت گزیدگان و دنیا گریزان شده است تا در « سایه » ی رند درویش مسلک ، به راز و شیوه ی درویشی واقعی و عرفان شخصی دست یابند.

« دکتر » شدن افتخار و آماج نیست؛ « عضو هیات علمی » یا « استاد دانشگاه » شدن هم همین طور؛ ای کاش بدان اندازه کامیاب می گشتیم که « آدم » شویم و « آدم » بمانیم و « آدم » بمیریم !

آن هنگام همچون گلادیاتورها به جان یکدیگر نمی افتادیم و خیابان ها و جاده ها و اتوبان های مان عرصه ی ستیز و چالش و کشمکش نمی شد؛ « جنگ کوبیدن آینه های بغل خودرو ها به هم » مد زمانه مان نمی شد؛ در رقابت حرفه ای ، به نکوهش و فروداشت ( تحقیر و توهین ) دیگران نمی پرداختیم و از پشت بر پیکر هم حرفه ی رقیب مان خنجر فرود نمی آوردیم؛ هر کدام بار خود می بردیم و به سر منزل مقصود می نهادیم؛ « زندگی » می کردیم و دست دیگران را هم می گرفتیم تا « زندگی » کنند.

دانشجوی سال آخر پزشکی بودم ؛ در خیابان کاخ سعادت آباد شرقی اصفهان ، پیرمرد کفاش پینه دوز مهربان و انسانی بود که « دکتر » نبود؛ شاید نام « آکسفورد » و « کمبریج » و « سوربن » را هم نشنیده بود؛ مادرم کفش های مان را برای وصله کردن پیش او می برد؛ همواره با احترام فراوان و خاصی از او به نیکی یاد می نمود. مشتاق شدم تا او را از نزدیک ببینم. بهانه ای جور کردم و یک جفت از کفش ها را با خود به در دکان به ظاهر محقرش بردم. درودی گفتم و کفش ها را به او سپردم تا بازبینی اش نماید؛ از کودکی پر بار و سرشارم ، هنوز چشمان گشاده ی کنجکاو برایم مانده است.

تصویری در اندازه ی یک چهارم A4  از « دکتر محمد مصدق » را بر بالای سرش با پونز بر دیوار گذاشته بود. سیاه و سپید و کهنه اما سرشار از خاطرات و خطرات. بارها از دم دکان به ظاهر محقر و ساده اش رد شدم . گاه کرکره ی فلزی قدیمی دکانش پایین کشیده شده بود. کرکره ی فلزی کهنه اش ، همانند پرچم ایران با سبز و سپید و قرمز رنگ زده شده بود. بر روی آن ، شعارهای تند و تیز ضد مصدق و علیه جبهه ی ملی نوشته شده بود. نشانی از رنج همه ی این سال ها در چهره ی پیرمرد دیده نمی شد ؛ بعدها یک بار در مجلس بزرگداشت « دکتر ادیب برومند » در اسپهان ، میان شرکت کنندگان پیرمرد پینه دوز را دیدم. شماری از اعضای جبهه ی ملی در مجلس حضور داشتند. پیرمرد جایگاه ویژه و والایی نزد آن ها داشت . تصویری رنگی از « دکتر محمد مصدق » توزیع شد. ماه بعد که برای تعمیر پاشنه ی سابیده شده ی کفش خود نزد پیرمرد پینه دوز شتافتم ، عکس را درست جای عکس کهنه ی پیشین ، بر بالای سرش  دیدم.

پیرمرد « دکتر » نبود؛ « آدم » بود !

از این گونه « آدم » ها هنوز هم این جا و آن جا ، هر چند انگشت شمار ، اما هنوز هم می توان دید که فراز و سربلندی و کامروایی خویش را در فروداشت و نکوهش و نابودی دیگران نمی جویند. مهر می جویند و بیش از آن مهر می گسترانند؛ بی لاف و گزاف و چشمداشت پاداش.

« دکتر » شدم؛ بارها در مدرسه ، خانه ی بستگان ، بیمارستان و مطب پدر و پدر بزرگ پدری از همان پنج – شش سالگی مرا « دکتر » خواندند. مادرم دوست نمی داشت « دکتر » شوم. خودم هم دست کم برای پاسداشت آزادی و خواست شخصی ام نمی خواستم « دکتر » شوم.    

 

 

جلال تاج اصفهانی

 

 

 

این نوشته ادامه دارد ...........

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 15:35  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

در اپیدمی تشنگی و بی تابی ملی دکتر شدن !

 

 

در تشنگی  و بی تابی ملی « دکتر » شدن !

( بخش نخست )

 

 دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

تابستان به پایان می رسید ؛ از چند ماه پیش تر هر جا می رفتیم ، پرسش همگان این بود که کی پا به دبستان می گذاریم. گاهی هنگام پاسخ گویی مادر ، سر را بر گردن استوار می نمودیم و سرفرازانه و با نگاهی نیرومند بنیان های نارسیسیسم مان را به نمایش می گذاشتیم ، اما در دنیای درونی کودکی مان این دلشوره را آشکارا لمس می کردیم که در دبستان بر ما چه خواهد گذشت. پسر خاله ، پسر دایی ، پسر عمه و ... هامان چند سالی زودتر پا به دبستان نهاده بودند ، و هر چند گاه با روی ترش و اخم و تخم از مدرسه به خانه ی پدر بزرگ بازمی گشتند ، اما در پیش روی ما آبروداری می کردند و ما را به سبب مدرسه رفتن « بچه کوچولو » و « فسقلی » برمی شمردند.

به روز موعود نزدیک می شدیم.

ادا و اطوار مدرسه رفتن به اصل قضیه فراوان می چربید !

کیف و کفش و لباس و دفتر و پاکن و مداد خریدن برای مان لذت بخش بود. هر چند آن گاه که از خوراکی زنگ تفریح سخن بر زبان می آمد ، دستگاه گوارش و غرایز خور و خواب و خشم و شهوت مان نیرومندی خود را به رخ می کشیدند. بگذریم که شهوت در شش سالگی هنوز آن چنان گریبانگیرمان را نگرفته بود. همه ی زیست مایه ( لیبیدو ) مان در شیطنت ، بازیگوشی ، کشمکش با همسالان و البته شکمبه خلاصه می شد.

روز موعود می رسید.

کله هامان به آرایشگر سپرده می شد تا نه آرایش که پیرایشش کند. گاه این پیرایش به فرمان فرمانروای خودکامه ی دبستان – مدیر – کلی و ماشین چهاری بود تا پسرک تازه پای به دبستان گذاشته ، دست از شور و شعوت و لهو و لعب و ماتریالیسم شسته ، به پادگان آدم سازی وارد شود ! این گونه بود که کودکان مدارس دولتی ، بر خلاف ما ،  « کله کدویی » و « حسن کچلی » بودند.

بسیاری مان به جای شادمانی ، با اندوه و گریه وارد مدرسه می شدیم و دامان مادر و دستان پدر را آسوده و سبکبال رها نمی ساختیم. آن هنگام دیگر شکلات تخم مرغی جایزه دار یک تومنی هم کارساز  نمی شد تا چه رسد به  « خروسک قندی سوت دار » یک قرانی و آدامس خروس نشان سبز و سرخ فام کوچک یک و بزرگ دو ریالی !

از همان روزهای نخست ، پرسش آموزگار ما را به اندیشه و آرزو فرو می برد؛ گویا آموزگاران برای فرونشاندن اندوه بیگانگی ( غم غربت ) دانش آموزان تازه پابه مدرسه گذاشته ، دستاویزی جز پرسش « بزرگ که شدی می خواهی چه کاره شوی ؟ » نداشته و نیاموخته بودند.

در بالای فهرست همه ی حرفه هایی که بیان می شد ، نام و عنوان چند حرفه می درخشید؛ و بر فراز همه ی آروزها ، « دکتر » شدن بود. همه می خواستند « دکتر » شوند. مقصود همه از دکتر شدن ، پزشک شدن بود اما هیچ کس نمی گفت : « می خواهم پزشک شوم ». کسی به دنبال و شیفته ی طبابت و مرهم نهادن بر درد مردمان نبود؛ همه فقط می خواستند « دکتر » شوند. من یکی از همان روز نخست مفتون حرفه ی رویایی دوم بودم: خلبانی ؛ پس آن گاه که در پاسخ به آموزگار گفتم : « اول : فضانورد ، دوم : خلبان ، سوم تارزان ، چهارم کارآگاه و پنجم دکتر ! » این در حالی بود که مطب پدر بزرگ و بیمارستان هزار تختخوابه ( پهلوی دیروز ، شریعتی امروز ) که او ریاستش را داشت و پدرم نیز در اتاق عمل و زایشگاهش کار می کرد ، همواره پس از سه سالگی جایگاه بازیگوشی و کنجکاوی من بود. اما چه می شد کرد؛ سریال های « مرد شش میلیون دلاری » ، « فضا  1999 » ، « تارزان » و « کوجک ( کارآگاه کچل آب نبات لیس ) » مخ من بلند پرواز را حسابی زده بود. نارسیسیسم برآمده از ژن های بختیاری و زردکوهی خاندان مادری را همان روز نخست به خانم ضرغام که خود نیز رگ و ریشه ی بختیاری داشت ، کشیدم تا بداند که من  رسوای سرزمین ریا بودن را آسان به جان می خرم ، اما همرنگ جماعت نمی شوم !!

گذشت و در پی هزاران شب بی خوابی در سه دهه ، « دکتر » شدم. نزدیک بینی چشمانم مرا از کابین رویایی اف- 14 بازستاند. در راه دکتر شدن ، شاگرد و دانش آموز استادان پر شماری شدم. شاگردی برخی آنان برایم بزرگ ترین افتخار و از تک مایه های غرور به جا مانده است.

در دانشگاه و در بیرون از آن ، هر از چند گاه شاگرد « دکتر » های غیر پزشک فراوانی بوده ام.

اما هرگز نه آن « دکتر » ها و نه این « دکتر » ها را برتر ، شریف تر و انسان تر از دیگران ندیدم.

این روزها ، میهن ما « دکتر » های فراوانی دارد؛ از این دسته و از آن دسته ! واقعی و تقلبی !! اما « دکتر » ها هم بخشی از این اجتماع اند و هم چون دیگران ، برتری ها و کاستی های انسانی بسیاری دارند.   

 

اپیدمی ملی دکتر شدن در ایران امروز !

 

 

این نوشته ادامه دارد .........

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 15:18  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

در اپیدمی تشنگی و بی تابی ملی دکتر شدن !

 

 

در تشنگی  و بی تابی ملی « دکتر » شدن !

( بخش نخست )

 

 دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

تابستان به پایان می رسید ؛ از چند ماه پیش تر هر جا می رفتیم ، پرسش همگان این بود که کی پا به دبستان می گذاریم. گاهی هنگام پاسخ گویی مادر ، سر را بر گردن استوار می نمودیم و سرفرازانه و با نگاهی نیرومند بنیان های نارسیسیسم مان را به نمایش می گذاشتیم ، اما در دنیای درونی کودکی مان این دلشوره را آشکارا لمس می کردیم که در دبستان بر ما چه خواهد گذشت. پسر خاله ، پسر دایی ، پسر عمه و ... هامان چند سالی زودتر پا به دبستان نهاده بودند ، و هر چند گاه با روی ترش و اخم و تخم از مدرسه به خانه ی پدر بزرگ بازمی گشتند ، اما در پیش روی ما آبروداری می کردند و ما را به سبب مدرسه رفتن « بچه کوچولو » و « فسقلی » برمی شمردند.

به روز موعود نزدیک می شدیم.

ادا و اطوار مدرسه رفتن به اصل قضیه فراوان می چربید !

کیف و کفش و لباس و دفتر و پاکن و مداد خریدن برای مان لذت بخش بود. هر چند آن گاه که از خوراکی زنگ تفریح سخن بر زبان می آمد ، دستگاه گوارش و غرایز خور و خواب و خشم و شهوت مان نیرومندی خود را به رخ می کشیدند. بگذریم که شهوت در شش سالگی هنوز آن چنان گریبانگیرمان را نگرفته بود. همه ی زیست مایه ( لیبیدو ) مان در شیطنت ، بازیگوشی ، کشمکش با همسالان و البته شکمبه خلاصه می شد.

روز موعود می رسید.

کله هامان به آرایشگر سپرده می شد تا نه آرایش که پیرایشش کند. گاه این پیرایش به فرمان فرمانروای خودکامه ی دبستان – مدیر – کلی و ماشین چهاری بود تا پسرک تازه پای به دبستان گذاشته ، دست از شور و شعوت و لهو و لعب و ماتریالیسم شسته ، به پادگان آدم سازی وارد شود ! این گونه بود که کودکان مدارس دولتی ، بر خلاف ما ،  « کله کدویی » و « حسن کچلی » بودند.

بسیاری مان به جای شادمانی ، با اندوه و گریه وارد مدرسه می شدیم و دامان مادر و دستان پدر را آسوده و سبکبال رها نمی ساختیم. آن هنگام دیگر شکلات تخم مرغی جایزه دار یک تومنی هم کارساز  نمی شد تا چه رسد به  « خروسک قندی سوت دار » یک قرانی و آدامس خروس نشان سبز و سرخ فام کوچک یک و بزرگ دو ریالی !

از همان روزهای نخست ، پرسش آموزگار ما را به اندیشه و آرزو فرو می برد؛ گویا آموزگاران برای فرونشاندن اندوه بیگانگی ( غم غربت ) دانش آموزان تازه پابه مدرسه گذاشته ، دستاویزی جز پرسش « بزرگ که شدی می خواهی چه کاره شوی ؟ » نداشته و نیاموخته بودند.

در بالای فهرست همه ی حرفه هایی که بیان می شد ، نام و عنوان چند حرفه می درخشید؛ و بر فراز همه ی آروزها ، « دکتر » شدن بود. همه می خواستند « دکتر » شوند. مقصود همه از دکتر شدن ، پزشک شدن بود اما هیچ کس نمی گفت : « می خواهم پزشک شوم ». کسی به دنبال و شیفته ی طبابت و مرهم نهادن بر درد مردمان نبود؛ همه فقط می خواستند « دکتر » شوند. من یکی از همان روز نخست مفتون حرفه ی رویایی دوم بودم: خلبانی ؛ پس آن گاه که در پاسخ به آموزگار گفتم : « اول : فضانورد ، دوم : خلبان ، سوم تارزان ، چهارم کارآگاه و پنجم دکتر ! » این در حالی بود که مطب پدر بزرگ و بیمارستان هزار تختخوابه ( پهلوی دیروز ، شریعتی امروز ) که او ریاستش را داشت و پدرم نیز در اتاق عمل و زایشگاهش کار می کرد ، همواره پس از سه سالگی جایگاه بازیگوشی و کنجکاوی من بود. اما چه می شد کرد؛ سریال های « مرد شش میلیون دلاری » ، « فضا  1999 » ، « تارزان » و « کوجک ( کارآگاه کچل آب نبات لیس ) » مخ من بلند پرواز را حسابی زده بود. نارسیسیسم برآمده از ژن های بختیاری و زردکوهی خاندان مادری را همان روز نخست به خانم ضرغام که خود نیز رگ و ریشه ی بختیاری داشت ، کشیدم تا بداند که من  رسوای سرزمین ریا بودن را آسان به جان می خرم ، اما همرنگ جماعت نمی شوم !!

گذشت و در پی هزاران شب بی خوابی در سه دهه ، « دکتر » شدم. نزدیک بینی چشمانم مرا از کابین رویایی اف- 14 بازستاند. در راه دکتر شدن ، شاگرد و دانش آموز استادان پر شماری شدم. شاگردی برخی آنان برایم بزرگ ترین افتخار و از تک مایه های غرور به جا مانده است.

در دانشگاه و در بیرون از آن ، هر از چند گاه شاگرد « دکتر » های غیر پزشک فراوانی بوده ام.

اما هرگز نه آن « دکتر » ها و نه این « دکتر » ها را برتر ، شریف تر و انسان تر از دیگران ندیدم.

این روزها ، میهن ما « دکتر » های فراوانی دارد؛ از این دسته و از آن دسته ! واقعی و تقلبی !! اما « دکتر » ها هم بخشی از این اجتماع اند و هم چون دیگران ، برتری ها و کاستی های انسانی بسیاری دارند.   

 

اپیدمی ملی دکتر شدن در ایران امروز !

 

 

این نوشته ادامه دارد .........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

gay looking  گی نما : آنان که خود را هم چون برخی همجنس گرایان مرد می نمایانند

 

 

اپیدمی « اختلال ( بحران ) هویت » در جوانان برای روان پزشکان ، روان شناسان ، مشاوران ، مددکاران و دیگر دانش آموختگان مرتبط با « سلامت و امنیت اجتماعی »  نگران کننده شده است.

یکی از آسیب هایی که دامان پسران جوان را گرفته است ، پدیده ی روزافزون « GAY LOOKING ( گی نمایی : آراستن ناهم جنس گرایان به مانند برخی هم جنس گرایان مرد ) » است که به ویژه در تهران و برخی دیگر کلان شهرها با تاسف شاهد آن بوده و هستیم.

از آن جا که فرجام واپسین « اختلال ( بحران ) هویت » ، همانا « اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) » است ، پس « اختلال ( بحران ) هویت » به هر فرجام ناگوار می تواند بینجامد. 

 

فراگیری بحران هویت در ایران

 

سه سالی می شود که چه در شمال ، چه در مرکز ، چه در جنوب تهران - از شرق تا غرب - پسران جوان و میان سال زیادی را دیده ام که به عمد ، آن چنان شلوارهای فاق کوتاه - لطفن بخوانید : « بدون فاق » !! - را به پا می نمایند که قمبل و باسن مبارک شان ، تراشیده یا پشمینه ، نیمه بیرون در پیش چشمان شرم گین و شگفت زده ی دیگر مردمان بی چاره ، درمانده و نگون بخت باشد.

افسوس و اندوه که مدرنیته ( تجدد ) و به روز شدن برای شمار فراوانی از مردان جوان ما معنایی جز همانند سازی آنان با فرومایه ( پست ) ترین و بد فرجام ترین لایه های اجتماع فرنگستان نیافته است !!!

در همین مدت ، پسران زیادی - اغلب زیر بیست و دو سه سال - را می توان دید که هم چون همجنس گرایان مرد مفعول ( BOT یا V-more B ) خود را آراسته و پوشش برای خود برگزیده اند. 

من دلایل « عصیان عصبی و شورش سرکش » جوانان ناامید از فردا را می فهمم ، اما نمی توانم بر هر آن چه که در این « شورش و سرکشی و هنجار ستیزی با دلیل » می گذرد را تایید نموده و با آن هم آوایی نمایم. « درک و دانستن » پدیده ها به معنای « درست دانستن » آن ها نیست.

به راستی به نمایش عمومی گذاشتن مارک خارجی ، گران بها و نام آور « شورت زیر : پوشش شرم گاه » از سوی مردان جوان ، اگر نشانه ی « بی هویتی » و « بد هویتی » آنان نیست ، پس نماد چه می تواند باشد ؟!؟

آرایش مو و پوشش بیرونی آدمی ، پرچم شخصیت درونی اوست.

آن که خود را به سان « برخی » همجنس گرایان مرد - آری ، « برخی : یعنی گروه اندک و ناچیز ( اقلیت ) » مردان همجنس گرا » پیش چشم و ذهن اجتماع ، از مرد و زن و پیر و جوان ، می آراید و یا با به پا کردن شلوار فاق کوتاه ( بخوانیم : بی فاق ) و تی شرت کوتاه ، کش مارک دار شورت زیر و شکاف ناتال بین دو باسن خود را به نمایش عمومی می سپارد ، کدامین انگیزه ی ارزشمند و شور و کشش انسانی را در ذهن و اندیشه ی خود می پروراند ؟!؟

جالب است بدانید که این وضعیت پسران نا همجنس گرا ، بیش از هر کس ، پسران همجنس گرا ( هوموسکسوال ) را آزار می دهد. دلایل نگرانی و ناآسودگی آن ها دست کم برای من کاملن هویداست.

 

فراگیری بحران هویت در ایران

 

بی گمان در این باره بیش تر باید نوشت....   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 18:18  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 معنویت درمانی

 

 

از کودکی به کتاب دلبستگی ویژه ای داشتم و البته هرگز گمان نمی کردم که روزی آن اندازه جرات و جسارت در خود بیابم که خود به پدید آوران ( نویسندگان و مترجمان ) و حتا ناشران کتاب بپیوندم.

در کتابخانه ام کتاب هایی از دانش های گوناگون وجود دارد. کتاب هایی که هر بار بخشی از آن در هر اثاث کشی گم و دزدیده شد. اما در میان پهنه های ناهمگون کتاب هایم ، کتاب های چهار حوزه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » حضوری کم رنگ تر دارند. از دزدیده شدن کتاب های تاریخ ورزش ام هرگز افسرده و اندوه گین نشدم و مجلات هنگامه ی نوجوانی ام : دنیای ورزش ، کیهان ورزشی ، دانستنیها ، علمی ، تکنیک و حتا ماشین را - که در ۹ سالگی برای تکمیل نسخه های پیشینش از اصفهان به تهران شتافته بودم - را چندی پیش دور ریختم. 

چهار حوزه ی   « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » ، چهار حوزه ای هستند که از پژوهش ، اندیشه و نظر در آن ها گریزان بوده و آن چهار را به متخصصان و اندیشمندان آن واگذار نموده ام. بنیان گریزم نیز هویداست:

۱- آدمی امروزه با گسترش و ژرفای همه ی دانش ها ، در همگی این عرصه ها نمی تواند به مطالعه و تامل بپردازد و دوران « علامه » و « دانای کل » شدن دیگر سده هاست که نه در جهان ، که در ایران هم گذشته است.

۲- این چهار عرصه به ویژه و بسیار بیش از عرصه های دیگر ، مستعد هستند که آدمی را به دو سوی افراط و تفریط بکشند و او را از این سو یا آن سوی بام به پایین اندازند. در این چهار عرصه ، آدمی هم چون من که می پسندد که در میان بام گام بردارد ( و البته همواره و به همین گناه در اجتماع افراطی یا تفریطی ما ، « چوب دو سر نجس » بوده و خواهد بود ) جایگاهی نداشته و نخواهد داشت ، و بیش از دیگر عرصه ها از خیل پر شماری که در هر دو سوی تند روی و کند روی جای دارند ، مورد کینه و خشم قرار خواهد گرفت.

در این عرصه ها ، اگر برای نمونه آبی یا قرمز نباشی ، اصلن داخل آدم به شمار نمی یایی !

همین گونه در سیاست این سرزمین هم یا باید اپوزیسیون و انقلابی و مبارز و برانداز باشی و یا پوزیسیون و محافظه کار و دگرگون ستیز و اصلاح گریز !!

در دو عرصه ی دیگر هم اوضاع خیلی دیگرگون نیست و شاید از آن دو شدیدتر و پر رنگ تر باشد !!!

از این روست که من - که دوست دارم به تمرین و ممارست در گام برداشتن بر میان بام بپردازم - از این چهار عرصه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » فراوان گریزانم. و نخستین ( سیاست ) و واپسین ( ورزش ) را برای اندیشیدن و نوشتن خود - دست کم در این سرزمین - به ویژه « فرومایه » و « کم بها » می دانم. درست برخلاف « روان پزشکی ، روان شناسی ، هنر ، ادبیات ، سینما ، محیط زیست ، میراث فرهنگی ، .... و طنز و مزاح ».

امید فراوان دارم که آموزگار ساده ی اجتماع در پهنه ی « دانش ، بهداشت ، سلامت » و اگر شایسته اش باشم ، « تاریخ ، فرهنگ و هنر » باشم و روان پزشکی در خدمت مردمان سرزمینم و اگر خداوند بخواهد ، دیگر سرزمین های پارسی زبان. نه خواسته ی بیش از این می جویم و نه اصولن توان بیش از این در چنته دارم.

چهار عرصه ی مستعد تند روی و  تعصب ورزی در دو سو - « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » - را به دلبستگاه و شیفتگان آن وانهاده ام. بسیاری ، از هر دو دو سوی جبهه ی  افراط و تفریط ، مرا به سبب ننوشتن از این چهار عرصه فرو می دارند و فحش می دهند که چرا از اندیشه ها ، خواسته ها و آرزوهای آن ها چیزی نمی نویسم. چنین فرو داشته ( تحقیر ) شدن و دشنام شنیدنی برای من از ورود به آن چهار حوزه ی دوسوگرا ، آسان تر است.

من از این چهار حوزه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » معاف و معذورم.

اما آن چه در حوزه ی اندیشه برای من مایه ی شگفتی ست ، رسالتی ست که برخی روشنفکران سه حوزه ی نخست و گاه حتا ادبیات بر دوش خود احساس می کنند و آغاز به « معنویت ستیزی » و « دین زدایی » پیدا و پنهان در اجتماع می نمایند.

هم اکنون که هنوز بسیاری به معنویت و باورهای معنوی و مذهبی گرایش دارند ، صفحات حوادث روزنامه های واقعیت گرای مان چنین تیره و رنج آور است؛ به راستی اگر معنویت و باورهای معنوی و مذهبی به تمامی از دست برود ، این اجتماع از سنت بریده و از مدرنیته مانده ی سرشار از بخل و بغض را کدامین افسار و مهار خواهد بود ؟!؟

واقعیت نمایانی ست که نزدیک به یکصد سال است که در سرزمین ما این که فردی دانش آموخته به ناگاه رو به « سیاست ، فلسفه و دین » آورد ، و در هر سه ی این حوزه ها به نظریه پردازی بپردازد ، رویکردی شایع بوده است. شگفت این که بسیاری به این « دانای کل » و « علامه ی دهر » شدن نیز بسنده ننموده و بی درنگ و با درنگ درفش خداگریزی و معنویت ستیزی بر دوش خویش نهاده ، و این را به ظاهر رسالت و مسئولیت و به واقع ، ژست پر هیاهو و شیک خود برگزیده اند. آری ، « انکار خدا » برای شماری پر رنگ و برجسته ترین ژست و نقاب « روشنفکری » بوده و هست !!!!

 

معنویت درمانی

 

در حالی که روشن گران واقعی و پیشروی اجتماع ما هیچ کدام « معنویت ستیزی » و « دین زدایی » را رسالت و مسئولیت اجتماعی خویش نیافته اند. امروزه که « اختلال و بحران هویت » آشکارا شایع ترین بیماری اجتماع ماست و این بحران اگر در عرصه ی « هویت معنوی » از پهنه ی « هویت ملی » پر رنگ تر نباشد ، کم رنگ تر هم نیست ، باید در گام برداشتن و کوشش های اجتماعی خویش درنگ و دقت فراوان داشته باشیم و گرنه اگر از روی احساسات سرکش و شیدامدارانه خواسته ها ، گرایش ها و آرزوهای مان را برگزینیم ، چه بسا خود و شماری را به کژ راهه و ناکجا آباد بریم.

بپذیریم که

دوران  « دانای کل » و « علامه ی دهر » شدن سده هاست که سپری شده است ،

و نیز بپذیریم که

معنویت ستیزی و دین زدایی به فرجامی نیک نمی انجامد ؛

حتا اگر فراگیری ( اپیدمی ) بیماری روان پزشکی ای « اختلال ( بحران ) هویت » پیش روی مان نباشد.

در این باره بیش تر خواهم نوشت که « معنویت » و « عقلانیت ( خرد ورزی و دانش باوری ) » نوشداروی اجتماع حیران و سرگردان ماست.

بر بالای سر نسخه ی طبابت خود ، جمله ای از خود نگاشته و چاپ کرده ام :

« در پرتو راستی ، مهر و خرد ، شادی و آرامش دور از دسترس نیست ».

بدین جمله به گونه ای ژرف باور داشته و دارم ...... 

 

معنویت درمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:13  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

« رقابت » در ایران به « ستیز » تبدیل شده است؛

جلوه های این دگرگونی را در همه جا عریان و نمایان به آسانی می توان تماشا نمود.

از کشمکش زباله جمع کن های نیمه ی شب تا اهالی موسیقی و سینما ، از نویسندگان ادبیات تا روزنامه نگاران ، از رستوران گردان ها تا درمان گران ، همه و همه با هم می ستیزند و پیدا و پنهان به جنگ و جدال می پردازند.

در هر صنف ، مافیایی پدید آمده که بر درآمدها و سودها می نگرد و قدرت خود را به رخ می کشد.

« حسادت » که عنصری طبیعی در رقابت بوده ، جای خود را به « بخل » و « کینه » بخشیده است.

با تیز بینی و ژرف نگری ، می توان « بخل فراگیر ( اپیدمیک ) » را در شمار فراوانی از ایرانیان عیان و عریان دید و افسوس خورد !

این گواه نمایان سقوط اخلاقی - معنوی اجتماع پر آفت و گزند ماست.

اگر زمانی « صمد آقا » ی پرویز صیاد به شهر می آمد و با حسرت به داخل چلوکبابی می نگریست و شورمندانه افراد در حال خوردن را به « دو لپی » خوردن تشویق می نمود ، این روزها مردمان از به زمین خوردن همتاهای شان حال می کنند و کلی دل شان خنک می شود !!

این نمای اجتماع رو به فقر و تباهی مردمان شکست خورده است؛ در اجتماع فقیر همواره ارزش های اخلاقی - معنوی انسان ها از دست می روند. در چنین اجتماعی ، شکست خوردگان همتاهای شان را پیروز و کامیاب نمی خواهند؛ « پدران » به « پسر کشی » چنگال آلوده می سازند و « پسران » در اشتیاق فرصتی برای « پدر کشی » ساعت ها و روزها را می شمارند !!! 

هنوز هیچ کس فیلم « شیرین » کیارستمی را در ایران ندیده که مجلس جشن و پای کوبی در ذبح روشن فکرانه ی او بر پا می شود. بسیاری هیچ یک از آثار دکتر محمد صنعتی و دکتر حسن عشایری و آرای ارزشمند و قابل تامل آن ها را نخوانده اند ، اما از آن جا که این دو درآمدی فراتر از روشن فکران معمول دارند ، آن ها را نادیده گرفته و انکار می کنند.

افسوس که این گونه کردار ناپسندی تنها از سوی جوانان بیست یا سی ساله دچار احساس شکست خوردگی به چشم نمی آید ، بلکه برخی از میان سالان در آستانه ی سالمندی هم نام و عنوان خود بدین کردار آلوده می سازند و جوانان « تا اندازه ای » پیروز و کامیاب را به مسلخ نیستی و نابودی می کشانند.

در این فضای آلوده به حسادت تا اندازه ی بخل و کینه چه دگرگونی سترگ علمی - فرهنگی رخ خواهد نمود ؟!؟   

سال هاست که « نقد اثر » در ایران ، در عمل به « نفی پدید آورنده » انجامیده شده است........ 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:12  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

به باور من ، بیش از هر چیز از سفر تنگه واشی ، آب سرد آن در ذهن به یادگار می نشیند؛ آب سردی که در بیش از نیمی از سفر همراه پاهای شماست. زیبایی های منطقه البته کم مانند است.

همراه با دوستان به پیش می رفتیم که دخترکی هفده - هجده ساله را دیدیم که بر زمین افتاده بود و دخترکی دیگر نگران کنارش ایستاده بود. دو نفر از اراذل و اوباش دچار اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) شناخته شده از نسل دهه شصتی ها هم کنار آن دو مشغول به لودگی و لوندی بودند.

دانستیم که دخترک حال و روز خوشی ندارد.

همراه با همسرم ، دکتر بهروان ، خانم کرلو و خانم جمشیدی به سویش شتافتیم.

دخترک با پافشاری بی دلیل دوستان ، با وجود عفونت تنفسی به نسبت شدید به تنگه واشی آمده بود. ارتفاع منطقه ، آب سرد کوهسار ، نخوردن صبحانه ، ریه های پوشیده از خلط ، و از دست رفتن آب بدن به حالتی اورژانسی انجامیده بود که توانی برای ایستادن هم برای او باقی نگذاشته بود ، تا چه رسد به پیش رفتن.

به دخترک آب میوه ی رقیق نوشاندیم اما استفراغ مانع کارآیی آن شد.

ماموران پاسداشت حجاب اسلامی در کوهستان سر رسیدند. من و دکتر بهروان مشکل حاد دخترک را به آن ها یادآور شدیم؛ جناب ستاره بر دوش گفت که این مسئله به تیم امدادی هلال احمر مربوط می شود و ما را نسبت به هر گونه لمس دخترک نگون بخت هشدار داد.

دوستان و شاگردان به ایشان خاطرنشان نمودند که من پزشک هستم.

ایشان به ما لطف نموده ، راهنمایی فرمودند که : « پزشک فقط در مطب و درمانگاه محرم است ، نه در بیابان و خیابان ! خود دختر باید برخیزد و تا پای چادر هلال احمر ولو افتان و خیزان برود تا درمان شود !! »

آن هنگام نیک دانستم که چرا در همان شب نخست زلزله ی بم ، چندین هزار زن و کودک بی چاره و نگون بخت ، فقط و فقط به دلیل اهمال مسئولان در شناسایی و ارزیابی ابعاد زلزله و اعزام اورژانسی امدادگران و ابزار لازم ، از سرما یخ زدند !!!

درخواست نمودیم که با بی سیم لطف نمایند و درخواست کنند که مامور موتورسوار به آن جا بیاید و دخترک را با خود به چادر هلال احمر - شیر و خورشید سرخ سابق - ببرد که ایشان بار دیگر ما را بدین نکته هشیار ساختند که : « بر فرض که مامور با موتورسیکلت بیاید ، باید مردی محرم دختر این جا وجود داشته باشد که مانع برخورد غیر شرعی بدن دختر با بدن درجه دار جوان شود » !!!!

دکتر بهروان  از فرنگ بازگشته ، دهانش از شگفتی باز مانده بود.

گفتیم که ای بزرگوار ، اگر پدر ، برادر ، عمو یا دایی ای کنار این دو دختر بود ، که ما دخالت نمی کردیم. غیرت و شور و مردانگی اسلامی شما چه گونه می تواند بر زمین و مدهوش افتادن این دختر و مزاحمت اراذل را تاب بیاورد ؟!؟

بالاخره راضی شان کردیم که با بی سیم یکی از ماموران موتورسوار را فراخواند تا با قرار دادن پتو و کوله پشتی ای ما بین دخترک و راننده ی موتورسیکلت ، بیمار نگون بخت به چادر هلال احمر رسانده شود !!!!

مامور آمد؛ حال و روز اورژانسی و خراب دخترک را که دید - مشروط بر آن که من به عنوان پزشک رسما مسئولیت قانونی و شرعی رساندن دخترک بیمار و خواهرش را با موتور به چادر هلال احمر بر دوش بگیرم - پذیرفت که آن دو را بر ترک موتور خود بنشاند. مسئولیت و مظلمه ی احتمالی شرعی را بر دوش گرفتم و واسطه ی دنیای الهی و مادی و پروردگار و آدمی شدم تا دخترک دچار شوک و رو به اغما از خطر مرگ به بهای ناچیز رهایی یابد.

بیمار و همراه به واسطه ی مهر ، درک و شعور ارزنده ی درجه دار برومند میهن مان راهی چادر هلال احمر شد.

به بالای آبشار تنگه واشی شتافتیم و چشم انداز زیبا و کم مانند آن - دست کم در ایران زمین خشک و کویری مان - را دیدیم و لذت بردیم.فقر لذت و خوشی مردمان با فریاد و هیاهو در تنگه ی زیبای تنگه واشی تا اندازه ای جبران می شود.

سفرهای یک روزه و چند روزه را بسیاری از هم میهنان مان ، به نیکی و درستی - بسیار پیش از روان پزشکان و روان شناسان گاه پر ادعا ، متفرعن و فخر فروش - برای خود به عنوان درمانی سودمند و اثربخش پیدا کرده اند. این سفرها به خوبی آدمی را از بار تنش ها و نا آسودگی ها رهایی می بخشد و شور روانی و شارژ مغزی لازم را برای هفته ها پدید می آورد.

 

تنگه واشی

 

ایران گردی ، در این هنگامه ی همه گیری ( اپیدمی ) « اختلال بحران هویت » درمانی سودمند و اثرگذار است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:50  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

چند هفته ای ست که دیگر حال و حوصله ی برگزاری کلاس در بامداد آدینه را ندارم و با خود قرار گذاشته ام که دست کم تا پیش از آذر ماه به گردش و سفر های ولو یک روزه بپردازم.

دیروز با گروهی از شاگردان و برخی دوستان به دیدار یک روزه ی تنگه واشی رفتیم. مدت هاست که می خواستم به گردش های یک روزه و سه روزه در میهن مان بپردازم.

ایران گردی ، عادت نیکی ست که در دوره ی پیش از انقلاب اسلامی ، به همت سازمان  « جهانگردی و جلب سیاحان » بنیان نهاده شد تا مردمان هم چون سعدی به گردش و آموختن بپردازند و هم چون حافظ رند شیراز نشین و بادیه گریز نباشند.

هتل ها و مهمانخانه های سازمان جهانگردی و جلب سیاحان از شهر های بزرگ هم چون اصفهان ، شیراز ، تبریز ، تا گلپایگان ، خوانسار ، نایین ، رفسنجان و کرمان و .............. به درستی بنا نهاده شد تا شهرهای درجه ی دو و سه ی کشور و روستاها و واحه های پیرامون آن ها از گذر سفر هم میهنان شناخته شده و رونق یابد.

درباره ی کار بزرگ این سازمان که زیرمجموعه ی وزارت فرهنگ و هنر بوده و احتمالن امروزه به مجموعه ی سازمان میراث فرهنگی سپرده شده است ، باید در هنگام دیگری مفصل بپردازم تا حق مطلب درست و به جا ادا شود.

ایران گردی ، عادت خوبی ست که هویت هم میهنان را استواری می بخشد و آنان را در پاسداشت میهن انگیزه و اراده می بخشد. ایران گردی ، به جای لاابالی گری اجتماعی ، « هویت ملی » می نشاند؛ بگذریم که نادان های متعصب میهن مان ، استواری و نیرومندی « هویت ملی ایرانیان » را « دین برانداز و مذهب زدا » می دانند و می شناسانند !

سریال تلویزیونی « سفرهای هامی و کامی » یکی از نمونه های درخشان کارهایی ست که در تاریخ رادیو و تلویزیون ایران برای آفریدن هویت ملی و وحدت اقوام گوناگون ایران زمین ساخته و به نمایش سپرده شد. افسوس که این سریال پرورش مدارانه و آموزش دهن دهنده ، پس از انقلاب اسلامی مورد خشم ، فراموشی و انکار قرار گرفت تا جنبه های مثبت آن به آسانی از دست برود !!

به تنگه واشی رفتیم تا این سفر یک روزه هم مانند سفر تایلند - که هفت ، هشت نوشته از سفرنامه اش : « سفر به مرز ممنوعه ، سرزمین روسپیان رو سپید » باقی مانده است - برای من پژوهشکده ای برای شناخت واقعیت های ذهنی - رفتاری ایرانیان امروز شود.

 

این نوشته ادامه دارد ..................   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:54  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

گهگاه اس ام اس های جالب و در خور توجهی به گوشی همراه آدم فرود می آید و می نشیند.

همه گاه جوک و طنز و شوخی نیست؛ گاه بیانگر تراژدی ای انسانی ست ، اما نیک به دل می نشیند.

چند روز پیش یکی از شاگردان نیک سرشتم sms زیبایی برایم فرستاد که مرا در هنگام پیاده روی روزانه ام به خود واداشت. پیش خود چنین اندیشیدم که آن را در وبلاگ هایم درج نمایم:

«  چه کسی می گوید که گرانی این جاست ؟

  دوره ی ارزانی ست ؛

  چه شرافت ارزان ،

  تن عریان ارزان ،

  و دروغ از همه چیز ارزان تر ،

  آبرو قیمت یک تکه ی نان ؛

  و چه تخفیف بزرگی خورده ست ،

 قیمت هر انسان ! »

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 20:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

بی ثبات بر مرز نوروز و سایکوز

آشنایی با شخصیت مرزی – آشوبناک  ( بوردرلاین ) : بخش نخست

دکتر بهنام اوحدی

روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

یکی از بحث بر انگیز و چالش ساز ترین اختلالات روان پزشکی ، بی گمان اختلال شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) است که به ویژه در حوزه ی روان درمانی جایگاهی ویژه داشته و دارد.

در همه ی جوامع جهان – از پیش رفته تا در حال رشد – این اختلال در هر دو جنبه ی فردی و اجتماعی ، معضلی بزرگ و زیان بار بوده و هست.

 اختلال شخصيت مرزي را از آن رو « مرزی » نامیده اند که بیماران مبتلا به آن را در مرز روان نژندی ( نوروز ) و روان پریشی ( سایکوز ) می دانند. این اختلال را « منش روان پريشانه ( سایکوتیک ) » ، « شخصيت نصفه نيمه » و « اسكيزوفرني گذرا » نيز نام نهاده اند ، اما شاید برای ما ایرانیان بهترین و گویاترین واژه ی بیانگر اختلال شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) همانا همان واژه ی « خفن » باشد. شخصيتي كه ثابت‌ترين ويژگي‌اش همانا « بی ثباتی عاطفی ، خلقی ، رفتاری ، روابط بین فردی » ، و نیز ماجراجویی ، رفتار تکانشی و بی اندیشه ، و مشکل در ارتباط برقرار نمودن با عینیت و خودانگاره ( SELF IMAGE ) شان است.

هر چند شیوع واقعی این اختلال کاملا مشخص نیست اما به نظر می رسد بر خلاف نخستین گمان در زنان دو برابر مردان باشد. اختلالاتی چون اختلال افسردگی شدید ، اختلال مصرف الکل و سوءمصرف دیگر مواد ( مخدر و محرک ) در سابقه ی بستگان درجه نخست این بیماران شایع تر است.

این بیماران تقریبا همیشه در بحران به نظر می رسند. چرخش های پر شتاب خلقی ( MOOD SWING ) در اینان شایع است. یعنی یک لحظه شاد و خوش و سرحال ، یک لحظه ستیزه جو و پرخاشگر ، و لحظه ی دیگر کاملا بدون احساس هستند. این چیزی ست که خانواده ، دوستان ، بستگان و دیگر افراد پیرامون فرد مبتلا را دچار سرگردانی و بلا تکلیفی می نماید. بر این پایه ، بسیاری از روان پزشکان این اختلال را گونه ای از « پیوستار خلق دو قطبی » و « اختلال خلقی دو قطبی نرم » در نظر می گیرند و از دسته داروهای تثبیت گر خلق در کنار روان درمانی سود می جویند.

این اختلال می تواند بسیار شبیه به اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) جلوه کند ، اما به ویژه در رابطه با ستیزه جویی ، پرخاش گری ، بی ثباتی ، کردار تکانشی و احساس پوچی از شخصیت نمایشگر پر رنگ تر است. اگر سرشت و منش فرد دارای ویژگی های پر رنگ و یا اختلال شخصیتی نمایشگر ( هیستریونیک ) آن گونه است که همواره با دست پس بزند و با پا پیش بکشد ، فرد دارای ویژگی های شخصیتی پر رنگ و یا مختل مرزی ( بوردرلاین ) بنا بر حال لحظه ای بی ثبات خود به ناگاه با دست و یا پا پیش می کشد و به ناگاه با یکی از آن دو پس می زند !

در بیماران دچار اختلال شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) ، حملات کوتاه مدت روان پریشانه ( دوره های میکروسایکوتیک ) شایع است ، اما حملات تمام عیار روان پریشی ( سایکوز ) های ماژور و جنون مداوم دیده نمی شود. بیشتر کردارهای غیر منطقی این بیماران در همین حملات رخ می دهد ، هر چند به طور کلی رفتار این بیماران بسیار غیر قابل پیش بینی ست و از همین رو آن ها تقریبا هیچ گاه به آن اندازه توانایی و کارآیی که پتانسیل آن در سرشت شان است ، دست نمی یابند.

دردناک بودن ذاتی زندگی آن ها در خودزنی های مکرر آن ها مشهود است که شمار و شدت آن ها در بیماران گوناگون متفاوت است. این بیماران برای جلب کمک دیگران ، ابراز خشم و یا کرخت نمودن خود در برابر حالات عاطفی سنگین و سخت شان ممکن است به اشکال گوناگون - از جمله زدن رگ دست - خودزنی کنند.

احساس وابستگي و ستیزه جویی همزمان آن ها نسبت به دیگران باعث می شود تا روابط بین فردی آن ها ، آشفته و به هم ریخته باشد. اینان به ویژه پس از سرخوردگی از دوستان و اطرافیان خود بسیار خشمگین و پرخاشگر می شوند اما از آن جا که توانایی تحمل تنهايي را ندارند ، از این رو به جست و جوي مكرر بر اي ايجاد رابطه‌هاي گوناگون دوستانه  و حتا لاابالي گرايانه دست می زنند؛ ولو این رابطه ها براي او کاملا ارضا كننده نباشند. این گونه است که آن  فرزند استاد دانشگاه که دچار اختلال شخصیت بوردرلاین است ، آهسته اما پیوسته شان و جایگاه اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی دوستان و یارانش افت می کند تا در آغاز دهه ی چهارم عمر همدم و همنشین فرومایه ترین فرومایگان باشد. چرا که تا دیروز فلان دوست از نظر او بهترین و نازنین ترین آدم روی زمین بوده ، اما به ناگاه و به دلایل واهی ناگهان و به یکباره پست ترین و پلید ترین موجود در کل هستی شده است !

اینان اغلب از احساس مزمن پوچی و بی حوصلگی و نداشتن « هویتی یکپارچه و هماهنگ » شکایت دارند و دچار ابهام در هویت ( IDENTITY DIFFUSION ) هستند. هویتی که به طور طبیعی در پایان دوره ی نوجوانی و جوانی و آغاز بزرگ سالی به دست آمده و چیره می شود.

هراس، اضطراب ، دودلي فراگير ، روابط بين فردي بي ثبات و رفتار جنسي آشوب ناك از ويژگي‌هاي اصلي اين اختلال است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:34  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

در میان ما ایرانیان دانش ستیز ، اندیشه گریز و کتاب نخوان ، دگرگونی های بزرگ اجتماعی و فرهنگی اغلب از شیوه های دیگری جز کتاب سرچشمه گرفته است؛ این در حالی ست که بیشترین ممیزی و سخت گیری درباره ی انتشار کتاب انجام می شود. و پس از آن ، درباره ی روزنامه ها و مجلات.

هر چند باید اذعان نمود که روزنامه ها و مجلات در ایران به طور نسبی با پذیرش رو به رو شده و می شوند ، اما هم اکنون این دو - و به ویژه مجلات روشنفکر مآبانه چندان فرهنگ ساز و دگرگونی آفرین نیستند.

ارتباط روشنفکران و شبه روشنفکران زنده با توده ی اجتماع به گونه ای ژرف و جدی گسسته شده است؛ تا آن جا که نقش آن ها در پدید آوردن دگرگونی های بنیادین فرهنگی - اجتماعی به کمترین اندازه ی ممکن از پس از انقلاب مشروطه تا کنون رسیده است. احزاب سیاسی نیز نقش شان به کمترین اندازه ی ممکن در سال های پس از دهه ی هفتاد رسیده است و همه ی حزب ها و گروه های سیاسی با کمترین پذیرش و اعتماد از سوی توده ی اجتماع رو به رو هستند.

امروزه دگرگونی های ژرف و سترگ فرهنگی - اجتماعی از سرچشمه های زیر زمینی دیگری جز کانون ها و انجمن های فرهنگی - اجتماعی رخ می دهند.

 

نقش بنیادین موسیقی زیرزمینی در ایران زمین

 

این نوشته ادامه دارد ............  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پزشک دروغین برنامه به ظاهر مستند - بهداشتی « مد شده » شبکه سه سیما

چند ماه پیش دو برنامه از شبکه ی سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران با عنوان « مد شده » به نمایش در آمد که به روند به شدت رو به افزایش نگهداری حیوانات خانگی - و به ویژه سگ های آپارتمانی - در ایران با دلایل به ظاهر علمی - بهداشتی - روان شناختی تاخت.

این برنامه چندین بار از شبکه ی سوم سیما به نمایش در آمد و در یک مورد اعلام شده - که در صفحه ی حوادث روزنامه ی اعتماد ملی هم خبرش منتشر شد - به خودکشی دختری انجامید که همسایگان وحشت زده شان خواستار اخراج سگ او از چهار دیواری اختیاری خانواده ی دختر شده بودند !

هنگام برگزاری کارگاه تخصصی « درمان اختلالات اعصاب و روان با سود جستن از حیوانات دست آموز خانگی » که دو ماه پیش همراه با شماری از استادان هیئت علمی دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران آن را ارائه نمودم ، از استادان دامپزشکی دانشگاه تهران شنیدم که آقایی که خودش را در آن برنامه « پزشک متخصص بیماری های عفونی » معرفی و نسبت به احتمال رخ دادن بیماری های مشترک سگ و انسان هشدارهای آن چنانی داده است ، « تعمیر کار شوفاژ در خیابان .... تهران » بوده است و با شکایت برخی استادان دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران و هم چنین انجمن حمایت از حیوانات ایران و نیز نظام پزشکی جمهوری اسلامی پرونده ای در دادگستری تهران برای این « متخصص درمان شوفاژ و بهداشت آب گرم » گشوده شده است.

آیا این گونه کردار و رویکرد در آگاه سازی و اطلاع رسانی ، شایسته ی صدا و سیما که قرار بود « دانشگاهی ملی و سراسری » باشد ، هست ؟!؟

 

و خداوند ( نه شیطان ) سگ را آفرید که نگاهبان و یار وفادار آدمی باشد

 

   برای آگاهی بیشتر از این داستان و نیز حذف گزینشی و سلیقه ای سخنان دامپزشک شرکت کننده در این برنامه می توانید به  نشانی اینرتنی « صدای دامپزشکی ایران » :  http://iranvov.blogfa.com/cat-4.aspx  مراجعه نمایید.

این در حالی ست که در فرهنگ ایران باستان - درست برخلاف فرهنگ عرب های بادیه نشین نا برخوردار از آب - سگ جایگاهی سترگ و والا داشته است. مجسمه ی سگ هخامنشی در موزه ی ایران باستان ، یادگاری از آن دوران درخشان مهر مدارانه است. 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:59  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 




به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی

 

 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست

 

هر ذره ز خاک کی قبادی و جمی ست

 

احوال جهان و اصل این عمر که هست

 

خوابی و خیالی و فریبی و دمی ست.

 

( خیام )

 

 

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه کامیاب و  آسوده می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان این روزها نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم و هم آغوشی و هم بستری – این زیبا و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را « خاک تو سری » و نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه در کردار آن چنان اصرار و تکرار می جوییم که بدان وابسته و معتاد شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم.

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده است و دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی – لذت و عیش و خوشی و شادی – خو جسته اند. راز چشم پوشی دانش وران و اندیش مندان را شاید باید در این سروده دانست :

« باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فراتر باشد »

 

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش ( ختنه ) سوران همراه است اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست ؛ مگر اندکی ، از تکفیر شده ای چون خیام ، حافظ ، مولانا ، ایرج میرزا ، صادق هدایت ، جمال زاده ، فرو غ فرخ زاد و .........

« به کجا چنین شتابان ؟ »

گورستان برای مان آرام کده و آرام گاه است. و چه بسیار برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است. شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این پایان گاه است. ما یگانه ملتی هستیم که این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایش گر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی ها مان بر پا می داریم و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم.

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه – « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند ! این همه پاس داشت شور مرگ و اشتیاق نابودی به جای شور زندگی و زیست مایه از کجا سرچشمه گرفته است ؟!؟

« به کجا چنین شتابان ؟ »

و این همان پرسشی ست که مهتاب شبی دلکش و گیرا بر بلندای بختیاری و زاگرس – درست بالا دست تالاب چغاخور – من و یاری خوش اندیش و نیکو نهاد ، داریوش نیک بخت ، را به چالش کشید و هفت سالی ست که گریبان ذهن من و او را رها نکرده است؛ گرچه هر بار پایان چالش در تلخند های مان بر هنر آفرینی ها ی ماندگار و طنز فخیم « دایی جان ناپلئون » و « سوته دلان » ، یا واژگان جادویی و جاودان « علویه خانم » گم شد و شور زندگانی زود گذر برگزیده.

پرداختن به این مبحث بنیادین و راهبردی خود فرصتی ویژه و فراغتی فراخ می خواهد اما پذیرفته ام تا نوشتاری از نگاه و اندیشه ی خود فراهم آورم پس اکنون چکیده ای کوتاه از آن چالش را ماندگار می سازم ، باشد نگرشی نوین به ژرفای چیستی و چرایی « مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » پدید آورد.

 

به ریشه های اندوه گزینی ، غم ستایی و مویه پروری ما ایرانیان از دیدگاه های گوناگون می توان نگریست. رویکرد های تاریخی ، سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، اقلیمی و روان شناختی از جمله ی این دیدگاه ها هستند. اما آمیختن و سرشتن این نگرش ها با یکدیگر کاری ساده و آسان نیست.

از این رو برای به چنگ آوردن دیدگاهی همه سویه و جامع نگر ، جدا ساختن این دلایل تاریخی و دیر پا و نگریستن به چگونگی چینش آن ها در کنار یکدیگر ضرورت دارد.

 

فرو داشته شدن ( تحقیر ) مداوم و مکرر تاریخی ما ایرانیان از سوی بیگانه گان و خودکامه گان

 

یکی از مهم ترین دلایل چیرگی اندوه و غم بر اجتماع سوگوار ایرانیان ، فرو دست و فرو مایه داشته شدن ( تحقیر ) مکرر و مداوم این مردمان است.

تحقیری که در پی « تجاوز » های پیاپی پدید آمده است. تجاوزی که تنها دامان مرز و میهن را لکه دار و آلوده ننموده و گریبان و میان دختر و پسر و زن و مرد فرو کوفته و به زیر کشیده را نیز جسته است.

در این میان ، جنگ های پر شمار هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان بی اثر نبوده اند ، اما فرو داشته شدن ( تحقیر ) سترگ بنیادین از دو یورش عرب و مغول پدید آمد. چه در شکست های پیشین ، امپراتوری بزرگ شاهنشاهان ایران در ستیز با امپراتوری های پر آوازه ، نامدار و نیرومند گیتی – یونان و روم – ناکام مانده و به کنار افکنده شده بودند. عرب و مغول ، نه تنها از امپراتوری ، که از تمدن نیز بی بهره و نابرخوردار بودند. حتا چیرگی و پیروزی بر این دو قوم عشیره ای بادیه نشین و بیابان گرد به دور افتاده از گاهواره ی آفرینش نیز برای ایرانیان غرور و افتخاری همراه نداشت ، تا چه رسد به شکست و اشغال آب و خاک نیاکان نیکو نهاد.

عرب با وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری آمد اما شعار ، شعور و اشاعه نیافت. سخن سوی گزاف گذاشت و ادعا در عمل اخته شد.

ایرانی بیگانه با زبان و واژگان تازی ، « عجم ( گنگ ) » خوانده شد تا در سایه ی پرداخت جزیه و پیش کش اشغال ، « موالی ( مالیات دهنده ) » نام و نشان ستاند و جایگاهی نه برادر و برابر ، که فروتر از اسب و اشتر بادیه نشین یورش به کام و فیروز سودا یابد.

در پی این یورش ، تنها تاج و تخت و فرش تیسفون ، و آیینه و ایوان مدائن به تاراج نرفت ؛ فرهنگ و هویت ملی مان نیز در آتش کتاب سوزی و کتاب خانه افروزی دود شد و گم شد و با غبار رفت. این فرومایگی و تحقیر سخت بر نهاد خودآگاه و روان نا خودآگاه گران آمد. جشن های هر ماهه به سوگ  نشست و دخترکان و پسرکان به کنیزی و غلامی برده شدند. زنان غنیمت های جنگی بودند و مردان به کارهای پست و فرومایه وادار شدند. فرو گزاردن آیین و پیوستن به دین از گرد راه رسیده ، یگانه امید برای برخورداری از اندک حقوق و کرامات انسانی شد ؛ اما این نیز آن چنان که باید و شاید گره گشا نشد تا فرجام کار و سرنوشت در خلیفه کشی  جسته شود.

ایرانیان بارها به شورش دست یازیدند بلکه گره از کار و فرجام شان گشوده شود که نشد. هر بار شورش با خیانت خودی فرو نشانده شد تا ابومسلم را آن اندازه هویت و باور به خود ( عزت نفس ) نماند تا پس از به زیر کشیدن خلیفه ی بغداد از خراسان ، خود یا دیگر پارسی را بر تخت خلافت نهد. و جز تحقیر و فرو داشته شدنی سترگ کدامین دلیل به چنان « گریز از آزادی و اختیار » می انجامد ؟!؟

یگانه دستاورد پیروزی و چیرگی سردار دلاور ایرانی ، رسیدن تخت و جام و حرم از بنی امیه به بنی عباس شد تا با یاری شغاد وار افشین خیانت پیشه دست و پا یکایک از ببر سرخ گون بذ و کلیبر بریده شود و مهره از گردن او بر بلندای دار کنده !

مرد آویژ در واپسین گام بغداد نگرفت و جشن رویایی و شکوه مند سده اش در پای آتشگاه و کوه پایه های اسپهان و ساحل خاطره انگیز زنده رود ، نیز شورمایه ی زندگی نوین نشد و بغداد به ستم و تحقیر و جور و جفا و فرو کشدن و فرومایه نگاه داشتن ایران و ایرانی ادامه داد.

از مثله بر دار کشیده شدن بابک « خرم دین » و  تجاوز وحشیانه و ددمنشانه ی خلیفه ی عباسی – المعتصم بالله – به دخترک بی نوای بابک ، تا خیزش یعقوب لیث صفار ، ایرانی را چون گذشته نوایی جز ناله و آه و سوگ و اندوه نماند. « فرهنگ و هویت ملی » یگانه از دست رفته نبود ؛ « آزادی فردی » و « امنیت فردا » نیز به تاراج رفتند. رویگر زاده ی دلاور سیستانی ، میهن از چنگ خون آلود عرب ستاند و مسلمانی را از بردگی تازیان برای سده ها جدا نمود. اما دیگر نایی برای برپایی جشن های شادمان ساز ماهیانه ی ملی نمانده بود. « انگیزش » و « روان » لازم برای پاس داشتن زندگی از دست رفته ، بلکه مرده بود. « فرومایگی » و « تهی میهنی » میراث مان شد؛ از نطفه ای به نطفه ی دیگر ، تیره به تیره ، پشت به پشت.

سوگ واری ، ماتم پروری و اندوه پرستی در ژرفای نهاد نا خودآگاه و نیمه خود آگاه مان نشست و استوار گشت.

کوخ نشین دلاور لیث نیز کاخ بغداد به زیر نکشید و کهتری و فرومایگی و « رنج تحقیر » ادامه یافت ؛ تا آن اندازه که رنج تحقیر به تقدیس تحقیر بینجامد که انجامید !

اما این واپسین ستم و تحقیر نبود. تجاوزی دیگر چون گردبادی ویران گر و توفانی دهشت ناک از راه رسید : مصیبت مرگ افکن مغول.

تجاوز به دخترکان و پسرکان و زن و مرد تکرار شد. بیشتر و پیگیر تر. چپاول و به آتش افکندن و به خاکستر و خون نشاندن نیز. مردانگی فرو نشانده شد.

تحقیر تقدیس شده  ی پیشین بنیانی برای پذیرش فرو مایگی و تحقیری دوباره شد. تحقیری گسترده و سترگ. این بار از وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری نیز خبری نبود. شعاری جز وحشی گری در میان نبود که به نیش شمشیر از شعور باز بماند. اندوه و فرومایگی پایدار گشته در نهاد ناخودآگاه و نیمه خودآگاه ایرانیان ، با سوگ و هراس و دلهره ( اضطراب ) و افسردگی ذهن خودآگاه آنان همبسته و افزون شد.

دیگر از خیزش سرداران دلاور ایرانی نیز خبری نبود. و تحقیر و فرومایگی و تهی میهنی ( بی وطنی ) و سوگ و هراس و دلهره و اندوه ادامه یافت. « هراس از مرگ » فراگیر شد و « نبود امنیت » مکرر گشت. ترک و تاتار نیز تجاوز و کشتار و آتش در پیش گرفتند. تحقیر مقدس به تحقیر مکرر انجامید.

روان جمعی ایرانیان – نه فقط در نهاد ناخودآگاه ، که در ذهن خودآگاه – هم چون کهنه دملی دیر پا و چرکین هر بار گرفتار گندیدگی تاریخی شد تا حریر پوسیده و پاره به دست و دامان دراویش شیخ صفی اردبیلی افتاد. باختر دوره ی دانایی و روشن گری آغاز نمود و ایران و ایرانی به مرداب نادانی و گنداب  اسطوره پروری و خرافه پردازی پا نهاد. شاهان درویش پیشه ی صفوی به جای آن که شاهنشاهی بر بنیاد دانایی و اندیشه ی نیکو استوار دارند ، با ابلهی و کوته بینی ای وصف ناشدنی پایداری و ماندگاری خویش در گسترش نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه  جستند و تحقیر مقدس را بنیانی تازه تر و نیرومند تر بخشیدند و گسترش و فراگیری مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی را راهبرد بنیادین خود گزیدند. عیش و خوشی و شور و زندگی نقد زمینی و این جهانی همپایه و همسنگ بی مایه ترین و ناچیز ترین آفریده ها شد و نیاز غریزی به لذت و شادکامی و جنبش و پویش به آسمان و آن جهان نسیه داده شد. هر جا سخن از خوشی بر زبان رفت ، آتش دوزخ به یاد آورده شد و « لذت » همزاد « گناه » گشت.

گسترش مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی تنها به سود شاهان درویش پیشه ی پسر در پهلو و شراب به جام صفوی نبود. حجره چی ، کرباس چی ، طباخ چی و خدم و حشم تا نجار و معمار و خطاط و نقاش و کاشی کار و و معرق کار و مقرنس گر همه و همه از این خوان گسترده و هر روزه ی سوگ و گریه و ماتم و مویه سودی سرشار می بردند. پس اندوه و مرگ ، نه آرام که شتابان ، اندک « شور مایه ی زندگی » به جا مانده را زدود و اجتماع به ناگاه رنگ مرگ گرفت و سیاه شد.

سیاهی در پوشش ایرانیان نبود که اگر بود سیه جامه گان ابومسلم از این رو جدا و ممتاز نشده و بدان در تاریخ نام و نشان نمی یافتند. صفویه میهن را ماتم سرا و مشکی نمود. مکروه ترین رنگ نزد مسلمانان که برای شان یادآور ابو جهل و ابو لهب و ابو سفیان بود ، ویژگی پوشش ایرانیان شیعه مذهب شد تا کی به یاری خرد و آگاهی زدوده گردد. نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه فراوان شد تا بار گران آن سهمگین شود و سر از گردن شاهزادگان دراویش شاهدباز برباید.

شاه عابد ساده نهاد و نازک دل خود به دست خود دیهیم از سر برداشت و بر جمجمه ی بادیه نشینی دیگر نهاد و زنان و دختران خویش با دعا ، روانه و رهسپار زفاف در حرم سرای شاه افغان نمود تا در کنج عبادت عافیت جوید که نجست. تحقیری دیگر مکرر بر دوش تحقیر های همیشگی پیشین نشست. حقارت و فرومایگی میراث تاریخی مان شد و مردمان بزرگ ترین پایتخت آن هنگام گیتی ، نشان ماندگار مردارخواری پذیرفتند تا پس از نوشیدن آش کهنه چرم پا افزار ، طعم گس پاره گوشت آدمی را زیر دندان مزه مزه کنند. اصفهان نصف جهان ، آمادگاه سپاهیان امپراتوری ایران بار دیگر هم چون کشتار عرب و مغول و ترک و تاتار در خون نشست. و این بار به هنجاری تازه و نشانی نوین دست یافت: مرده خواری همه گیر.

 اگر تاتار برای ایرانی و اصفهانی برج و بارو و مناره از سر های بریده برافراشت ، سرداران و سربازان افغان پسر بچه های شاهان و شاهزادگان و درباریان صفوی را پس از تجاوز ، کنار کشته های گندیده و پوسیده به بند کشید تا بوی لاشه ی پدران آرامش بخش فرزندان آزار داده شده گردند. و این واپسین تحقیر جمعی ملی مان نبود. خیزش نادر شکوهی سترگ تر از یعقوب لیث ، بابک خرم دین ، مردآویژ و ابومسلم داشت. اما نادر با خیانت خودی - یاران و سرداران - در خواب کاردآجین شد و گنج های پنهان غنیمت آورده شده از هند به تاراج رفت و در شراب و شرمگاه و وافور هدر داده و نابود شد.

خان زند در شیراز سودای تمدن بزرگ داشت که دوام نیافت و خواجه ی خنثای خون خوار ، آن آزاردیده ی دگر آزار به جای شمشیر زن دلاور زند شکوه شاهی از آن خود ساخت و ولی عهد دلاور و بی باک را هم چون مردم کرمان چشم از حدقه بیرون کشید و برای تجاوز و آزار به قاطرچیان طویله و اصطبل سپرد تا درد و رنج تحقیر و تجاوز جمعی به ذهن ملت بار دیگر یادآور شود. فرومایگی این گونه هر بار استوار تر و نیرومند تر شد.

خواجه در پی فرو نشاندن آتش شهوت و دگر آزاری خود ، پس از شاه اسماعیل و نادر سراسر ایران در چنگ گرفت و یکپارچه نمود اما جانشینانی از خود باقی گذاشت تا عقب ماندگی آمیزشی و پرهیز گوارشی او را قضا نمایند و فرومایگی را با خودکامه گی جبران کنند. این گونه اجتماع همیشه سوگ وار ایرانیان مرگ و ماتم و مویه ستای آماده ی تحقیری دوباره شد.

روس آمد و دو گوش ایران از پیکر کند و بر کف خویش گرفت و با خود برد. روس رنسانس آزموده ، ایرانیان در تاریکی و تباهی و تیره روزی خفته را خفت داد. تحقیر بار دیگر مکرر شد. دو گوش سرزمین در دو جنگ ساده و آسان از دست رفت.جنگی که به جای قله های سر به آسمان کشیده شده ی اسماعیلیان ، از پشت پرده های حریر زربافت حرم سرا فرماندهی و راهبری می شد. ریش انبوه فتحعلی شاهی گر چه در حرم و بر سرسره برای به نوازش انگشت سیمین پیکران کفایت داشت ، اما در رزم گاه و میدان نبرد کاری از پیش نبرد.  

آن هنگام هم که دوره ی رنسانس و روشن گری و دانایی در این سرزمین با انقلاب مشروطه آغاز شد ، استبداد صغیر با پشتوانه و نیروی قزاقان روس آن را به توپ بست و تحقیر ملی بار دیگر از سوی خودی و نا خودی تکرار شد.

دوره ی روشن گری و تجدد با سقوط قاجار شتاب گرفت ، اما خود کامه گی رضا شاهی هر چند احساس امنیت اجتماعی و فرهنگ شادی خواهی را با خود به همراه آورد اما درد فرومایگی و تحقیر چاره نساخت و هراس و دلهره و تردید و تشویش را نیز به آن افزود.

ایران هنوز از هراس ها و دلهره های جنگ جهانی نخست آسوده نشده بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد و برای ایران نیز آشوب و تنش با خود به همراه آورد. . ارتش نیرومند شاه مقتدر در برابر سپاه انگلستان و شوروی در زمانی اندک از هم فرو پاشید. اشغال ایران از سوی متفقین  و تبعید آسان و بی دردسر شاه استوار تحقیر را بار دیگر در ذهن جمعی ایرانیان در آستانه ی تجدد یادآور نمود. کاردانی و دانایی فروغی آشوب فرو نشاند تا ایران هم چون عثمانی دچار تجزیه نشود و در همین حال نوای آزادی ، ترس و هراس و دلهره و دلشوره بزداید. ایرانی در تمرین و مشق دموکراسی بود که بیگانه از ترس به دامان کمونیزم افتادن سرزمین گنج های پنهان و مردمان سرگردان در 28 مرداد سی و دو ، دولت مردمی مصدق واژگون نمود و تحقیر را برای چندمین بار در نهاد ناخودآگاه و ذهن خودآگاه ایرانیان زمزمه نمود. و این تحقیر به روشن فکر و شبه روشن فکر ایرانی گران آمد تا برای سال ها به انتقام و کینه توزی ، به هر بها ، برخیزد و نه آه که جان از نهاد شاهنشاه و مردانش بیرون کشد. انتقام 28 مرداد در 22 بهمن ستانده شد. شور انقلاب هنوز فروکش نکرده بود که جنگی ویران گر بر ایران و ایرانی تحمیل شد تا ایرانی بیاموزد که تحقیر همواره برایش برداری یک سویه است و تاوان تحقیر هم چون 13 آبان در تلافی نجوید. و تحقیر ادامه یافت.

اما فرو داشتن و تحقیر ملت تنها از سوی بیگانه رخ نداده است.

حاکمان نیز سده هاست حکومت بر داغ و درفش و زندان و شکنجه استوار ساخته اند و بر زورگویی و سرکوب اصرار و تکرار ورزیده اند. و این تیره روزی فقط ارمغان کارکرد نظام چیره نبوده است.گریز خود ملت از آزادی و اختیار نیز در این بدبختی سهم سترگی داشته است. ما ملت تنها مرگ را ستایش گر نبوده و نیستیم. ما پرستش گر جبر و سرنوشت و تقدیر و قسمت و فال و طالع و قرعه نیز هستیم. آزادی و اختیار برای مان یادآور دلهره و هراس بوده و هست. ما ایرانیان خود را در بند و اسیر تقدیر و زنجیر می خواهیم.

چه بسیار نمونه ها می توان بر شمرد که ما ایرانیان خود به بازو و توان خود ، خودکامه گی را بر خود چیره ساخته ایم. ما از جمهوری گریزان بوده و آسایش در سلطنت می جسته ایم . هر آن که برای مان از آزادی و دانایی و خردمندی سخن بر زبان راند را خود نخست پوست کنده و در پوستین افتاده ایم. آزادی خواهی هیچ گاه در ایران یاران جدی پر شمار نداشته است. در تاریخ این سرزمین غل و زنجیر و دار و کنده جایگاهی ویژه داشته اند و آن چه هرگز جدی گرفته نشده ، همانا کرامت و فردیت آدمی و آزادی و آزادگی اوست.

هراس از به بند و گند کشیده شدن ، سده هاست که « هراس از مرگ » را با جان و روان خودآگاه و ناخودآگاه مان سرشته و آمیخته ساخته است. هر خودکامه با خیالی آرامش و امنیت از ملت ربوده است و مگر شادی و شور زندگی جز بر بنیاد آرامش و امنیت استوار می گردد؟؟

هسته ی فرومایگی و پوسته ی خودشیفتگی ثانویه ی آن ، تنها از سوی بیگانه کاشته و پرورده نشده است ، خودکامه گان نیز هم دوش بیگانگان در این تحقیر تاریخی مکرر همواره کوشا بوده اند.

و مگر جز با زور و ستم خودکامه ی خودی تحقیر مکرر ، به تحقیر مقدس می انجامد ؟؟

ما از بنده ی دربند بودن نا شاد و روی گردان نیستیم. ما سده هاست که آموخته ایم باید به بند و افسار خود خو گرفته و وفادار بمانیم تا رنج و آزار کمتری بیازماییم. « افسار » این گونه هم چون « اندوه » در سرشت مان استوار گشته و بنیاد یافته است.

 

دشواری های اقلیمی سرزمین گنج های پنهان

 

کردار و گفتار – نیک و بد – از پندار سرچشمه می گیرند و پندارها در اقلیم آدمی زاده و استوار می شوند. اقلیم بر خلق و سرشت و منش آدمی اثرهای بسیار دارد. یک گواه در این ادعا ، ناهمگونی های خلق و شخصیت مردمان سرزمین های دور از یکدیگر است. حتا در یک کشور پهناور نیز ناهمگونی ها هویدا هستند. ویژگی های مردم ترکیه در سواحل مدیترانه با هم میهنان شان در کناره ی دریای سیاه و کوهپایه های آناتولی تفاوت دارد. در میهن خودمان نیز همین واقعیت نمایان است . گواه آن نیز الگوی ناهمگون سوء مصرف مواد – الکل و افیون – می باشد. در کناره های سرسبز شمال سلیقه در الکل جسته می شود اما اهل مواد درون و پیرامون کویر رو به افیون دارند.

گشاده دستی و بخشندگی فراوان نیز ناهمگونی همانندی دارد. آن جا که پروردگار در باران و آب گشاده دستی نموده و سرسبزی و میوه و مرکبات و ماهی را فراوان و سرشار بخشیده است ، مردمان در مهمان نوازی و بخشایندگی آسوده تر و کوشا ترند.

ایران سرزمینی ست که بد جایی گرفتار آمده است.میان کشورها و مردمانی که هر یک تیره روزی ها و نگون بختی های فراوان دارند. خشکی اقلیم ایران خود مشکلی بنیادین است. ایران سرزمین دشت های گسترده ی بی دیم و کویرهای پهناور خشک و شور است. اجاق این خاک کور است. در خاک خشک ، آرزوها بر نمی کشند و رویاها نمی رویند. اجتماع ایلیاتی سنتی ایران ساختاری دام پرروری   و نیمه کشاورزی داشته است که اکنون آن نیز ، در پای سفره و سامانه ی نفتی ، آهسته و آسان از دست می رود. برای چنین اجتماعی ، آب و باران مایه ی سرسبزی و شکوفایی ست.

در این سرزمین آب همواره سرچشمه ی شادی بوده است و بی آبی مایه ی مشکلات معیشتی و مصیبت های زندگی. اقلیم خشک ، غم و اندوه به بار می آورد و خاک بی آب ، ناکامی و شکست . نا چیزی باران ، نی چوپان را غم گین و روان مردم را افسرده می سازد. با باران دشت ها سرشار می شوند و بی آن ، زمین تهی و برهنه و حسرت آفرین می ماند. در بارش باران همین راز است که همواره ذهن شاهنشاه سرمست و شوریده از طلای سیاه را آن چنان به خویش گرفتار می کند که سه فصل و نه ماه از سال را هر دم پرسش گر اندازه ی بارش باران باشد.

فراوان سخن از چیرگی غم و اندوه بر موسیقی سنتی و عرفانی ایران زمین بر زبان رانده شده است. آیا رمز این واقعیت در این نکته نیست که بخش عمده ی موسیقی سنتی و عرفانی پارسی زبانان درون و پیرامون دشت های دیم و کویرهای عریان زاده شده و رشد یافته است ؟ این چنین است که عرفان مان نیز به غم و انوده و سوگ سرشته و تنیده می شود. عرفانی که ارمغان خاک تشنه ی درون و پیرامون کویر است.

موسیقی در کوهپایه ها و کوهستان های مان هم چون موسیقی سواحل شمال و جنوب کشور بر گویش ویژه ی زادبوم و ایستار خویش استوار شده و پرورش می یابد. از این رو موسیقی مناطق دور از کویر مان نه موسیقی ای ملی ، که موسیقی هایی محلی بر شمرده می شوند.

خاک خشک استعاره ای از نیستی و میرایی ست و نشان و کنایه از نابودی و مرگ دارد. نماد زندگی نیست، ولو آسمانش در دل شب پر ستاره باشد. آب ، با خود امید و احساس امنیت می آورد. بارش باران سرسبزی ، گشاده رویی و گشاده دستی به ارمغان می آورد. آب عصاره و اکسیر زندگی ست ؛ این گونه است که جاری شدن زنده رود در پیرامون کویر خشک و سوزان ، طنز و مطایبه و شوخی را بر روان و بیان مردمان اسپهان جاری و ساری می نماید و برای آنان شورمایه ی زندگی می افزاید.  

ما ایرانیان ، اگر سرزمین مان در کنار مدیترانه یا بر بلندای آلپ می بود ، مردمانی دیگر بودیم و سرشت و منش و شخصیت و خلقی دیگر می داشتیم.افسوس !

بی گمان ، یکی از دلایل پیش تر و مدرن تر بودن مردمان ترکیه نسبت به ما ایرانیان همجواری آنان با دریای مدیترانه و فرهنگ و هنر و اندیشه ی مدیترانه ، تمدن یونان و روم و اروپا ، به جای همسایگی با کویر خشک و سوزان و فرهنگ و تمدن افغانستان و پاکستان است.

 

ساختار اجتماعی و بافت جمعیتی ایران

 

تا پیش از دوره ی رضا شاه و یک جا نشینی عشایر ، اجتماع ما ایلیاتی و عشیره ای بوده است که هنوز هم آثار و پیامدهای آن در پندار و کردار و گفتار و سرشت و منش مان نمایان و گاه پنهان است.

یک جا نشین نبودن ، آرامش و ثبات از سرشت و منش و خلق و کردار آدمی می ستاند؛ چرا که کوچ با مرگ و میر دام و نوزاد و زائو خردسال و کهن سال همبسته و همراه بوده است. در کوچ همواره سکان و بادبان به قطب نمای سبزه و علف سمت و سو دارد. کوچ همواره با کامیابی و پیروزی همرا نبوده است. بنابراین در نوای نی چوپانان سرزمین خورشید ، به آسانی می توان روایت تشنگی و گرسنگی و مرگ گله ، درندگی گرگ ، راه بستن راهزن ، باد گرم ، آب کم و خاک خشک - نمایان و پنهان – شنید. این گونه است که نی پرده ها را می درد و چشم و ذهن را به مرگ و گور بیدار و هشیار می سازد.

« همچو نی زهری و تریاقی که دید 

 همچو نی دمساز و مشتاقی که دید »

 

این چنین نی ساز « رفتن » می شود و از « جدایی ها » روایت می کند. و کدام جدایی ناگریز تر و همیشگی تر از مرگ بوده و هست ؟؟ ایلات و عشایر را سرچشمه و آیینه ی زندگی و رنگ و شور و کوشش می دانیم و بر این واقعیت پیدا و پنهان ، آسان چشم می بندیم که این رنگ و آن جنبش – تا حتا پای کوبی و دست افشانی و دستمال گردانی – گریزی کوتاه و گذرا از « مرگ » بوده است تا از بین رفتن دام ، تب و ناله ی جانکاه نوزاد ، خون ریزی بند نامده ی زائو ، و درد بی درمان کهن سال برای دمی به فراموشی سپرده شود. موسیقی ایل هنگام جشن شاد است ؛ همیشه شاد نیست. غم و اندوه به این موسیقی پرورش یافته در دامان طبیعت سرشته و پیوسته است.

شهر نشینان مان از همین عشایر آمده اند ، عشایر یک جا نشین یا گریز پا. از این رو بیشتر اینان در کوششی پیگیر برای داخل شدن در طبقه ی متوسط اند. حاشیه ی شهرها ساکنان پر شمار تری دارد. پیرامون نشینان در همه جای دنیا ، همواره « پر حاشیه » بوده اند. « خلاف » بر خاسته از اختلال شخصیت اجتماعی ( جامعه ستیز ) در کوخ نشینان سه تا پنج برابر ساکنان دیگر نقاط شهر است. این واقعیت در کلان شهر ها چشمگیر تر است. و در بودن « خلاف » خبری از « امنیت » نیست. پیرامون نشینان در ساختاری موزائیزمی ، به گونه ای نامتناسب ، کنار همدیگر با فرهنگ ها ، هویت ها ، و آداب و آیین های ناهمگون ، و گاه واژگون زندگی می کنند و طی زمان می آموزند که باید برای دیگران زندگی کنند ، نه برای خود. پس به جای آن که در چهارچوب الگوهای هویت فرهنگی خویش روزگار بگذرانند ، خرامان رفتن نا خودی می آموزند. آموزشی هم در کار نیست. تلویزیون هم هیچ گاه نتوانسته از سرگردانی پیرامون یا درون نشینان شهر و روستا حتا اندکی بکاهد. تلویزیون همواره و هر زمان در ایران راه خویش پیموده و دغدغه های خویش داشته است.تلویزیون فرهنگ ساز و هویت ساز نبوده است. هم پیش و هم پس از انقلاب ، بسیاری از مردمان با آن چه از تلویزیون پراکنده می شده است ، همواره مشکل داشته و با آن بیگانه بوده اند.

مدت هاست که تلویزیون عزا خانه و ماتم کده شده است. تلویزیونی که باید آموزش کده ای سراسری باشد ، مدت هاست که ماتم کده ای فراگیر شده است. سریال باید  غم و اندوه بر جان و روان استوار سازد تا سیل اشک سرازیر شود و آدمی حتا لحظه ای از یاد نبرد که زندگی گذرا و از دست رفتنی را ستیز باید و مرگ را ستایش و شتاب.

این گونه است که بشقاب های ماهواره ای در پشت بام استوار و پایدار می شوند تا اندکی شورمایه برای زندگی به خانه آورند. آدمی از روز نخست آفرینش به گونه ای غریزی و خدادادی رو به شور و شادی و جنبش و پویش داشته و خواهد داشت. این شور و شادی اگر با مدیریت و دانایی فراهم نشود ، با شیطنت و هنجار گریزی و سنت ستیزی به چنگ آورده می شود.

اندازه ای کافی از دوپامین و نوراپی نفرین در مغز برای جاری بودن زندگی لازم است. و این نیاز را خود خداوند – ونه شیطان – در ساختار و سامانه ی آدمی آفریده است.

چنین است که در بازی های محلی بر آمده از فرهنگ و هویت ایلیاتی – عشیره ای مان ، خشونت و پرخاش پر رنگ و فراوان به چشم می خورند. درست همانند « آمیزش » ، آن گاه که « شادی » نیز امری ممنوعه ( تابو ) برشمرده شود ، رهایی و جاری شدنش تنها در سایه ی خودآزاری ( مازوخیزم ) ، دگرآزاری ( سادیزم ) و خشونت و پرخاشگری فراهم می شود.

بگذریم که ساختار موزائیزمی و ناهمگون شهرهای خرد و کلان ایران خود بستر مناسب و مهیایی برای درگیری و پرخاشگری مردمان ، و ستیزه جویی و کینه توزی اکارستم ها و داش آکل هاست. و همین استرس و تنش مزمن و مداوم است که به خشم فرو خورده ، افسردگی و نا امیدی آموخته شده می انجامد. و شگفت انگیز نباید باشد که هر از چند گاهی خشم فرو خورده لبریز و سرکش شود و خشم به جای خود به سوی دیگران شتابد.

 

ساختار بیمار اقتصادی ایران

 

    

اقتصاد ایران تا دوران صفویه بر پایه ی دام داری و در اندک جاها کشاورزی بوده است. از صفویه به بعد با رشد فئودالیزم کشاورزی رشد بیشتر پیدا می کند. این امر در دوران قاجار فراز می یابد اما هم زمان رابطه ی دو سویه ی ارباب – رعیت به بدترین شیوه ی ممکن در ایران رایج می شود. در چنین ساختاری از دست رفتن « آرامش » و « امنیت » تنها برای رعیت نبوده است؛ ارباب نیز همواره در آستانه ی مصادره ی اموال و از دست دادن جان و ناموس قرار داشته است. او با یاری هوش می بایست هنر باقی ماندن اربابی اش را بیاموزد. هنری که راز و رمزش در هنر چاپلوسی و چانه زنی و ناراستی با فرستادگان والی و فرماندار بوده است. در ایران همواره فشار از بالا بوده و به چانه زنی در پایین انجامیده است. « مصادره » میراث تاریخی مان است. و در این میراث تاریخی رازی ست. « مصادره » نه برای تنبیه ، که برای تحقیر و مرگ انجام شده است. در مصادره ، « هویت » فردی و خانوادگی پدید آمده در دهه ها و سده ها به یک باره از دست می رود. درست همانند فرآیند مرگ. انجام « مصادره » ، اشاعه ی فرهنگ « مرگ » است چرا که مصادره ی اموال همان خود مرگ است. و این میراث تاریخی سده هاست که آرامش خانوادگی و امنیت اجتماعی از ایرانیان ربوده است تا کسی جز « سلطان » را سودای رشد و پیشرفت نماند؛ سلطانی که « سایه ی خداوند » است !

 

 

آری ، فرهنگ مرگ تنها با تازیانه زدن ، پوست کندن و کاه در پوستین نمودن ، مثله کردن و بر دار کشیدن فراگیر نمی شود. « مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » فقط با ماتم کده و عزا خانه بر پا داشتن رخ نمی تاباند. چنین فرهنگ ، پندار و کرداری دلایل و ریشه های تاریخی فراوان دارد که در این نوشتار به برخی از آن ها اشاره نمودم. مشرق زمین همواره « مرگ اندیش » بوده است اما مردمان هیچ کجا هم چون سرزمین اهورایی مان این چنین « مرگ ستا ی » و « زندگی گریز » نبوده و نیستند.

این گونه است که گرامافون ، رادیو ( ی بیگانه ) ، پخش آوا ، ویدئو ، دریافت کننده ی ماهواره ، نمایشگر دی وی دی ، و گاه کتاب برای ایرانیان به « کاخ تنهایی » با شکوهی تبدیل می شود تا برای لختی و لحظه ای به « تاریکخانه » ی شخصی اش بگریزد و اندکی آرامش را از آن خود سازد. فرهنگ و هویت اگر « خیامی » نشود ، هنگامی دیگر « خاکشیری » می شود. میرزا حبیب اسپهانی – آفریننده ی دستور زبان پارسی و مترجم اثر ارزشمند و ماندگار « حاجی بابای اصفهانی »  - آن گاه که آزادی انتشار کتاب و روزنامه پیدا نکند ، « کیر نامه » و « چهار گاه کس » می سراید.

 آدمی - ولو سلطانی استوار – را توان و امکان ستیز با « غریزه » خدادادی نیست. توان آدمی در برابر نیروی پروردگار بسیار ناچیز است.

« مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » پیامدهای ناگوار فراوان دارد که خود نوشتاری مفصل و دیگر می خواهد.



 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:36  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 درمان با حیوانات خانگی pet therapy

 

 

 طعم خوش زندگی ، گم شده ی ملی ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

خبر تکان دهنده است ؛ اما این تکان ها در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. دختری تیز هوش و مدفون در اشتیاق کامیابی های دانشگاهی در پی ناکامی در آزمون سنجش آزمایشی موسسه ای ناآگاه خود را از فراز ساختمانی شش طبقه به فرودی نافرجام می سپارد. ناکامی گاه خشم را به درون برمی گرداند ، گاه به برون و پیرامون.

از من خواسته شد تا تا پیرامون این ناکامی و واکنش خودنابودگرانه ی در پی آن بنویسم. ناکامی ای که در پی بنیاد نهاده شدن نادرست و غیر منطقی فرهنگ سبقت جویی شتابان و نه چندان کامیابانه درسی و تحصیلی در مدارس و دبیرستان – به ویژه تیزهوشان و فرزانگان - فراوان رخ داده و خواهد داد. آرمان های بزرگ شتاب زده آدمیان را همواره بر باد داده و می دهد.نوشتن از ناکامی ای تاب ناورده شده در سرزمینی که سده هاست به ناکامی خو گرفته است ، دشوار است؛ چرا که سده هاست که مردمان این سرزمین آشوب زده در چهارراه رخدادهای ناگوار تاریخی به فروداشته شدن و ناکامی آسان گردن نهاده اند.  آدم هایی که همواره فرو داشته می شوند ، می آموزند که چه گونه ژرف و فراوان فرو بدارند؛ این گونه است که آسان از « حسرت » و « حسد » به دامان « بخل » و « کینه » فرو می لغزند. سبقت جستن در اجتماع چنین آدمیانی ، سربلند ساز و البته دردسرساز است؛ و به  « اعتماد به نفس » ای بالا نیازمند است. اما در اجتماع فرو داشته شده ی فرودار ، هسته ی چنین اعتماد به نفس بالایی همان « ناکامی » ست. « خودشیفتگی » گران همچون پوسته ای سخت بر هسته ی « فرومایگی ( احساس حقارت ) » استوار می گردد. پس « اعتماد به خویشتن » نیز همچون دیگر  رویکردهای آدم های دچار « بحران هویت » چنین اجتماعی دچار مکانیزم دفاعی بیمارگونه ی « دو نیم مداری » ست و دو روی سکه دارد : سیاه و سپید ؛ صفر و صد ؛ خوب و بد. همه چیز را یا به عرش می رسانیم ، یا به فرش. میانه نمی پسندیم.

ساختار روانی بسیاری از ما ایرانیان با پیوستار ( طیف ) بیگانه و ناهم خوان است. ما خاکستری دیدن و خاکستری بودن را نیاموخته ایم. پس چه گونه انتظار داریم جوانان مان در پی ناکامی ، راه خودنابودگری  برنگزینند ؟ ساختار آموزش و پرورش به همه ی ما دانش آموزان این سرزمین « دو نیم مدار » از همان روزهای نخست دبستان می آموزد که گزینه ای جز « خوب » و « بد » وجود ندارد؛ آنان که نام شان در یکی از این دو ستون بر تخته سیاه نوشته نشده باشد ، « هیچ » اند و هرگز به حساب نمی آیند. و کدامین کیفر از « نادیده و هیچ انگاشته شدن » بر آدم و جاندار گران تر تمام می شود ؟

این گونه است که از همان سال های استوار شدن « منش » شخصیتی مان یاد می گیریم که « نمایش گرانه » در چشم باشیم و نادیده گرفته نشویم. و در این کوشش پیگیر برای « دیده شدن » و « به چشم آمدن » به « اعتماد به خویشتن » نیازمندیم. در این « دو نیم مداری » فراگیر ملی ، آنان تاب می آورند و سبقت می جویند که به خویشتن اعتماد و اطمینانی « بزرگ منشانه » و فانتزی یا هذیان گونه داشته باشند و دارندگان اعتماد به خویش شکننده و کم توان را سودایی در سر نمی تواند باشد. در این آوردگاه آن چه کمتر به چشم می آید ، همانا « خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) سازنده و خودشکوفا » ست.  بگذریم که همین اندک شمار هم نیم سده بعد در سایکوبیوگرافی ها « آشوب » نام می گیرند ! ما ایرانیان با پیوستاری از سیاه تا سپید بیگانه ایم؛ اگر به بام هفتم بهشت نتوانیم برویم ، همان به که ژرفای دوزخ بشتابیم !! همه چیز در دو سو مفهوم می یابد : خوب مطلق ؛ بد مطلق.

در این فرهنگ فراگیر ملی از دانش آموز مشتاق مهارت ناآموخته و پر سودای استراحت داده نشده مان   چه انتظار داریم ؟ نگاهی به مدیران و معاونان ادارات و وزارت خانه هامان بیندازیم و دانش آنان از « مهارت های زندگی » را سنجه ی ارزیابی این نوجوان شیدای دانشگاه قرار دهیم.

مگر به خود ما در دبستان و راهنمایی و دبیرستان از رازها و شیوه های کامیابی و سربلندی در زندگی پر فراز و فرود این دنیا چه آموزش داده شد. تنها یادمان دادند که از بر کنیم و با نیروی حافظه باز پس دهیم. کدامین آموزگار برای مان از « آفرینندگی ( خلاقیت ) و نبوغ » گفت ؟ مگر کسی برای خود این آموزگاران و دبیران ذره ای از چنین چیزهایی سخن بر زبان رانده بود ؟؟ ساعات آزمایشگاه بیشتر به شوخی و مسخره بازی می گذشت و زنگ هنر به وقت کشی و خمیازه سپری می شد؛ از درس انشا نمی گویم که نگفتن در این باره آبرومندانه ترین گزینه است. ما باید « دکتر » می شدیم ، « جراح قلب ، مغز یا هر دو  » !! اندک افرادی هم مجاز بودند « مهندس » شوند. بلندپروازان دارای « سرشت » شخصیتی جاه طلب و ماجراجو نیز سودای خلبانی شکاری – بمب افکن یا کارآگاهی داشتند. گزینه ی دیگری مباح و مجاز نبود.

دختری تیزهوش و تیزپرواز خودکشی کرده است. خبری تکان دهنده است ، اما آسان در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. این گونه خبرهای ناگوار دیگر سال هاست شگفتی آور نیست. آگاهان دلسوز مدت ها بود که از « چند دهه بحران آسیب های اجتماعی » سخن می گفتند، اما چه سود که در این سرزمین اهورایی آنان که مسئول « سلامت » و « امنیت » اجتماع اند ، به « درمان بهنگام » نیز نمی اندیشند ، تا چه رسد به « پیشگیری » که مدیران و مسئولان اصولا به کلی با آن بیگانه اند. افسوس که از بازیابی و پشتیبانی آسیب دیدگان نیز خبری نیست ! « پیشگیری اولیه ، ثانویه ، و ثالثیه » تنها در آزمون ها مفهوم می یابند !!

این برآمد اجتماع بیگانه و حتی کینه توز و ستیزه جو با « هوش » ، « پشتکار » ، « خودشکوفایی » ، « آفرینندگی و نوآوری » است. دختری خودکشی کرده است؛ پدر سوگوار و مادر داغدارش را به آرامش فرا خوانید. مگر اگر می ماند ، چه می شد؟ جز « فرو داشتن ( تحقیر ) » و « ناکامی » چه فرجام می یافت ؟؟

اگر به مهندسی می رفت یا علوم پایه ، همچون بیشتر نخبگان دیروز و امروز این حیطه رهسپار فرنگ می شد و اگر همچون ما پزشک و متخصص می شد ، می ماند و تن به سمبه و ساطور ناکامی و تحقیر مکرر می سپرد و همان راه گریز به فرنگ را هم نداشت.

پدر خرد شده و مادر فروپاشیده اش را به بردباری و شکیبایی فرا خوانید که من له شدگان و از دست رفتگان فراوانی در بادیه ی پر آز و جاه دانش و فرهنگ و هنر به چشم دیده ام. در حوزه ی پزشکی بسیار چشمگیرتر از دیگر دانش ها. چه کوشش های طاقت فرسا و گرانباری که در این راه به هدر رفته  و می روند.

به کجا چنین شتابان ؟!؟

دبیرستان ها زندگی از نوجوانان می ستانند و آموزشگاه ها شب و روز بر آنان تیره و تار می دارند تا آنان   شهریار و ملکه ی پیروز و شادکام کاخ روشن و سرشار از رفاه و خوشبختی شوند. کدامین کاخ ؟ کدامین رفاه ؟ این همه شتاب در پیشی گرفتن از یکدیگر به سان مسابقه ی « بن هور » به کدامین فرجام نیک و روشن پایان یافته است ؟!؟ دهه هاست که در تنوره ی دیو - کنکور – دانش آموزان همچون گلادیاتورهایی آشفته و پریشان از یکدیگر سبقت می جویند تا ناکامان را جز تحقیر ارمغان در پی نیاید و کامیابان با لختی استراحت به گردونه ی تنوره هایی گدازنده تر – آزمون دستیاری ( تخصص ) و کارشناسی ارشد و دکترا – سپرده شوند. در همه ی این دوره ها هم از آن چه خبری نیست ، « آفرینندگی ( خلاقیت ) » ، « شکوفایی » و « نوآوری » ست. ای کاش دست کم می شد به این سال « شکوفایی و نوآوری » امید بست. افسوس که آموزه های سی و پنج سال زندگی و سی سال دانش آموزی شام تا بامداد و بامداد تا شامگاهانم به جای امید ، حسرت و ناکامی می نشانند.

ساختار « آموزش و پرورش » ما باید به گونه ای بنیادین دگرگون شود؛ ساختار « فرهنگ و آموزش عالی » و « بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی » مان نیز. این همه تنش و اضطراب زایی و فشار و رنج و دشواری افکنی تاکنون چه دستاورد نیکویی در پی داشته است؟ کدامین گره را از زندگی روزمره ی اجتماع پر آفت و گزندمان گشوده است ؟؟ آیا وضعیت امروز دانش آموزان مدارس و دانشجویان دانشگاه های مان برآمد مستقیم راهبردنویسی های نادرست و راهکارگزینی های غیر منطقی این ساختارها نیست؟!؟

« ناکامی » و « نا امیدی » به جای شور و نشاط بر فضای مدارس و دانشگاه ها چیره شده است. بخی از آن به افزایش جمعیت یکباره و انفجار گونه ی آغاز دهه ی شصت بر می گردد؛ همه ی این « ناکامی » و « ناامیدی » با آن راهبرد ناآگاهانه توجیه شدنی نیست.

برآمد راهبرد گزینی های نادرست و راهکارنویسی های غیرمنطقی همین صفحه های حوادث این روزهاست. این رخدادهای ناگوار و دلخراش نه آسیب های اجتماعی ، که آیینه های اجتماع اند.

اجتماعی که هر خانواده ای اگر در وابستگان درجه نخستش فرد « وابسته ای ( معتادی ) » نباشد ، به آسانی می توان چنین بیماری را در وابستگان درجه دو آن سراغ گرفت. و « وابستگی ( اعتیاد ) » همچون خودکشی از افسردگی جدی و ژرف آمیخته به تنش و نگرانی و دلشوره ( اضطراب ) برمی آید؛که خود حاصل « خشم رو به خود و پیرامون » سر کشیده از « ناکامی » است.

دختری تیزهوش و تیزپرواز آسان از دست مان رفت. مگر آن نخبگان فراوانی که به امید اندکی « آزادی فردی   و امنیت حرفه ای » به فرنگ گریخته اند ، به گونه ای دیگر از دست مان نرفته اند ؟؟ کدامین وزیر و مدیر برای از دست نرفتن اینان راهبردی دوراندیشانه و راهکاری خردگرایانه گزیده و به مجلس سپرده است؟؟؟

هیچ آدمی بی دلیل مام میهن را ترک نکرده و از خانه و خانواده نبریده است. « فرار مغز ها » چه به برون ( فرنگ ) باشد و چه به درون ( افسردگی و ناکامی و خودکشی ) تنوره ای سوزان و پر گدازه نیاز دارد.تنوره ای که آتش آن برآمده از ناکامی ، تحقیر ، خشم ، درماندگی و بی چارگی ست.

می توان تنها به نگهداری مقام و منصب اداری و وزارتی اندیشید؛ می توان همه ی این رخدادها را به « پیک جمعیتی جوان » و « اجتماع در حال گذار » فرو کاست و آن ها را ناگزیر دانست ؛ می توان نابود شدن نوباوگان و از دست رفتن نخبگان را برآمد اختلالات اعصاب و روان و ویژگی های فردی – شخصیتی ایشان و کاستی های خانوادگی شان شناساند؛ ردیف نمودن مشتی واژگان تخصصی ، احتمالات تشخیصی ، تحلیل های بیکران روان کاوانه و تفسیرهای گوناگون روان شناسانه یا جامعه شناسانه دشوار نیست. رسانه ها سرشار از رونویسی اند ! از آفرینندگی و نوآوری جز اندکی به چشم و ذهن نمی نشیند.

   دختری تیزهوش آسان به دامان مرگی خودخواسته پرید. تیزپروازانه فرودی بد فرجام را برگزید.

بی گمان ویژگی های « سرشت » و « منش » شخصیت و ساختار « خلقی » او در این رویکرد نقش داشته است. اما او یگانه مقصر این رخداد ناگوار نبوده است.

کدام موسسه ی کنکور آگاه و دوراندیشی در روزهای آغازین و البته تعطیل سال نو - که تنها و جدا ماندن نوجوان از خانواده در این روزهای سراسر تعطیلی بسیار محتمل است  - « آزمون آزمایشی » برگزار می کند؟ آیا وزارت خانه های ناظر بر چنین موسساتی نباید با دوراندیشی چنین احتمالاتی را مد نظر خویش داشته باشند؟!؟

حال که قرار است کودکان مان را همچون گلادیاتورهایی آماده ی مرگ برای ورود به سانتریفوژهایی به نام مدارس تیزهوشان یا دبیرستان فرزانگان به رزمگاه برد ( شادکامی ) و باخت ( ناکامی ) رهسپار نماییم ، و پس از ورود بی درنگ  ذهن نوجوانان مان را به پدیده ی بیهوده ی غنی سازی حفظیات پراکنده و بی ثمر  و سبقت جویی و شتاب گیری نامعلوم بسپاریم ، بجاست که حضور منظم تیمی زبده از روان پزشکان ، روان شناسان و مددکاران کاردان را جزو ملزومات این سانتریفوژها به حساب آوریم تا شاهد این گونه رخدادهای ناگوار نباشیم. یک خودکشی برای ناکامی یک سال کنکور همه ی پیش دانشگاهی های یک دبیرستان تیزهوشان کافی ست. آرمان های بزرگ شتاب زده همواره آسان و شتابان از دست می روند !

خوشبختی و رفاه در « دکتر » و « مهندس » شدن نیست. شاید ، شاید روزی می توانست باشد؛ اکنون نیست ! نیک روزی و شادکامی در درست و دوراندیشانه و سازگار با توانایی های خویش زیستن است. زندگی شوخی ای زودگذر است که کامیاب بودن در آن مهارت هایی نیاز دارد؛ مهارت هایی که با آموزش های پیگیر و برنامه ریزی شده چندان دور و دشوار نیست. بی دلیل بر کودکان و نوجوانان مان روزگار تیره و تار نسازیم؛ به آنان بیاموزیم که امیدوارانه به فردا بنگرند اما انتظار بلندپروازانه و رویایی از خویش نداشته باشند؛ فاصله ی میان « واقعیت » و « حقیقت » را به آنان یاد دهیم؛ و نیز پیوستار خاکستری بین سیاه و سپید را تا میان دو روی سکه سرگردان و درمانده نشوند. بدانیم که این روزها کودکان و نوجوانان مان از سرگردانی و بیکاری و رنج مکرر پزشکان و فرنگ گریزی مهندسان و دانش وران و بی چارگی و درماندگی اهل فرهنگ و هنر به خوبی آگاهند و از این رو در یک سطح از افسردگی ، ناامیدی و درماندگی آموخته شده ی پایه شناور و غوطه ورند.

رقابت و سبقت جویی علمی در کنکور و آزمون های در پی آن – همچون کارشناسی ارشد ، دکترا ، دستیاری ، دانش نامه و ...... – سال هاست که فردایی روشن و بامدادی شیرین برای نوجوانان و جوانان ایران زمین پدید نیاورده است و به جای آرامش و شادکامی ، برای شان اضطراب ، ناکامی و درماندگی به ارمغان آورده است.

دانش آموختن تا بالاترین جایگاه ها نیز هم چون دیگر گام های زندگی « هدف » و « اصل زندگی » نیست، « ابزار » است؛ درست همچون ازدواج. مگر نمایان و عیان نمی بینیم چه بسیار آنان که از دانش بی بهره و نابرخوردارند ، و یک هفتادم دردها و دغدغه های ما را ندارند؟!؟

پس به کجا چنین شتابان ؟؟

در دست یافتن به « ابزار » ی نیک برای کامیابی بیشتر در زندگی ، می توان از فرو گذاشتن و فدا کردن « ابزار » ی دیگر باک به خود راه نداد ، اما آیا نابود شدن « اصل زندگی » در پیشگاه این « ابزار » منطقی و خردمندانه است ؟!؟

باید مهارت های شادکامی و پیروزی در زندگی را از نو بیاموزیم و بیاموزانیم تا « بهانه های ساده ی خوشبختی » را آسان از کف ندهیم و از « آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون » غافل نشویم. از این رو ، « فیلم درمانی » ای فراگیر و ملی با ساخته ی ماندگار و ارزشمند علی حاتمی می تواند برای اجتماع هزار نسخه ی ما یک گزینه ی درمانی سودمند و گره گشا باشد. شاید  جایگاه ارزشمند « بهانه های ساده ی خوشبختی » ، « لذت آبتنی در حوضچه ی اکنون » و « طعم خوش زندگی واقعی » را از « آقا مجید ظروفچی جوبچی » - آن به ظاهر کم توان ذهنی فیلم « سوته دلان » - یک بار برای همیشه بیاموزیم و نیک اندیشه کنیم که چه گونه آدم های به ظاهر عاقل ، نگران ، دوراندیش و بلندپرواز اجتماع پیرامون او همه و همه سرگردان و حیران و افتان و خیزان در پی « ابزار زندگی » ، فقط و فقط ادای زندگی را در می آورند و از « اصل زندگی » بی بهره اند.

ای کاش به جای « نخبه کشی » ، آن اندازه دوراندیشی ، درک و شناخت داشتیم که با پشتوانه ی « هوش » و « پشتکار » و « آفرینندگی » جوانان و نوجوانان مان ، بر ویرانه ها و سرشکستگی های میهن مان پلی از  پیغام « نور » و « شکوفایی » و « نوآوری » بیافرینیم. ای کاش ! دست کم امسال !!          

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:49  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 





رازهای روان‌شناختی نوروز

دکتر بهنام اوحدی*

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو بر خواهد رست!

(خیام)

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه ، کامیاب و سرشار می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا و دو رویی ، خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم تا آن جا که هم آغوشی و هم بستری این زیبا ترین و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را «خاک تو سری» دانسته و آن را نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه چه بسیار آن چنان در کردار بدان اصرار و تکرار می جوییم که وابسته و معتادش شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم!

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده و حتا دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی لذت و عیش و خوشی و شادی خو گرفته اند.

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش (ختنه) سوران همراه است، اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست؛ مگر اندکی، از تکفیر گشته و رانده‌شده‌يی چون خیام، حافظ، مولانا، ایرج میرزا، صادق هدایت، جمال زاده، فروغ فرخزاد، ارحام صدر اصفهانی، پرویز صیاد و دو نصرت رانده‌شده سینمای ایران: کریمی و وحدت و مانند اینها!

«به کجا چنین شتابان؟»

گورستان برای مان رامشکده و آرامگاه است، و چه بسیار گورستان دست کم « تخت پولاد » ما اصفهانی ها - تا نیم سده پیش برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است ! شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این « پایان گاه » است !! ما یگانه ملتی هستیم که تا این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایشگر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی های مان بر پا می داریم ، و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم !

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه  « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند !!

( سرچشمه های این همه پاسداشت « شور مرگ و اشتیاق نابودی » به جای « شور و اشتیاق زندگی » و چیستی و چرایی و چگونگی رشد و چیره شدن این شیوه ی نگرش و رویکرد بر ذهن و اندیشه ی ما ایرانیان را در نوشتاری با عنوان « به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » نوشته ام که علاقه مندان می توانند را به جست و جوی آن در فضای مجازی ره می نمایم. )

در چنین اجتماعی ، نوروز و آیین های پیرامون پس و پیش اش ، نقش و جایگاهی هم چون اکسیر و نوشدارو پیدا می کنند.

نوروز این آیین کهن ملی و جشن باستانی ایرانیان ، آن چنان شکوه و گیرایی و سیمایه و درون مایه دارد که سترگ ترین رویدادهای سیاسی ، اجتماعی ، هنری ، ورزشی و ......... به سادگی در برابر آن رنگ باخته ، به حاشیه رفته و گرد فراموشی می گیرند. به راستی کدام نوشتار می تواند برازنده ی چنین سیمایه ی شکوهمند و درون مایه ی نیرومند باشد ؟ نیک می دانم که رازگشایی از آثار و برآمدهای روان شناختی نوروز نیازمند نگاشتن کتابی درخور و نه نوشتاری چکیده وار است ؛ از این رو خود را در این گزیده نگاشت ، آن چنان که می خواهم و می پسندم ، سربلند و کامیاب نمی دانم.

در این سرزمین که بارها و بارها مزه ی ناگوار و دردناک « شکست » و « اشغال » را چشیده و به سان « چهارراه حوادث » از سوی قوم و نژاد و قبیله و نیرویی بیابانگرد و بیغوله نشین یا جز آن در نوردیده شده است ، « تحقیر » تجربه ای « مکرر » بوده است. و مگر مردمان سرزمین همیشه تحقیر و فرو داشته شده را جز اکسیر چاره ای هست ؟

رازهای روان شناختی نوروز فراوان است. ژرف ترین و سترگ ترین شان همین نوشدارو و اکسیر زندگی بودن آن است. نوروز همواره برای مردمان ایران زمین نوشدارویی نیرومند و اثر بخش « پس از مرگ » مکرر سرزمین سهراب بوده است ! نوروز همانند کیمیایی پیش دست توانسته گرد « تحقیر مکرر ملی » مان را هر بار تا سالی دیگر خوب بروبد و بزداید و در کالبد بی سرزمین تر از باد ما ایرانیان ، « جان » و « منش » و « انگیزش » نوین و نیرومند بدمد و « فرهنگ و هویت ملی » کمرنگ و گم شده مان را در ذهن و اندیشه ی فردی و جمعی مان دوباره زنده کند. آیا همین یک راز استوار تاریخی دلیل دشمنی بیگانگان چیره و کامیاب با نوروز و آیین های پیش و پس از آن نیست ؟؟

استواری تاریخی و نیرومندی سهمگین نوروز نه در شکوه رویایی و سترگی خاطره انگیز « جشن سده ی مردآویژ » که در همین سادگی و صفا و صمیمیت سرشته و پیوسته به آن است. نوروز را سفره ی هفت سینی بس است. هفت سینی که خوان راستی ، مهر و خرد می گستراند تا در سایه ی آن آشتی و گذشت و بخشش و بردباری بر ستیز و کینه توزی و دشمنی و بخل و حسد چیره شوند.

نوروز پشتوانه و پشتیبان روح و روان و خرد و گمان جمعی ما ایرانیان است که در سایه ی چیره و سترگ آن ، فرهنگ و هویت کهن ملی مان به سان سبزه ی سفره ی هفت سین هر سال دوباره می روید و برافراشته می شود. این سبزه و این سفره درفش زنده و استوار بودن ملت ایران در جای جای گیتی ست. سبز و سپید و سرخ همواره در این سبزه و سفره هم چون تابش زرد خورشید و آبی نیلگون خلیج پارس و دریای مازندران برقرار و ماندگار بوده و هست.

مایه شگفتی و افسوس فراوان است که برخی به ظاهر ایرانیان با «فرهنگ و هویت ایرانی» و از جمله «نوروز» و آیین های پیش و پس از آن همچون « چهار شنبه سوری » و « سیزده بدر » سر ستیز و دشمنی دارند و از هر فرصت و فراغتی برای کینه توزی بدان سود می جویند. اینان نا آگاهان و نادانانی هستند که « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » را نمی شناسند و از فرجام آن یعنی « اختلال شخصیت مرزی / آشفته و روان پریش » - که به باور همه ی روان پزشکان و روان شناسان سراسر گیتی از بد فرجام ترین و درمان نا پذیر ترین اختلالات روان پزشکی ست بی خبرند ، هر چند شب و روز درگیر و گرفتار برآمدهای آشوبناک و دشواری آفرین آن بوده و هستند و خواهند بود !!

در راستای پایان بخشیدن به کوشش بیهوده و بد فرجام به چالش و کشمکش کشیدن « فرهنگ و هویت ملی » ناگزیر باید به مبحث « هویت » و شناساندن آسیب شناسی روانی « اختلال هویت » پرداخت ، شاید بیان اندکی از برآمدهای ناگوار و فاجعه آمیز این گونه کوشش های بدفرجام ناآگاهان نا دوراندیش مایه ی عبرت شود.

مفهوم « هویت » ساختاری پیچیده و در هم تنیده از درون مایه های شناختی ، زیست عصب شناختی ، روانی اجتماعی ، فرهنگی ، رشدی ، روان پویشی ، و روانی جنسی است و اهداف دراز مدت ، الگوهای دوستی ، حرفه گزینی ، ارزش گرایی ، وفاداری جمعی و ملی ، و گرایش و کردار جنسی آمیزشی را در برمی گیرد. برآمدهای پیدایش اختلال و بحران در هویت آدمی ناگوار و مشکل آفرین هستند که از آن جمله می توان به اختلالاتی هم چون « اختلال شخصیت مرزی / آشفته و روان پریش » ، « اختلالات خلقی ( افسردگی یک قطبی و یا دو قطبی ) » ، « اختلال تنش و فشار پس از آسیب» و «اسکیزوفرنی» اشاره نمود.

«اختلال بحران هویت» به معنای دشواری و رنج شدید و فراوان ناشی از نا مشخص بودن و نبود قطعیت درباره ی هویت و موجودیت فرد مبتلا است. این اختلال در جوامع در حال گذار از سنت ، دامپروری و کشاورزی به صنعت ، فناوری و مدرنیته فراوان تر و چشمگیرتر از جوامع صنعتی و یا سنتی دیده می شود.عوامل پدیدآورنده ی « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » چند بعدی هستند و می توان آن ها را از دیدگاه های زیست شناختی ، روان شناختی ، برهمکنش های خانوادگی ، و فرهنگی اجتماعی مورد ارزیابی قرار داد.

تغییرات عصبی هورمونی گسترده و چشمگیر ، به دست آوردن توانایی جنسی آمیزشی و همانند آفرینی ( تولید مثل ) ، تجربه های عاطفی عمیق انتقال داده شده ، رشد و پیشرفت اندیشه ی عملیاتی صوری ، و نیازهای روان شناختی و تکاملی برای جدا شدن و استقلال یافتن از پدر و مادر ، دست یافتن به کاشانه ای شخصی ( اتاقی از آن خود ) ، به دنبال اهداف حرفه ای رفتن و درگیر صمیمیت احساسی و جنسی آمیزشی شدن همه و همه دگرگونی هایی ویژه ی سنین نوجوانی و جوانی هستند که تنش و استرس فراوانی را بر آدمی وارد می سازند.

دست یافتن به سازگاری فردی و اجتماعی در زمینه هایی چون کنترل تکانه ، خلق ، تصویر بدنی ، روابط بین فردی ، چیرگی بر دنیای پیرامون ، پیگیری اهداف حرفه ای و آموزشی ، آسیب های روان شناختی ، و سازگاری با افراد فراتر مواردی ست که در پرسشنامه ی تصویر از خویش نوجوانان برای ارزیابی اختلال بحران هویت به کار رفته است. از نوجوانان نرمال این انتظار می رود که بتوانند خودشان را در برابر موقعیت های گوناگون زندگی حفظ و کنترل نمایند و دچار تنش و اضطراب و آشفتگی و آشوب بیش از اندازه نشوند ؛ در روابط با والدین و آموزگاران خویش مشکلات جدی ، شدید و دیرپا پیدا نکنند ، و در روابط نزدیک ، صمیمانه و عاطفی ، ضمن دارا بودن برداشت شخصی و تصویر بدنی خوب ، مناسب و منطقی از خویش ، در گرایش و رفتارهای جنسی آمیزشی شان استوار ، پایدار و با ثبات باشند. این انتظارات درست همزمان با هنگامی ست که نوجوان « فردیت یافتن دوم » خویش را سپری نموده و به یک پیوستگی رو به ثبات نقش ها ، ارزش ها ، آرمان ها ، و احساس های ناهمگون زندگی می رسد.

این همانا پیدایش سازگاری میان برداشت از خویش نوجوان و جوان با برداشت ها ، انتظارات ، و فرصت هایی ست که در پهنه ی اجتماع پیرامون او به چشم می آید. پیوستگی هویت در زیر ساختارهای جنسی ، همانندسازی با همتایان ، تصویر بدنی و سیرت و اخلاقیات برآمد چنین سازگاری خواهد بود.

آن چه در « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » رخ می نماید و کانون توجه و تمرکز بالینی می شود ، سردرگمی و نبود قطعیت و یقین درباره ی اهداف درازمدت ، برگزیدن حرفه ، الگوهای دوستی ، گرایش و کردار جنسی و وفاداری جمعی و ملی است. بنابراین ، « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » درست در سرنوشت سازترین سال ها همه ی جنبه های مهم زندگی افراد را دگرگون نموده و مورد آسیب ژرف ، فراگیر و دیرپا قرار می دهد تا آنان از یافتن یک مسیر منطقی واقع بینانه برای گذار همراه با کامیابی و سربلندی به دوران بزرگسالی محروم باشند. از این رو اینان جبر گرا گشته و بیش از خواست و اراده به تقدیر و طالع و سرنوشت و استخاره رو می آورند.

اینان نمی دانند که هستند ، برای چه به دنیا آمده اند ، و برای امروز و فردایی بهتر و آسوده تر چه باید بکنند. اینان در امروز سرگردان و به فردا نا امیدند و از این رو تنش ، تشویش ، اضطراب ، ترس و هراس و افسردگی ( یک قطبی و یا دو قطبی ) و ناکامی و خشم و پرخاشگری را بارها تجربه می نمایند.این گونه افراد توانایی ناچیزی برای عشق ورزیدن و صمیمیت دارند و نزدیکی به دیگران برای شان تنش و اضطراب پدید می آورد پس به انزوا و جدایی گزینی یا گرویدن به گروه هایی خاص با آرمان ها و ایده هایی ویژه و از جمله باندهای خلاف مدار ، تبهکار و جامعه ستیز - کشیده می شوند. دوره های اضطراب و افسردگی و برآمدهای از دست رفتن فرصت های رشد و تکامل روانی اجتماعی و تجربه های تکانه ای و بی اندیشه ی این گونه بیماران آن ها را به سوی مصرف مواد محرک و مخدر و الکل می برد.

کردارها و گرایش‌های جنسی‌ غير طبيعي و انواع و اقسام هنجارگریزی‌ها، ارزش‌ستیزی‌ها و لاابالیگری‌های جنسی و آمیزشی در این گونه بیماران شایع است. اینان ممکن است بارها و بارها دچار کشمکش ذهنی و عملی با میل و کشش و کردار‌های جنسی همجنس‌گرایانه شوند و درست در همان هنگام که چنین کشش و کرداری را با هویت و روابط کلی خویش پیوسته و هماهنگ نمي‌یابند، به‌گونه‌يی تکراری بدان تن دهند. البته این اختلال (بیماری) ممکن است به‌گونه‌يی واژگون به آنچه گفته شد، باعث شود تا فرد نسبت به آزمودن تجربه‌های جنسی دچار شرم بیش از اندازه، غیر منطقی و بیمارگونه شده و از هر گونه گرایش جنسی سازگار با هویت و نقش جنسی‌اش بگریزد.

در نگاهی ساده و کوتاه و نه‌چندان ژرف و تخصصی به اجتماع نوجوانان و جوانان و حتي بزرگسالان، شیوع بالای این اختلال (بیماری) و برآمدهای ناگوار بیان شده در بالا (به‌ویژه «اختلال شخصیت بوردرلاین (مرزی)/آشفته و روان‌پریش» و «کردارهای گروهی تبهکارانه و جامعه‌ستیز») را مي‌توان به آسانی تماشا كرد. با توجه به بدفرجام و بسیار دشوار درمان‌پذیر بودن عواقب «اختلال بحران هویت»، آیا پیشگیری جامعه‌نگر بر درمان مقدم نیست؟ و کوشش در مسخ و نابودی آیین و فرهنگ و هویت ملی و برگزیدن و جایگزین كردن آیین و فرهنگ و هویت ناخودی و بیگانه به افزایش شیوع و گسترش و شدت یافتن این بیماری نمي‌انجامد؟ فرجام و برآمدهاي ناگوار و فاجعه‌آميز اين بيماري را به‌آساني هر روز و همه‌روزه با نگاهي شتابان در لابه‌لاي اخبار دردناك و تاسف‌براگيز صفحه‌هاي حوادث روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها جست‌وجو كرد. فزوني يافتن وسواس‌هاي جنسي، جسماني (زيبايي چهره و پيكر) و مذهبي (كفرآميز) در ميان نوجوانان، جوانان و بزرگسلان نيز برآمد همين اختلال (بيماري) بحران هويت است.

راز « نوروز » تنها در دمیدن معنا و آفریدن هویت ملی نیست. « نوروز » آیینی ست که با پیش نیازها ، فرآیندها ، سیمایه ها و درون مایه های « شناختی » و « رفتاری » خود آلودگی ، زشتی ، پلیدی ، کینه توزی ، دشمنی ، دوری ، افسردگی ، سرخوردگی ، سرگردانی ، تنش ، اضطراب و مانند آن را در گستره ای پهناور و اندازه ای ژرف برای هفته ها می زداید و در عمل به سازگاری و رشد و تکامل ویژگی ها و زیر ساخت های « منش » ، « انگیزش » و « جان و روح » ما ایرانیان برخوردار و پذیرای آن می انجامد و روزی « نو » را برای مان به ارمغان می آورد.

« چهارشنبه سوری » این آیین کهن ، ماندگار و هرگز فراموش ناشدنی در پیشواز نوروز ، و همچنین « سیزده بدر » باستانی و همواره پاس داشته شده کارکردها و اثرهای روان شناختی فراوانی در راستای رشد و تکامل « اندیشه » ، « شناخت » و « رفتار » افراد به ویژه در مراحل پیاژه ای « اندیشه ی پیش عملیاتی ( دو تا هفت سالگی ) » ، « عملیات غیر انتزاعی ( هفت تا یازده سالگی ) » و « عملیات صوری ( یازده سالگی تا پایان نوجوانی ) » - دارد.

به راستی کدام آیین همچون « نوروز » ، « چهارشنبه سوری » و به ویژه « سیزده بدر » این چنین توانمند و سرشار می تواند در آستانه ی دگرگون شدن آفرینش و شکفتن شکوفه های بهار زندگانی ، افزون بر دمیدن « روح و جان » و « هویت ملی » در کالبد سرگردان ، مرگ گرا و زندگی گریز ما ایرانیان ، به رشد و تکامل ژرف و گسترده ی « اندیشه ی انتزاعی » ، « استدلال قیاسی » و « اندیشه ی فرضیه ای قیاسی » نوجوانان مان بینجامد ؟؟؟ در هنگامه ی دور شدن انسان ها از یکدیگر و از دست رفتن و مرگ « باغچه » ها در زیر گام های مجتمع های آپارتمانی فراگیر ، بر درون مایه ی غنی و سرشار شناختی رفتاری « نوروز » ، « چهارشنبه سوری » و « سیزده بدر » - این اندک اشانتیون باقی مانده از طبیعت خدادادی گیتی و عناصر چهارگانه ی آن ( آب ، باد ، خاک و آتش ) – با ساده انگاری و نا آگاهی چشم فرو نبندیم و میراث ملی کهن این چهارراه تاریخی حوادث ، این سرزمین کینه زده را پاس داریم.

به یاد او که نیک سرود: «من از بیگانگان هرگز ننالم/ که با من هر چه کرد، آن آشنا کرد

*روان‌پزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

 


+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:1  توسط دکتر بهنام اوحدی 




به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی

 

 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست

 

هر ذره ز خاک کی قبادی و جمی ست

 

احوال جهان و اصل این عمر که هست

 

خوابی و خیالی و فریبی و دمی ست.

 

( خیام )

 

 

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه کامیاب و  آسوده می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان این روزها نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم و هم آغوشی و هم بستری – این زیبا و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را « خاک تو سری » و نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه در کردار آن چنان اصرار و تکرار می جوییم که بدان وابسته و معتاد شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم.

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده است و دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی – لذت و عیش و خوشی و شادی – خو جسته اند. راز چشم پوشی دانش وران و اندیش مندان را شاید باید در این سروده دانست :

« باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فراتر باشد »

 

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش ( ختنه ) سوران همراه است اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست ؛ مگر اندکی ، از تکفیر شده ای چون خیام ، حافظ ، مولانا ، ایرج میرزا ، صادق هدایت ، جمال زاده ، فرو غ فرخ زاد و .........

« به کجا چنین شتابان ؟ »

گورستان برای مان آرام کده و آرام گاه است. و چه بسیار برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است. شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این پایان گاه است. ما یگانه ملتی هستیم که این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایش گر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی ها مان بر پا می داریم و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم.

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه – « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند ! این همه پاس داشت شور مرگ و اشتیاق نابودی به جای شور زندگی و زیست مایه از کجا سرچشمه گرفته است ؟!؟

« به کجا چنین شتابان ؟ »

و این همان پرسشی ست که مهتاب شبی دلکش و گیرا بر بلندای بختیاری و زاگرس – درست بالا دست تالاب چغاخور – من و یاری خوش اندیش و نیکو نهاد ، داریوش نیک بخت ، را به چالش کشید و هفت سالی ست که گریبان ذهن من و او را رها نکرده است؛ گرچه هر بار پایان چالش در تلخند های مان بر هنر آفرینی ها ی ماندگار و طنز فخیم « دایی جان ناپلئون » و « سوته دلان » ، یا واژگان جادویی و جاودان « علویه خانم » گم شد و شور زندگانی زود گذر برگزیده.

پرداختن به این مبحث بنیادین و راهبردی خود فرصتی ویژه و فراغتی فراخ می خواهد اما پذیرفته ام تا نوشتاری از نگاه و اندیشه ی خود فراهم آورم پس اکنون چکیده ای کوتاه از آن چالش را ماندگار می سازم ، باشد نگرشی نوین به ژرفای چیستی و چرایی « مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » پدید آورد.

 

به ریشه های اندوه گزینی ، غم ستایی و مویه پروری ما ایرانیان از دیدگاه های گوناگون می توان نگریست. رویکرد های تاریخی ، سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، اقلیمی و روان شناختی از جمله ی این دیدگاه ها هستند. اما آمیختن و سرشتن این نگرش ها با یکدیگر کاری ساده و آسان نیست.

از این رو برای به چنگ آوردن دیدگاهی همه سویه و جامع نگر ، جدا ساختن این دلایل تاریخی و دیر پا و نگریستن به چگونگی چینش آن ها در کنار یکدیگر ضرورت دارد.

 

فرو داشته شدن ( تحقیر ) مداوم و مکرر تاریخی ما ایرانیان از سوی بیگانه گان و خودکامه گان

 

یکی از مهم ترین دلایل چیرگی اندوه و غم بر اجتماع سوگوار ایرانیان ، فرو دست و فرو مایه داشته شدن ( تحقیر ) مکرر و مداوم این مردمان است.

تحقیری که در پی « تجاوز » های پیاپی پدید آمده است. تجاوزی که تنها دامان مرز و میهن را لکه دار و آلوده ننموده و گریبان و میان دختر و پسر و زن و مرد فرو کوفته و به زیر کشیده را نیز جسته است.

در این میان ، جنگ های پر شمار هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان بی اثر نبوده اند ، اما فرو داشته شدن ( تحقیر ) سترگ بنیادین از دو یورش عرب و مغول پدید آمد. چه در شکست های پیشین ، امپراتوری بزرگ شاهنشاهان ایران در ستیز با امپراتوری های پر آوازه ، نامدار و نیرومند گیتی – یونان و روم – ناکام مانده و به کنار افکنده شده بودند. عرب و مغول ، نه تنها از امپراتوری ، که از تمدن نیز بی بهره و نابرخوردار بودند. حتا چیرگی و پیروزی بر این دو قوم عشیره ای بادیه نشین و بیابان گرد به دور افتاده از گاهواره ی آفرینش نیز برای ایرانیان غرور و افتخاری همراه نداشت ، تا چه رسد به شکست و اشغال آب و خاک نیاکان نیکو نهاد.

عرب با وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری آمد اما شعار ، شعور و اشاعه نیافت. سخن سوی گزاف گذاشت و ادعا در عمل اخته شد.

ایرانی بیگانه با زبان و واژگان تازی ، « عجم ( گنگ ) » خوانده شد تا در سایه ی پرداخت جزیه و پیش کش اشغال ، « موالی ( مالیات دهنده ) » نام و نشان ستاند و جایگاهی نه برادر و برابر ، که فروتر از اسب و اشتر بادیه نشین یورش به کام و فیروز سودا یابد.

در پی این یورش ، تنها تاج و تخت و فرش تیسفون ، و آیینه و ایوان مدائن به تاراج نرفت ؛ فرهنگ و هویت ملی مان نیز در آتش کتاب سوزی و کتاب خانه افروزی دود شد و گم شد و با غبار رفت. این فرومایگی و تحقیر سخت بر نهاد خودآگاه و روان نا خودآگاه گران آمد. جشن های هر ماهه به سوگ  نشست و دخترکان و پسرکان به کنیزی و غلامی برده شدند. زنان غنیمت های جنگی بودند و مردان به کارهای پست و فرومایه وادار شدند. فرو گزاردن آیین و پیوستن به دین از گرد راه رسیده ، یگانه امید برای برخورداری از اندک حقوق و کرامات انسانی شد ؛ اما این نیز آن چنان که باید و شاید گره گشا نشد تا فرجام کار و سرنوشت در خلیفه کشی  جسته شود.

ایرانیان بارها به شورش دست یازیدند بلکه گره از کار و فرجام شان گشوده شود که نشد. هر بار شورش با خیانت خودی فرو نشانده شد تا ابومسلم را آن اندازه هویت و باور به خود ( عزت نفس ) نماند تا پس از به زیر کشیدن خلیفه ی بغداد از خراسان ، خود یا دیگر پارسی را بر تخت خلافت نهد. و جز تحقیر و فرو داشته شدنی سترگ کدامین دلیل به چنان « گریز از آزادی و اختیار » می انجامد ؟!؟

یگانه دستاورد پیروزی و چیرگی سردار دلاور ایرانی ، رسیدن تخت و جام و حرم از بنی امیه به بنی عباس شد تا با یاری شغاد وار افشین خیانت پیشه دست و پا یکایک از ببر سرخ گون بذ و کلیبر بریده شود و مهره از گردن او بر بلندای دار کنده !

مرد آویژ در واپسین گام بغداد نگرفت و جشن رویایی و شکوه مند سده اش در پای آتشگاه و کوه پایه های اسپهان و ساحل خاطره انگیز زنده رود ، نیز شورمایه ی زندگی نوین نشد و بغداد به ستم و تحقیر و جور و جفا و فرو کشدن و فرومایه نگاه داشتن ایران و ایرانی ادامه داد.

از مثله بر دار کشیده شدن بابک « خرم دین » و  تجاوز وحشیانه و ددمنشانه ی خلیفه ی عباسی – المعتصم بالله – به دخترک بی نوای بابک ، تا خیزش یعقوب لیث صفار ، ایرانی را چون گذشته نوایی جز ناله و آه و سوگ و اندوه نماند. « فرهنگ و هویت ملی » یگانه از دست رفته نبود ؛ « آزادی فردی » و « امنیت فردا » نیز به تاراج رفتند. رویگر زاده ی دلاور سیستانی ، میهن از چنگ خون آلود عرب ستاند و مسلمانی را از بردگی تازیان برای سده ها جدا نمود. اما دیگر نایی برای برپایی جشن های شادمان ساز ماهیانه ی ملی نمانده بود. « انگیزش » و « روان » لازم برای پاس داشتن زندگی از دست رفته ، بلکه مرده بود. « فرومایگی » و « تهی میهنی » میراث مان شد؛ از نطفه ای به نطفه ی دیگر ، تیره به تیره ، پشت به پشت.

سوگ واری ، ماتم پروری و اندوه پرستی در ژرفای نهاد نا خودآگاه و نیمه خود آگاه مان نشست و استوار گشت.

کوخ نشین دلاور لیث نیز کاخ بغداد به زیر نکشید و کهتری و فرومایگی و « رنج تحقیر » ادامه یافت ؛ تا آن اندازه که رنج تحقیر به تقدیس تحقیر بینجامد که انجامید !

اما این واپسین ستم و تحقیر نبود. تجاوزی دیگر چون گردبادی ویران گر و توفانی دهشت ناک از راه رسید : مصیبت مرگ افکن مغول.

تجاوز به دخترکان و پسرکان و زن و مرد تکرار شد. بیشتر و پیگیر تر. چپاول و به آتش افکندن و به خاکستر و خون نشاندن نیز. مردانگی فرو نشانده شد.

تحقیر تقدیس شده  ی پیشین بنیانی برای پذیرش فرو مایگی و تحقیری دوباره شد. تحقیری گسترده و سترگ. این بار از وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری نیز خبری نبود. شعاری جز وحشی گری در میان نبود که به نیش شمشیر از شعور باز بماند. اندوه و فرومایگی پایدار گشته در نهاد ناخودآگاه و نیمه خودآگاه ایرانیان ، با سوگ و هراس و دلهره ( اضطراب ) و افسردگی ذهن خودآگاه آنان همبسته و افزون شد.

دیگر از خیزش سرداران دلاور ایرانی نیز خبری نبود. و تحقیر و فرومایگی و تهی میهنی ( بی وطنی ) و سوگ و هراس و دلهره و اندوه ادامه یافت. « هراس از مرگ » فراگیر شد و « نبود امنیت » مکرر گشت. ترک و تاتار نیز تجاوز و کشتار و آتش در پیش گرفتند. تحقیر مقدس به تحقیر مکرر انجامید.

روان جمعی ایرانیان – نه فقط در نهاد ناخودآگاه ، که در ذهن خودآگاه – هم چون کهنه دملی دیر پا و چرکین هر بار گرفتار گندیدگی تاریخی شد تا حریر پوسیده و پاره به دست و دامان دراویش شیخ صفی اردبیلی افتاد. باختر دوره ی دانایی و روشن گری آغاز نمود و ایران و ایرانی به مرداب نادانی و گنداب  اسطوره پروری و خرافه پردازی پا نهاد. شاهان درویش پیشه ی صفوی به جای آن که شاهنشاهی بر بنیاد دانایی و اندیشه ی نیکو استوار دارند ، با ابلهی و کوته بینی ای وصف ناشدنی پایداری و ماندگاری خویش در گسترش نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه  جستند و تحقیر مقدس را بنیانی تازه تر و نیرومند تر بخشیدند و گسترش و فراگیری مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی را راهبرد بنیادین خود گزیدند. عیش و خوشی و شور و زندگی نقد زمینی و این جهانی همپایه و همسنگ بی مایه ترین و ناچیز ترین آفریده ها شد و نیاز غریزی به لذت و شادکامی و جنبش و پویش به آسمان و آن جهان نسیه داده شد. هر جا سخن از خوشی بر زبان رفت ، آتش دوزخ به یاد آورده شد و « لذت » همزاد « گناه » گشت.

گسترش مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی تنها به سود شاهان درویش پیشه ی پسر در پهلو و شراب به جام صفوی نبود. حجره چی ، کرباس چی ، طباخ چی و خدم و حشم تا نجار و معمار و خطاط و نقاش و کاشی کار و و معرق کار و مقرنس گر همه و همه از این خوان گسترده و هر روزه ی سوگ و گریه و ماتم و مویه سودی سرشار می بردند. پس اندوه و مرگ ، نه آرام که شتابان ، اندک « شور مایه ی زندگی » به جا مانده را زدود و اجتماع به ناگاه رنگ مرگ گرفت و سیاه شد.

سیاهی در پوشش ایرانیان نبود که اگر بود سیه جامه گان ابومسلم از این رو جدا و ممتاز نشده و بدان در تاریخ نام و نشان نمی یافتند. صفویه میهن را ماتم سرا و مشکی نمود. مکروه ترین رنگ نزد مسلمانان که برای شان یادآور ابو جهل و ابو لهب و ابو سفیان بود ، ویژگی پوشش ایرانیان شیعه مذهب شد تا کی به یاری خرد و آگاهی زدوده گردد. نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه فراوان شد تا بار گران آن سهمگین شود و سر از گردن شاهزادگان دراویش شاهدباز برباید.

شاه عابد ساده نهاد و نازک دل خود به دست خود دیهیم از سر برداشت و بر جمجمه ی بادیه نشینی دیگر نهاد و زنان و دختران خویش با دعا ، روانه و رهسپار زفاف در حرم سرای شاه افغان نمود تا در کنج عبادت عافیت جوید که نجست. تحقیری دیگر مکرر بر دوش تحقیر های همیشگی پیشین نشست. حقارت و فرومایگی میراث تاریخی مان شد و مردمان بزرگ ترین پایتخت آن هنگام گیتی ، نشان ماندگار مردارخواری پذیرفتند تا پس از نوشیدن آش کهنه چرم پا افزار ، طعم گس پاره گوشت آدمی را زیر دندان مزه مزه کنند. اصفهان نصف جهان ، آمادگاه سپاهیان امپراتوری ایران بار دیگر هم چون کشتار عرب و مغول و ترک و تاتار در خون نشست. و این بار به هنجاری تازه و نشانی نوین دست یافت: مرده خواری همه گیر.

 اگر تاتار برای ایرانی و اصفهانی برج و بارو و مناره از سر های بریده برافراشت ، سرداران و سربازان افغان پسر بچه های شاهان و شاهزادگان و درباریان صفوی را پس از تجاوز ، کنار کشته های گندیده و پوسیده به بند کشید تا بوی لاشه ی پدران آرامش بخش فرزندان آزار داده شده گردند. و این واپسین تحقیر جمعی ملی مان نبود. خیزش نادر شکوهی سترگ تر از یعقوب لیث ، بابک خرم دین ، مردآویژ و ابومسلم داشت. اما نادر با خیانت خودی - یاران و سرداران - در خواب کاردآجین شد و گنج های پنهان غنیمت آورده شده از هند به تاراج رفت و در شراب و شرمگاه و وافور هدر داده و نابود شد.

خان زند در شیراز سودای تمدن بزرگ داشت که دوام نیافت و خواجه ی خنثای خون خوار ، آن آزاردیده ی دگر آزار به جای شمشیر زن دلاور زند شکوه شاهی از آن خود ساخت و ولی عهد دلاور و بی باک را هم چون مردم کرمان چشم از حدقه بیرون کشید و برای تجاوز و آزار به قاطرچیان طویله و اصطبل سپرد تا درد و رنج تحقیر و تجاوز جمعی به ذهن ملت بار دیگر یادآور شود. فرومایگی این گونه هر بار استوار تر و نیرومند تر شد.

خواجه در پی فرو نشاندن آتش شهوت و دگر آزاری خود ، پس از شاه اسماعیل و نادر سراسر ایران در چنگ گرفت و یکپارچه نمود اما جانشینانی از خود باقی گذاشت تا عقب ماندگی آمیزشی و پرهیز گوارشی او را قضا نمایند و فرومایگی را با خودکامه گی جبران کنند. این گونه اجتماع همیشه سوگ وار ایرانیان مرگ و ماتم و مویه ستای آماده ی تحقیری دوباره شد.

روس آمد و دو گوش ایران از پیکر کند و بر کف خویش گرفت و با خود برد. روس رنسانس آزموده ، ایرانیان در تاریکی و تباهی و تیره روزی خفته را خفت داد. تحقیر بار دیگر مکرر شد. دو گوش سرزمین در دو جنگ ساده و آسان از دست رفت.جنگی که به جای قله های سر به آسمان کشیده شده ی اسماعیلیان ، از پشت پرده های حریر زربافت حرم سرا فرماندهی و راهبری می شد. ریش انبوه فتحعلی شاهی گر چه در حرم و بر سرسره برای به نوازش انگشت سیمین پیکران کفایت داشت ، اما در رزم گاه و میدان نبرد کاری از پیش نبرد.  

آن هنگام هم که دوره ی رنسانس و روشن گری و دانایی در این سرزمین با انقلاب مشروطه آغاز شد ، استبداد صغیر با پشتوانه و نیروی قزاقان روس آن را به توپ بست و تحقیر ملی بار دیگر از سوی خودی و نا خودی تکرار شد.

دوره ی روشن گری و تجدد با سقوط قاجار شتاب گرفت ، اما خود کامه گی رضا شاهی هر چند احساس امنیت اجتماعی و فرهنگ شادی خواهی را با خود به همراه آورد اما درد فرومایگی و تحقیر چاره نساخت و هراس و دلهره و تردید و تشویش را نیز به آن افزود.

ایران هنوز از هراس ها و دلهره های جنگ جهانی نخست آسوده نشده بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد و برای ایران نیز آشوب و تنش با خود به همراه آورد. . ارتش نیرومند شاه مقتدر در برابر سپاه انگلستان و شوروی در زمانی اندک از هم فرو پاشید. اشغال ایران از سوی متفقین  و تبعید آسان و بی دردسر شاه استوار تحقیر را بار دیگر در ذهن جمعی ایرانیان در آستانه ی تجدد یادآور نمود. کاردانی و دانایی فروغی آشوب فرو نشاند تا ایران هم چون عثمانی دچار تجزیه نشود و در همین حال نوای آزادی ، ترس و هراس و دلهره و دلشوره بزداید. ایرانی در تمرین و مشق دموکراسی بود که بیگانه از ترس به دامان کمونیزم افتادن سرزمین گنج های پنهان و مردمان سرگردان در 28 مرداد سی و دو ، دولت مردمی مصدق واژگون نمود و تحقیر را برای چندمین بار در نهاد ناخودآگاه و ذهن خودآگاه ایرانیان زمزمه نمود. و این تحقیر به روشن فکر و شبه روشن فکر ایرانی گران آمد تا برای سال ها به انتقام و کینه توزی ، به هر بها ، برخیزد و نه آه که جان از نهاد شاهنشاه و مردانش بیرون کشد. انتقام 28 مرداد در 22 بهمن ستانده شد. شور انقلاب هنوز فروکش نکرده بود که جنگی ویران گر بر ایران و ایرانی تحمیل شد تا ایرانی بیاموزد که تحقیر همواره برایش برداری یک سویه است و تاوان تحقیر هم چون 13 آبان در تلافی نجوید. و تحقیر ادامه یافت.

اما فرو داشتن و تحقیر ملت تنها از سوی بیگانه رخ نداده است.

حاکمان نیز سده هاست حکومت بر داغ و درفش و زندان و شکنجه استوار ساخته اند و بر زورگویی و سرکوب اصرار و تکرار ورزیده اند. و این تیره روزی فقط ارمغان کارکرد نظام چیره نبوده است.گریز خود ملت از آزادی و اختیار نیز در این بدبختی سهم سترگی داشته است. ما ملت تنها مرگ را ستایش گر نبوده و نیستیم. ما پرستش گر جبر و سرنوشت و تقدیر و قسمت و فال و طالع و قرعه نیز هستیم. آزادی و اختیار برای مان یادآور دلهره و هراس بوده و هست. ما ایرانیان خود را در بند و اسیر تقدیر و زنجیر می خواهیم.

چه بسیار نمونه ها می توان بر شمرد که ما ایرانیان خود به بازو و توان خود ، خودکامه گی را بر خود چیره ساخته ایم. ما از جمهوری گریزان بوده و آسایش در سلطنت می جسته ایم . هر آن که برای مان از آزادی و دانایی و خردمندی سخن بر زبان راند را خود نخست پوست کنده و در پوستین افتاده ایم. آزادی خواهی هیچ گاه در ایران یاران جدی پر شمار نداشته است. در تاریخ این سرزمین غل و زنجیر و دار و کنده جایگاهی ویژه داشته اند و آن چه هرگز جدی گرفته نشده ، همانا کرامت و فردیت آدمی و آزادی و آزادگی اوست.

هراس از به بند و گند کشیده شدن ، سده هاست که « هراس از مرگ » را با جان و روان خودآگاه و ناخودآگاه مان سرشته و آمیخته ساخته است. هر خودکامه با خیالی آرامش و امنیت از ملت ربوده است و مگر شادی و شور زندگی جز بر بنیاد آرامش و امنیت استوار می گردد؟؟

هسته ی فرومایگی و پوسته ی خودشیفتگی ثانویه ی آن ، تنها از سوی بیگانه کاشته و پرورده نشده است ، خودکامه گان نیز هم دوش بیگانگان در این تحقیر تاریخی مکرر همواره کوشا بوده اند.

و مگر جز با زور و ستم خودکامه ی خودی تحقیر مکرر ، به تحقیر مقدس می انجامد ؟؟

ما از بنده ی دربند بودن نا شاد و روی گردان نیستیم. ما سده هاست که آموخته ایم باید به بند و افسار خود خو گرفته و وفادار بمانیم تا رنج و آزار کمتری بیازماییم. « افسار » این گونه هم چون « اندوه » در سرشت مان استوار گشته و بنیاد یافته است.

 

دشواری های اقلیمی سرزمین گنج های پنهان

 

کردار و گفتار – نیک و بد – از پندار سرچشمه می گیرند و پندارها در اقلیم آدمی زاده و استوار می شوند. اقلیم بر خلق و سرشت و منش آدمی اثرهای بسیار دارد. یک گواه در این ادعا ، ناهمگونی های خلق و شخصیت مردمان سرزمین های دور از یکدیگر است. حتا در یک کشور پهناور نیز ناهمگونی ها هویدا هستند. ویژگی های مردم ترکیه در سواحل مدیترانه با هم میهنان شان در کناره ی دریای سیاه و کوهپایه های آناتولی تفاوت دارد. در میهن خودمان نیز همین واقعیت نمایان است . گواه آن نیز الگوی ناهمگون سوء مصرف مواد – الکل و افیون – می باشد. در کناره های سرسبز شمال سلیقه در الکل جسته می شود اما اهل مواد درون و پیرامون کویر رو به افیون دارند.

گشاده دستی و بخشندگی فراوان نیز ناهمگونی همانندی دارد. آن جا که پروردگار در باران و آب گشاده دستی نموده و سرسبزی و میوه و مرکبات و ماهی را فراوان و سرشار بخشیده است ، مردمان در مهمان نوازی و بخشایندگی آسوده تر و کوشا ترند.

ایران سرزمینی ست که بد جایی گرفتار آمده است.میان کشورها و مردمانی که هر یک تیره روزی ها و نگون بختی های فراوان دارند. خشکی اقلیم ایران خود مشکلی بنیادین است. ایران سرزمین دشت های گسترده ی بی دیم و کویرهای پهناور خشک و شور است. اجاق این خاک کور است. در خاک خشک ، آرزوها بر نمی کشند و رویاها نمی رویند. اجتماع ایلیاتی سنتی ایران ساختاری دام پرروری   و نیمه کشاورزی داشته است که اکنون آن نیز ، در پای سفره و سامانه ی نفتی ، آهسته و آسان از دست می رود. برای چنین اجتماعی ، آب و باران مایه ی سرسبزی و شکوفایی ست.

در این سرزمین آب همواره سرچشمه ی شادی بوده است و بی آبی مایه ی مشکلات معیشتی و مصیبت های زندگی. اقلیم خشک ، غم و اندوه به بار می آورد و خاک بی آب ، ناکامی و شکست . نا چیزی باران ، نی چوپان را غم گین و روان مردم را افسرده می سازد. با باران دشت ها سرشار می شوند و بی آن ، زمین تهی و برهنه و حسرت آفرین می ماند. در بارش باران همین راز است که همواره ذهن شاهنشاه سرمست و شوریده از طلای سیاه را آن چنان به خویش گرفتار می کند که سه فصل و نه ماه از سال را هر دم پرسش گر اندازه ی بارش باران باشد.

فراوان سخن از چیرگی غم و اندوه بر موسیقی سنتی و عرفانی ایران زمین بر زبان رانده شده است. آیا رمز این واقعیت در این نکته نیست که بخش عمده ی موسیقی سنتی و عرفانی پارسی زبانان درون و پیرامون دشت های دیم و کویرهای عریان زاده شده و رشد یافته است ؟ این چنین است که عرفان مان نیز به غم و انوده و سوگ سرشته و تنیده می شود. عرفانی که ارمغان خاک تشنه ی درون و پیرامون کویر است.

موسیقی در کوهپایه ها و کوهستان های مان هم چون موسیقی سواحل شمال و جنوب کشور بر گویش ویژه ی زادبوم و ایستار خویش استوار شده و پرورش می یابد. از این رو موسیقی مناطق دور از کویر مان نه موسیقی ای ملی ، که موسیقی هایی محلی بر شمرده می شوند.

خاک خشک استعاره ای از نیستی و میرایی ست و نشان و کنایه از نابودی و مرگ دارد. نماد زندگی نیست، ولو آسمانش در دل شب پر ستاره باشد. آب ، با خود امید و احساس امنیت می آورد. بارش باران سرسبزی ، گشاده رویی و گشاده دستی به ارمغان می آورد. آب عصاره و اکسیر زندگی ست ؛ این گونه است که جاری شدن زنده رود در پیرامون کویر خشک و سوزان ، طنز و مطایبه و شوخی را بر روان و بیان مردمان اسپهان جاری و ساری می نماید و برای آنان شورمایه ی زندگی می افزاید.  

ما ایرانیان ، اگر سرزمین مان در کنار مدیترانه یا بر بلندای آلپ می بود ، مردمانی دیگر بودیم و سرشت و منش و شخصیت و خلقی دیگر می داشتیم.افسوس !

بی گمان ، یکی از دلایل پیش تر و مدرن تر بودن مردمان ترکیه نسبت به ما ایرانیان همجواری آنان با دریای مدیترانه و فرهنگ و هنر و اندیشه ی مدیترانه ، تمدن یونان و روم و اروپا ، به جای همسایگی با کویر خشک و سوزان و فرهنگ و تمدن افغانستان و پاکستان است.

 

ساختار اجتماعی و بافت جمعیتی ایران

 

تا پیش از دوره ی رضا شاه و یک جا نشینی عشایر ، اجتماع ما ایلیاتی و عشیره ای بوده است که هنوز هم آثار و پیامدهای آن در پندار و کردار و گفتار و سرشت و منش مان نمایان و گاه پنهان است.

یک جا نشین نبودن ، آرامش و ثبات از سرشت و منش و خلق و کردار آدمی می ستاند؛ چرا که کوچ با مرگ و میر دام و نوزاد و زائو خردسال و کهن سال همبسته و همراه بوده است. در کوچ همواره سکان و بادبان به قطب نمای سبزه و علف سمت و سو دارد. کوچ همواره با کامیابی و پیروزی همرا نبوده است. بنابراین در نوای نی چوپانان سرزمین خورشید ، به آسانی می توان روایت تشنگی و گرسنگی و مرگ گله ، درندگی گرگ ، راه بستن راهزن ، باد گرم ، آب کم و خاک خشک - نمایان و پنهان – شنید. این گونه است که نی پرده ها را می درد و چشم و ذهن را به مرگ و گور بیدار و هشیار می سازد.

« همچو نی زهری و تریاقی که دید 

 همچو نی دمساز و مشتاقی که دید »

 

این چنین نی ساز « رفتن » می شود و از « جدایی ها » روایت می کند. و کدام جدایی ناگریز تر و همیشگی تر از مرگ بوده و هست ؟؟ ایلات و عشایر را سرچشمه و آیینه ی زندگی و رنگ و شور و کوشش می دانیم و بر این واقعیت پیدا و پنهان ، آسان چشم می بندیم که این رنگ و آن جنبش – تا حتا پای کوبی و دست افشانی و دستمال گردانی – گریزی کوتاه و گذرا از « مرگ » بوده است تا از بین رفتن دام ، تب و ناله ی جانکاه نوزاد ، خون ریزی بند نامده ی زائو ، و درد بی درمان کهن سال برای دمی به فراموشی سپرده شود. موسیقی ایل هنگام جشن شاد است ؛ همیشه شاد نیست. غم و اندوه به این موسیقی پرورش یافته در دامان طبیعت سرشته و پیوسته است.

شهر نشینان مان از همین عشایر آمده اند ، عشایر یک جا نشین یا گریز پا. از این رو بیشتر اینان در کوششی پیگیر برای داخل شدن در طبقه ی متوسط اند. حاشیه ی شهرها ساکنان پر شمار تری دارد. پیرامون نشینان در همه جای دنیا ، همواره « پر حاشیه » بوده اند. « خلاف » بر خاسته از اختلال شخصیت اجتماعی ( جامعه ستیز ) در کوخ نشینان سه تا پنج برابر ساکنان دیگر نقاط شهر است. این واقعیت در کلان شهر ها چشمگیر تر است. و در بودن « خلاف » خبری از « امنیت » نیست. پیرامون نشینان در ساختاری موزائیزمی ، به گونه ای نامتناسب ، کنار همدیگر با فرهنگ ها ، هویت ها ، و آداب و آیین های ناهمگون ، و گاه واژگون زندگی می کنند و طی زمان می آموزند که باید برای دیگران زندگی کنند ، نه برای خود. پس به جای آن که در چهارچوب الگوهای هویت فرهنگی خویش روزگار بگذرانند ، خرامان رفتن نا خودی می آموزند. آموزشی هم در کار نیست. تلویزیون هم هیچ گاه نتوانسته از سرگردانی پیرامون یا درون نشینان شهر و روستا حتا اندکی بکاهد. تلویزیون همواره و هر زمان در ایران راه خویش پیموده و دغدغه های خویش داشته است.تلویزیون فرهنگ ساز و هویت ساز نبوده است. هم پیش و هم پس از انقلاب ، بسیاری از مردمان با آن چه از تلویزیون پراکنده می شده است ، همواره مشکل داشته و با آن بیگانه بوده اند.

مدت هاست که تلویزیون عزا خانه و ماتم کده شده است. تلویزیونی که باید آموزش کده ای سراسری باشد ، مدت هاست که ماتم کده ای فراگیر شده است. سریال باید  غم و اندوه بر جان و روان استوار سازد تا سیل اشک سرازیر شود و آدمی حتا لحظه ای از یاد نبرد که زندگی گذرا و از دست رفتنی را ستیز باید و مرگ را ستایش و شتاب.

این گونه است که بشقاب های ماهواره ای در پشت بام استوار و پایدار می شوند تا اندکی شورمایه برای زندگی به خانه آورند. آدمی از روز نخست آفرینش به گونه ای غریزی و خدادادی رو به شور و شادی و جنبش و پویش داشته و خواهد داشت. این شور و شادی اگر با مدیریت و دانایی فراهم نشود ، با شیطنت و هنجار گریزی و سنت ستیزی به چنگ آورده می شود.

اندازه ای کافی از دوپامین و نوراپی نفرین در مغز برای جاری بودن زندگی لازم است. و این نیاز را خود خداوند – ونه شیطان – در ساختار و سامانه ی آدمی آفریده است.

چنین است که در بازی های محلی بر آمده از فرهنگ و هویت ایلیاتی – عشیره ای مان ، خشونت و پرخاش پر رنگ و فراوان به چشم می خورند. درست همانند « آمیزش » ، آن گاه که « شادی » نیز امری ممنوعه ( تابو ) برشمرده شود ، رهایی و جاری شدنش تنها در سایه ی خودآزاری ( مازوخیزم ) ، دگرآزاری ( سادیزم ) و خشونت و پرخاشگری فراهم می شود.

بگذریم که ساختار موزائیزمی و ناهمگون شهرهای خرد و کلان ایران خود بستر مناسب و مهیایی برای درگیری و پرخاشگری مردمان ، و ستیزه جویی و کینه توزی اکارستم ها و داش آکل هاست. و همین استرس و تنش مزمن و مداوم است که به خشم فرو خورده ، افسردگی و نا امیدی آموخته شده می انجامد. و شگفت انگیز نباید باشد که هر از چند گاهی خشم فرو خورده لبریز و سرکش شود و خشم به جای خود به سوی دیگران شتابد.

 

ساختار بیمار اقتصادی ایران

 

    

اقتصاد ایران تا دوران صفویه بر پایه ی دام داری و در اندک جاها کشاورزی بوده است. از صفویه به بعد با رشد فئودالیزم کشاورزی رشد بیشتر پیدا می کند. این امر در دوران قاجار فراز می یابد اما هم زمان رابطه ی دو سویه ی ارباب – رعیت به بدترین شیوه ی ممکن در ایران رایج می شود. در چنین ساختاری از دست رفتن « آرامش » و « امنیت » تنها برای رعیت نبوده است؛ ارباب نیز همواره در آستانه ی مصادره ی اموال و از دست دادن جان و ناموس قرار داشته است. او با یاری هوش می بایست هنر باقی ماندن اربابی اش را بیاموزد. هنری که راز و رمزش در هنر چاپلوسی و چانه زنی و ناراستی با فرستادگان والی و فرماندار بوده است. در ایران همواره فشار از بالا بوده و به چانه زنی در پایین انجامیده است. « مصادره » میراث تاریخی مان است. و در این میراث تاریخی رازی ست. « مصادره » نه برای تنبیه ، که برای تحقیر و مرگ انجام شده است. در مصادره ، « هویت » فردی و خانوادگی پدید آمده در دهه ها و سده ها به یک باره از دست می رود. درست همانند فرآیند مرگ. انجام « مصادره » ، اشاعه ی فرهنگ « مرگ » است چرا که مصادره ی اموال همان خود مرگ است. و این میراث تاریخی سده هاست که آرامش خانوادگی و امنیت اجتماعی از ایرانیان ربوده است تا کسی جز « سلطان » را سودای رشد و پیشرفت نماند؛ سلطانی که « سایه ی خداوند » است !

 

 

آری ، فرهنگ مرگ تنها با تازیانه زدن ، پوست کندن و کاه در پوستین نمودن ، مثله کردن و بر دار کشیدن فراگیر نمی شود. « مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » فقط با ماتم کده و عزا خانه بر پا داشتن رخ نمی تاباند. چنین فرهنگ ، پندار و کرداری دلایل و ریشه های تاریخی فراوان دارد که در این نوشتار به برخی از آن ها اشاره نمودم. مشرق زمین همواره « مرگ اندیش » بوده است اما مردمان هیچ کجا هم چون سرزمین اهورایی مان این چنین « مرگ ستا ی » و « زندگی گریز » نبوده و نیستند.

این گونه است که گرامافون ، رادیو ( ی بیگانه ) ، پخش آوا ، ویدئو ، دریافت کننده ی ماهواره ، نمایشگر دی وی دی ، و گاه کتاب برای ایرانیان به « کاخ تنهایی » با شکوهی تبدیل می شود تا برای لختی و لحظه ای به « تاریکخانه » ی شخصی اش بگریزد و اندکی آرامش را از آن خود سازد. فرهنگ و هویت اگر « خیامی » نشود ، هنگامی دیگر « خاکشیری » می شود. میرزا حبیب اسپهانی – آفریننده ی دستور زبان پارسی و مترجم اثر ارزشمند و ماندگار « حاجی بابای اصفهانی »  - آن گاه که آزادی انتشار کتاب و روزنامه پیدا نکند ، « کیر نامه » و « چهار گاه کس » می سراید.

 آدمی - ولو سلطانی استوار – را توان و امکان ستیز با « غریزه » خدادادی نیست. توان آدمی در برابر نیروی پروردگار بسیار ناچیز است.

« مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » پیامدهای ناگوار فراوان دارد که خود نوشتاری مفصل و دیگر می خواهد.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 16:18  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

برخی از نامه و درخواست سرگشاده ی من - به عنوان یک متخصص اعصاب و روان - به رئیس صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پیرامون لزوم انتشار DVD نسخه ی دوبله شده ی کارتون « خپل و باغ گل ها » و پخش سراسری آن از طریق مؤسسه ی سروش سیما دچار شگفتی شده اند.

گویا این عزیزان پیش از این سری نوشته های مرا درباره ی لزوم جدی گرفتن و به کار بستن « بهانه های ساده ی خوشبختی » و ادامه ی دوران ماندگار کودکی تا پایان زندگی نخوانده اند. آن جایی که خاطرنشان نمودم که هنگام مرگ به سراغ همان دوران بی نگرانی و تنش کودکی می افتیم و به جای سراغ گرفتن از پست و مقام و منصب ، به بازی ها و بازیچه ها و دلخوشی ها و دلمشغولی های از یاد نرفتنی آن هنگام می اندیشیم. و همان هنگام بود که « آقا مجید ظروفچی جوبچی » سوته دلان - این فیلم جاودان علی حاتمی و بهروز وثوقی - را نمونه و شاهد آوردم که همگان عقب افتاده و دیوانه و مختل می پنداشتندش و حال آن که فرسنگ ها در خوشبختی و شادکامی از همگان پیش تر بود. « صمد آقا » ی ساده دل و شادمان و مهربان - این سمبل ملی چند دهه ( و شاید سده ) ی ما ایرانیان - نمونه ی جاودان دیگری ست که می تواند به شهادت گرفته شود.

من هرگز نمی اندیشم که به سبب اخذ دانشنامه ( بورد ) تخصصی اعصاب و روان ، می باید خود و احساسات و بهانه های ساده ی خوشبختی ام را مورد ممیزی ( پیرایش ) و جلوه بخشی ( آرایش ) قرار دهم و نام و نشان ها ، ادا و اصول ها و قر و قمپزهای آن چنانی شبه روشنفکرانه برای خود تدارک ببینم !

من می خواهم با همان یاد و خاطرات شیرین و دلچسب دوران خوش کودکی تا واپسین لحظه ی زندگی ام ، همراه و همبسته باشم. چرا نباید زندگی را ساده و بی دشواری و پیچیدگی های غیر ضروری سپری نمود ؟؟ مگر زندگی ما چیزی جز قطره ای در اقیانوس آفریده هاست ؟!؟

مرا اکنون همین DVD ها کافی ست !!

من به هویتی یکپارچه و راحت برای خویش دست یافته ام ، از این روست که « خپل » و « دایی جان ناپلئون » و « صمد آقا » و « سوته دلان » و « جوجه فکلی » و .... را در کنار آثار برگزیده ی روز و تاریخ سینمای جهان به دیگر مباحث و موضوعات مورد کشمکش و ستیز و نیز آرام بخش های گوناگون مورد استفاده ی نسل خود و نسل های پیش و پس از آن ترجیح می دهم !!!

 

    

کودکی

  

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:10  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پيامدهاي ديدگاه کيمياگرانه به علم
گسترش در عمق نه سطح

دکتر بابک زماني*

1- آن روز وقتي بيدار شد، صبح رنگ ديگري داشت و مزه شب زير زبان صبح ديگر تلخ نبود. مثل هميشه دست لرزانش کنترل تلويزيون را يافت و تلويزيون را روشن کرد. اما برخلاف هميشه در دومين کانال ميخکوب شد. گوينده با فرياد مي گفت؛ «درمان نهايي بيماري ام اس پيدا شد.» فرياد بلندي کشيد و از جايش نيم خيز شد. اين همان خبري بود که بيست سال گذشته را در انتظار آن مي گذراند. هر روز کاري به کار وقايع روز نداشت، فقط رسانه ها را مي کاويد تا آن معجزه به وقوع بپيوندد. حالا ديگر همه چيز تمام مي شود، مي تواند روي پاهايش بايستد و زندگي «واقعي» خود را شروع کند.

2- بالاخره انتظار به پايان رسيد. يک فکر بکر، مدت کوتاهي تلاش و حالا موفقيت با يک ابتکار و با مختصري خلاقيت توانسته راه حل نهايي بيماري ام اس را کشف کند. حالا مي رود جايزه خود را از جشنواره مي گيرد، بعد شهرت و بعد... بقيه کار آسان است. ديگر لازم نيست سال هاي طولاني در مطب بنشيند و مريض ببيند و به درد دل تک تک آنها گوش بدهد. بيماران هم از اين همه رفت و آمد خلاص مي شوند. راه حل هرکاري فقط در يک فکر بکر است و خلاص.

اينکه بسياري از بيماران بخصوص بيماران مزمن و صعب العلاج روزگار خود را در کنار راديو و تلويزيون و در کندوکاو اينترنت به دنبال معجزه يي مي گذرانند، دور از انتظار نيست. واقعيت اين است که بسياري از اين بيماران اوقاتي را از دست مي دهند که في الواقع از بهترين سال هاي عمر آنان است. در اينجا نقش کسي که پذيرفته در همه حال کمک کننده باشد، آن است که به بيمار در پذيرفتن تقدير و گذران بقيه عمر با نقيصه يي محتوم ياري رساند. طبيب بايد عميقاً دريابد که سلامتي کامل و خالص، يعني آن چيزي که بسياري از مردم تا دستيابي به آن، به زندگاني خود دستور توقف داده اند، توهمي بيش نيست. طبيب بايد دريابد که نه تنها سلامتي بلکه هر مطلق ديگري در اين جهان به دست نخواهد آمد، تنها وعده يي است محتوم به صالحان در دنيايي ديگر.

به نظر مي رسد برخي از پزشکان ما هم مي خواهند ميان بر بزنند، مي خواهند از مس طلا استخراج کنند. به نظر مي رسد پزشکان تحقيقات در مورد راه حل هاي قطعي را بيشتر مي پسندند. جراحي را بر داخلي ترجيح مي دهند و کارهاي بزرگ، اعمال درخشان، اعمال ابتکاري و اولين ها را بيشتر مي پسندند تا رنج روزانه تقسيم بلا با مريض. به نظر مي رسد اين ترجيح نه يک اختلاف سليقه صرف، بلکه از نوعي نگرش عميق تر (که نه فقط در پزشکي که در تمامي فرهنگ ما نقش دارد) ريشه گرفته باشد. مثلاً وقتي که ما در بسياري مسائل ابتدايي و روزمره مغز و اعصاب اشکالات جدي داريم، وقتي ناتواني در بسياري از قسمت ها در کار ما اساساً وجود خارجي ندارد، وقتي هيچ مرکز مناسبي براي نگهداري از بيماران مبتلا به آلزايمر و سکته مغزي و... نداريم، وقتي در درمان سکته مغزي حاد راه درازي در پيش داريم، وقتي سازماندهي جمعي مناسبي براي بسياري از زمينه ها نداريم، وقتي پيش و بيش از همه آنها هيچ بانک اطلاعاتي قابل قبولي در مورد ميزان شيوع بيماري هاي مختلف نداريم، به مغز دست مي زنيم، بدون آنکه نگاه خود را به ابزارهاي مدرن واقعاً موجود مجهز کرده باشيم و....

ناگهان مي شنويم که معجزه بزرگي در کشور ما رخ داده و داريم فلان بيماري لاعلاج مثلاً ضايعات نخاعي را به نحو معجزه آسايي درمان مي کنيم و به شدت تعجب مي کنيم. به راستي اين سوال مطرح است که آيا ما نيازمند ابتکارهاي جديديم يا نيازمند هضم پيشرفت هاي جديدي هستيم که اخيراً رخ داده اند؟ آيا بدون جذب و به کارگيري بهينه تکنولوژي روز دنيا امکان پيش تر بردن آن موجود است؟ آيا به پزشک معمولي و وظيفه شناس که کار و تحقيق و تدريس خود را به درستي انجام دهد، بيشتر نيازمنديم يا پزشکي که فقط کارهاي محيرالعقول مي کند؟

روشن است که در اينجا نقد من از اين ديد کيمياگرانه، متوجه مسوولان يا حتي پزشکاني که درگير چنين پروژه هايي هستند، نيست بلکه منظور بيشتر کاويدن ريشه هايي است در ذهنيت همه ما که بستر چنين رويکردهايي قرار مي گيرند. کاوش در ريشه هايي که باعث مي شوند ما هيچ کدام مهره هاي درست و قابل اطميناني براي دستگاه پيچيده جامعه خود نباشيم، درست به اين دليل که هرکدام مهره هايي درشت تر از ميزان لازم به شمار مي رويم، مهره هايي که هيچ کدام هيچ حوصله يي براي رنج مداوم و گريزناپذيري که نامش زندگي است، ندارند. پيشرفت هاي تکنولوژيک در حال حاضر صرفاً حاصل تلاش طولاني و وقتگير جمع کثيري از دانشمنداني است که هرکدام نقش خود را چون يک سلول ايفا مي کند و بدون چنين سلسله مراتبي و بدون وجود چنين سنت هاي تحقيقاتي اساساً نامي از تحقيق نمي توان به ميان آورد. موضوع تنها اين نيست که جامعه و رسانه ها در انتظار نتيجه اين معجزات (يعني مقبوليت بين المللي) نمي مانند و انتظار عمومي براي معجزه هرحادثه يي را به گمان معجزه در بوق وکرنا مي کند. مشکل بزرگ تر آن است که پزشکان هم در انتخاب بين دو راه، راه حل برق آسا و معجزه آميز را در برابر راه حل هاي صبورانه تر اما درست تر برمي گزينند. از نگاه مردم هم يک کار فکري پيچيده که به طور صادقانه يي منجر به هيچ تجويزي نشود درخور هيچ پرداختي نخواهد بود. پس اين نگاه معجزه گرانه چيزي نيست که عده يي با نيت هايي خاص در ما ايجاد کرده باشند، بخشي از تصورات پزشکي دوران ماست که به چالش کشيدن آن تمامي توان سازماندهي شده يک جامعه يعني دولت را مي طلبد.

به نظر مي رسد اين بي حوصلگي تنها منحصر به پزشکي ما نيست. انتظار تغييرات برق آسا و ناپخته اجتماعي صورت ديگري از همان تلقي معجزه آميز ما از بيماري و مداوا و تحقيقات است.

گسترش سطحي و بي عمق دانش طب با اين نگاه معجزه آميز بارها و بارها دور باطل اميد و نااميدي را تجربه مي کند و بدون معنويتي متناسب گذار چند 10 ساله از معبر بلايا را گذاري ترسناک مي سازد و اين همه اگر در زادگاه اين دانش مدرن قابل درک باشد، در زادگاه مولوي و حافظ و خيام که درکي عميق از زندگي و «دم» در خود دارند و در تمدني که اساس آن بر عدم دلبستگي به آنچه غير «او»ست قرار دارد و تمدني که روزانه و به دفعات شکرگزار نعمت هاي اوست، يعني مي آموزد که قدر نعمت ها را همين امروز در فاصله نماز صبح تا ظهر بداند، اساساً قابل قبول نيست.

*متخصص مغز و اعصاب

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

می دانم که ماهواره ، کانال های نامناسب و ناجور و غیر بهداشتی دارد که به پراکندن و گستراندن مستهجنات و مزخرفات و خزعبلات مشغولیت و اهتمام دارند ،

اما نمی دانم که چرا برخی به جای سود جستن از این تکنولوژی و نیز تکنولوژی هایی چون سینمای خانواده و DVD و VCD و مانند آن ، هر هز چند گاهی - هم چون دهه های گذشته - به راهبردها و رویکردهای از رده خارج شده و عهد دقیانوسی می آورند و جلوی استفاده از این مخرات و مسکنات را می گیرند که وابستگی و اعتیاد مهلک و شدیدی ندارد و به جوشش و خروش اجتماعی ای هم نمی انجامد.

این سریال های تاریخ گذشته ی پر آه و ناله و افسوس و اشک را بسیاری - بی گمان شماری میلیونی - نمی پسندند ، هر چند میلیون ها نفر بدان وابسته و مشتاق می شوند.

این روزها زندگی نه سنتی و نه مدرن و در واقع در حال گذار ایرانیان - و به ویژه نسل زیر چهل و سی و پنج سال - سرشار از مشکلات و تنش های فراوان است. باور کنیم که اگر به جای جلوگیری از استفاده از شبکه های رایگان ماهواره ای و به مجازات و جریمه و زندان سپردن DVD فروشان تیره روز نگون بخت ، راه و شیوه ی درست سود جستن از این گونه تکنولوژی های هر روز غیر قابل کنترل شونده تر را آموزش دهیم ، این گونه تکنولوژی های سرگرم کننده بهترین تسکین  و سوپاپ اطمینان برای این اجتماع خشمگین و سرگردان خواهد بود و نقشی بی همانند در یشگیری از سوء مصرف و وابستگی ( اعتیاد ) به مواد مخدر و محرک ایفا خواهند نمود. اگر خدا بخواهد !!

 

خون بازی : اعتیاد تزریقی مواد مخدر و محرک 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 17:35  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

کارتون خپل و باغ گل ها

 

ریاست محترم سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ،

برادر ضرغامی ،

سلام.

 مدت هاست که می خواهم این نامه را برای شما بنویسم.

من از آن نسل کودکان و بچه های دوران انقلابم که یک هو کارتون ها و سریال های گیرا و ماندگار هم چون « مرد شش میلیون دلاری » ، « فضا : ۱۹۹۹ » ، « تارزان » ، « در تعقیب جو » ، « دایی جان ناپلئون » ، « میشل استروگف » ، « سوپر من » ، « بت من » ، « اسپایدر من » و .............. را از آن ها گرفتند و به جایشان فیلم های پارتیزان های صرب و کروات یوگسلاوی سابق ، محمد رسول الله ، عمر مختار ، غازهای وحشی ، شاه دزد ، شاه دوست و مانند آن را  بیش از یکصد بار برای مان از شبکه های یک و دو و صبح جمعه استانی سیما پخش نمودند.

از آن همه کارتون - که اکنون فیلم « مرد عنکبوتی ( Spider man ) » اش از کانال پنج تهران و کارتون میشل استروگف اش از شبکه یک سیما به نمایش گذاشته می شود - برای مان فقط ماند « سند باد : به جز قسمت پایانی شبه اروتیک شبهه دارش - که شیلا کلاغ ، شیلا خانم جذاب و نازداری می شود - » ، « پینوکیو ی کمی تا قسمتی از پری مهربون ممیزی شده » ، « شوید و جعفری » و  «  خپل و باغ گل ها »  و صد البته « علی کوچولو ( که پس از دو دهه CD تکمیلی و کمری شاه فنری اش ، نه از سوی سیما که از ناکجا آباد به بازار مصرف آمد ) » .

باور بفرمایید این کمترین به خداوند سوگند نه حس و حال و اشتیاق تماشای این گونه نسخه های نامجاز تکمیلی « علی کوچولو » و « کلاه قرمزی »  را دارم و نه در عطش دیدن « پری مهربون » پینوکیو و « شیلا خانم پیش از این کلاغ بوده » ی شیخ سندباد ، بابا علاء الدین و علی بابای نارسی سیستیک / بوردرلاین ، روزگار می گذرانم.

من در میان همه ی آن کارتون های دوران خوش کودکی ، تنها و تنها در عطش و اشتیاق تماشای دوباره ی  کارتون / سریال « خپل و باغ گل ها » - با آن صدای نرم و آرامش بخش « هوشنگ لطیف پور » - می سوزم و می سازم.

به عنوان یک روان پزشک دارای بورد ( دانشنامه ) تخصصی اعصاب و روان نیز به حضرتعالی یادآور می شوم که این کارتون ، با آن دوبله ی ماندگار ، دارویی آرام بخش و آسوده ساز است و می تواند آشکارا و اثرگذار در کاستن از مشکلات ، تنش ها و ناآسودگی های روان اجتماع - به ویژه نسل پر تنش و استرس زیر چهل سال نقشی جدی ایفا نماید.

بنابراین خواهشمندم دستور بفرمایید تا مؤسسه ی سروش - که از نهادهای زیر مجموعه ی تحت سرپرستی و ریاست حضرتعالی است - در اقدامی ماندگار و خدا و مردم پسندانه نسبت به تهیه و عرضه ی VCD و DVD قسمت های کارتون « خپل و باغ گل ها » همت گماشته ، RELAXATION ای عمومی برای ما شهروندان درجه هفتمی و خط صفر زیر چهل سال این اجتماع خشمگین و سرگردان پدید آورند.

این جانب حاضرم به هر نحو که صلاح بدانید به حضرتعالی تضمین و اطمینان کتبی و رسمی بدهم که مؤسسه ی « سروش سیما » هرگز از این اقدام خداپسندانه دچار زیان نخواهد شد. به ویژه این که نسخه ی دوبله شده ی این کارتون بر خلاف نسخه های اصلی و زیرنویس فارسی دار « مرد شش میلیون دلاری » ، « تارزان » ، « در تعقیب جو » ، « فضا ۱۹۹۹ » ،  « میشل استروگف »  ، « دایی جان ناپلئون » ، « مورچه داره ( ماندگار ترین اثر استاد کاظم افرندنیا ) » و مانند آن به چنگ نمی آید.

ضمن پوزش از تصدیع اوقات حضرتعالی ، توفیق جنابعالی را در ادامه ی خدمت به نظام و مردم از خداوند متعال خواهانم.

 

 مرد شش میلیون دلاری 6 million dollar man

 

 

 

نوستالژی تلویزیونی نسل من : فضا 1999 ( Space 1999 )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 17:2  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

بحران هويت

 

مشکلات هویتی ( IDENTITY PROBLEM ) یا به بیان شیواتر ، بحران هویت ( IDENTITY CRISIS ) بیداد می کند.شاید به همین دلیل است که اکنون این روزها صفت و اختلال شخصیت مرزی و آشفته ( BORDERLINE PERSONALITY TRAIT & DISORDER ) با ابهام و سرگشتگی هویتی ( IDENTITY DIFFUSION ) ویژه ی خود - که برابر با اختلال خلقی دو قطبی ملایم و نرم SOFT BIPOLAR MOOD DISORDER دانسته می شود - بیش تر از پیش تشخیص داده شده و به چشم می آید.

نه فقط جوانان که یک نسل پیش از جوانان یعنی نسل میان سال نیز دربند و گرفتار آن هستند.

این گونه است که شمار فراوانی از نسل میان سال - به ویژه در تهران بزرگ - به دنبال پیمان شکنی و جست و جوی روابط عاطفی و ج.ن.س.ی خارج از زناشویی می روند و بسیاری از جوانان تن و جان به شیشه و اکس و کراک و تریاک می سپرند.

به زودی و به یاری پروردگار - این یگانه ترین پشتیبان - درباره ی این اختلال روان پزشکی به طور مفصل خواهم نوشت.

 

 

بحران هويت

 

 

بحران هويت

 

 

بحران هويت

 

 

بحران هويت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 21:24  توسط دکتر بهنام اوحدی